دل نوشته ها

راست گفتند بزرگ شدن خیلی درد دارد. امروز برای بار شونصدم این را فهمیدم. در پا*دگان پسر یک بم*ب عمل نشده منف*جر شد و یک نفر مرد. دو نفر هم لت و پار شدند.کا*دری بودند، ولی بچه سال. از همان هایی که لابد از بی چارگی و برای حقوقی و سرپناهی به ارت*ش پناه می برند. شیفت پسر نبود ولی وقتی خبر را شنید بدجوری به هم ریخت، و من هم. حتما طفلک مادر و پدری دارد که الان از شنیدن خبر مستآصل و بیچاره هستند و نمی دانند داد از که باید بستانند. که بچه نازنینشان بابت کدام گناه از دست رفت. دلم میخواهد بنشینم و زار گریه کنم. اما اینقدر درد زیاد است که نمی دانم برای کدام یک باید زار بزنم و لاید برای همین است که چشمه اشکم خشک شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۲ساعت 23:4  توسط گیل بانو  | 

امشب عجیب کم آوردم. کاش خواهر یا برادری بود که برایش غر می زدم و او میگفت نگران نباش، مدتی مادر را من نگه می دارم. شما بروید کله تان را هوا بدهید. اما کسی نیست و ما تنهاییم، چند روز است که حتی به باشگاه یا استخر هم نرفتم. به شکل دیوانه واری فکر می کنم که چثدر دلم میخواهد شبانه راه بیفتم بطرف ماسوله یا لاهیجان و ساعتها همانجا وقت بگذرانم. اگر کسی نداند لاید فکر می کند که چقدر بچه بی معرفتی هستم. اما خودم می دانم که سالهاست درگیر مادری کردن برای مادرم هستم و البته مدت زیادی هم برای پدرم بودم. و کسانی که مدت زیادی از سالمند مراقبت کردند می دانند که چه کار سخت و طاقت فرسایی ست. علاوه بر همه فشارهای روانی و جسمی وقتی پاره ای از وجودت را می بینی که اصلا شباهتی به آن چه که از او سراغ داشتی نیست دلت می خواهد که سر به بیابان بگذاری. این داستان، بار اضافه ای ست بر مشکلاتی که در شرایط اجتماعی فعلی هر خانواده به فراخور حال خودش دارد. می دانم که این روزها هم می گذرد و خاطره می شود.اما امشب بدجوری خسته و داغانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 2:50  توسط گیل بانو  | 

مادرم را در تمام طول مادر و فرزندی ما، گردن کلفت و مغرور به یاد دارم. درخواست چیزی داشتن از من در قاموسش نبوده و نیست. من همیشه خودم نیازش را حدس زدم و حودم انجام دادم، و بسیار مواقع هم علیرغم میلش به زور. اگر نتیجه خوب بوده باشد که هیچ حرفی در آن باره زده نمی شود. تشکری هم درکار نیست. و وای به حال نتیجه بد! چون خواست من بود باید ساعتها شماتت می شدم. بارها رنجیدم و حتی عصبانی شدم. عصبانیت درونی و بیصدا. و باز ادامه دادم. چرا؟ چون قبلاً نظرم این بود که اگر فردایی وجود نداشته باشد نمیخواهم دچار ندامت شوم. الان هم که دیگر نشنیده می گیرم چون ناتوان تر از آن است که بخواهم ناراحتش کنم. همه این ها را گفتم که بگویم دیروز وسط کمک کردن بهش بیهوا ماچم کرد و چه عجیب به دلم نشست. یادم می‌آید وقتی دانشجو بودم و تعطیلات برمی گشتم خانه، بسیار مواقع از بوسه هایش از خواب بلند می شدم. نمی فهمم چرا هیچوقت عادت نکرد مهرش را بی پرده به من نشان دهد، در حالی که همیشه می دانم چقدر دوستم دارد. در این سن که به همه زوایای رابطه دو نفره ما فکر می کنم می بینم که انگار بلد نبوده سالم مادری کند. من بیشتر از این که مادر زحمتکش و فداکار و از خود گذشته لازم داشته باشم، مادر همراه لازم داشتم. ولی نبود. اگر مشکلی داشتم هرگز بهش نگقتم چون چنان به هم می ریخت که از گفتن پشیمانم می کرد و بعد سالها هم فراموش نمی کرد و همچنان به یادم می آورد، در حالی که مشکل حل شده بود یا اعتبار زمانی خود را از دست داده بود و یادآوری آن فقط اذیتم میکرد. من در مادرانگی خودم سعی کردم مثل مادرم نباشم و فکر می کنم موفق بودم. از نوع رابطه خودم با بچه‌هام لذت می برم. لذتی که هیچوقت از رابطه با مادرم نبردم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 13:53  توسط گیل بانو  | 

با این که دارو می خورم، افسردگی در من ریشه دوانده. هر چقدر سعی می کنم آن را پس بزنم، زورم به آن نمی رسد. دو روز گذشته را عالی و فعال گذراندم، اما امروز انگار یک بار بزرگ روی دوشم بود. انگار کن خستگی آن دو روز بود. بیشتر وقتم گوشی به دست در رختخواب یا روی راحتی گذشت. اینجور وقتها از خودم بیزار می شوم. پناه چنین روزهایم دیدن سریال های ترکی از اینستا است. این سریال های آبکی حالم را بهتر میکند. برای فردا کلی برنامه دارم و فعلا بهیچوجه تصمیم ندارم کوتاه بیایم.

راستی اینجا نوشتن برایم سخت است. در این پلتفرم، احساس امنیت نمی کنم و شاید برای همین است که دل به نوشتن نمی دهم‌. شاید از اینجا کوچ کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد ۱۴۰۲ساعت 0:39  توسط گیل بانو  | 

از نظر روانی داغان و پاشیده هستم. احتیاج دارم در ساحلی تمیز و زیبا دراز بکشم، در حالی که نه نگران مادر باشم و نه نگرانی‌های دیگر آزارم دهد. فقط و فقط لذت و سرخوشی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد ۱۴۰۲ساعت 13:26  توسط گیل بانو  | 

اولین بار معنی مرگ و غم بی‌نهایت آن را وقتی که کلاس دوم بودم درک کردم. پدرم شوهر خاله ای داشت که بچه‌هایش بچه دار نشده بودند و او و خاله پدرم مرا گذاشته بودند جای نوه نداشته اش و بین من و او، و من و همسرش ارتباط عمیق عاطفی بود. سرطان داشت و رفته بود تهران درمان کند که یک رپز صبح از خواب بلند شدم و شنیدم که مرده‌. هیچ وقت، هیچ وقت آن غم بزرگ و همیق کودکانه را فراموش نمی‌کنم. علاوه بر آن ترسی که بخاطر حال خاله پدرم که بهش عزیز می گفتم ترس عجیبی بود. فکر می کردم از این غصه خواهد مرد و من نمی خواستم او را هم از دست بدهم. به او التماس می کردم که غصه نخورد. هنوز که یاد آن روز می افتم چشم هایم خیس می شود. امروز از بی حوصلگی و بیکاری نشسته بودم به دیدن سریال ترکی. و از دیدن اشک های کودکی که خواهرش را از دست داده بود دوباره یاد آن خود هفت ساله ام افتادم و گریه ام گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۲ساعت 22:13  توسط گیل بانو  | 

دلم میخواهد در داستان های نوجوانی غرق شوم. مدتی ست به بلندی های بادگیر و جین ایر فکر می کنم. باید پیدا کنم و بخوانم. حتی بابالنگ دراز. دلم میخواهد خودم را در این داستان ها غرق کنم و از عالم و ما فیها جدا شوم و به هیچ چیز فکر نکنم. از این همه غم که زندگی هامان در آن غرق شده خسته ام.

همین الان خبر رسید جوانکی که با مرد کار می کرد و هر رمضان برای ما آش نذری می آورد سکته کرد و مرد. همه غم های دنیا ریخت به دلم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۲ساعت 15:8  توسط گیل بانو  | 

دلم مقادیر زیادی خنده و گردش و بی خیالی می خواهد. اما نمی شود که بشود. بماند برای بعد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ساعت 21:53  توسط گیل بانو  | 

در دوره سختی از زندگی هستم. مادرم وضعیت پایداری ندارد و خانواده ما شرایط سختی را می‌گذرانند. وحشتناک است که آدم عزیز زندگیت که روزگاری یلی بود از نظر جسمی ضعیف و آسیب پذیر و نیازمند کمک باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 1:52  توسط گیل بانو  | 

دلم برای یک سفر چهار نفره لک‌زده. سالهاست که نشد سفر چهارنفره برویم. بعد از رفتن پدر, مادر با پرستار نساخت و جوابش کردیم. یکسال و نیم اول، بعد از اداره، یک پای من خانه خودمان بود و یک پای دیگر خانه مادر و پاندول وار بین دو خانه در رفت و آمد بودم. مادر روز به روز ناتوان تر می شد تا بالاخره قبل از کرونا قبول کرد که با ما زندگی کند. اما اوضاع از یکماه پیش بدتر شده و مادر بسیار تحلیل رفته و مراقبت بیشتری احتیاج دارد و ما چهار نفری هر کدام به طریقی به پرستاری مشغولیم. خاله کوچکم چند ماه پیش مرد و بعد از آن مادر دیگر آن آدم قبلی نشد. خیلی سخت است که همه آدم هایی که با آنها گذشته مشترک داری بمیرند و خودت بمانی تک و تنها. دیگر از گذشته مادر کسی نمانده و این برایش عذاب آور است. جز یک برادر که ایران نیست همه خواهرها و برادرها مرده اند.

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ساعت 1:50  توسط گیل بانو  | 

در این سال ها که بر من گذشت پدرم را از دست دادم. او تکه ای از وجود خودم بود که از دست دادمش. اینقدر از او خاطرات خوب دارم که همیشه فکر کردن به او بی اختیار لبخند به لبم می آورد. همزمان دو بچه دانشجو داشتم که یکی در شهر دیگری درس می خواند، و مادرم تنها مانده بود در حالی که سلامتی نصفه و نیمه ای داشت و با پرستار هم نمی ساخت و من کارم پر از استرس و سخت و پر مسافرت شده بود و باید به همه این ها رسیدگی می کردم. بعد کرونا از راه رسید و چرخه زندگی ها را کند کر. بعد از کرونا به بازنشستگی فکر کردم. فکر کردم و به نتیجه نرسیدم تا که بعد انتخابات 1400 به نتیجه قطعی رسیدم و بالاخره بند ناف را بریدم. فکر می کنم بعد از بیش از30 سال دویدن حق داشتم که کمی آرامش به خودم هدیه بدهم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۴۰۲ساعت 19:2  توسط گیل بانو  | 

خبر اتفاقات روسیه و کودتای احتمالی مرا چنان هیجان زده کرد که تا 5 صبح خوابم نبرد. برای این که کور سوی امید را زنده نگهداریم به هر روزنه نوری چنگ می زنیم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۴۰۲ساعت 11:42  توسط گیل بانو  | 

وسوسه نوشتن در جایی که آشنای نزدیکی نباشد مرا به اینجا بازگرداند. بعد سال ها برگشتم به خانه قدیمی، و این من با آن گیل بانویی که روزگاری اینجا می نوشت تفاوت زیادی دارد. دیگر زنی 54 سال هستم و از سال های جوانی دور و دورتر می شوم. به زودی بیشتر خواهم نوشت. باید کمی خانه تکانی کنم. شاید اسم اینجا را عوض کنم و یا شاید از بلاگفا به جایی دیگر کوچ کنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۴۰۲ساعت 0:31  توسط گیل بانو  | 

حالا دیگر 46 ساله شدم. حرفم نمی آید، ولی حالم خوب است. یک جور عجیبی آرومم. برعکس همیشه میل عجیبی به سکوت دارم. 46 سالگی را؟ دوست دارم. انگار از 40 که میگذری ظاهرا با گذر روزها و سال ها دیگر غریبه نیستی. با گذر عمر آشتی می کنی، نگران نمی شوی، می فهمی ناگزیری. از همه آن چیزی که تا به حال بوده ام پشیمان نیستم، با همه اشتباهاتی که داشته و دارم.  زمان اگر به عقب برگردد همین آدم خواهم بود.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت 8:45  توسط گیل بانو  | 

45 ساله شدم. مانیفست 45 سالگیم باید این باشد: اگر می خواهم فقط کمی نسبت به خودم مهربان باشم، باید یاد بگیرم محبتم را برای کسی که معنی محبت را نمی فهمد خرج نکنم.

باید تمرین کنم کمتر به خودم آسیب بزنم. دیگر وقت زیادی برای آزمون و خطا نمانده. وقتش رسیده که از تجربه هایم کمک بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ساعت 13:22  توسط گیل بانو  | 

از امروز پسر بزرگم دانشجوی پزشکی شده. بعله. خوشحالم؟ نگرانم؟ احساس سر در گمی می کنم؟ همه این ها. به اضافه این که خیالم پی پسر کوچیکه است که حواسش خیلی به درسش نیست. یعنی تصمیم می گیرد و دو سه روز پشت هم سفت و سخت می خواند و بعد حوصله اش سر می رود و یکی دو رور نمی خواند و بعد عذاب وجدان می گیرد و دوباره سفتش می کند. و این شل کن و سفت کن ها از اول مهر تا حالا بارها و بارها و بارها تکرار شده. این در حالی ست که رتبه پارسالش جوری بود که می توانست یک رشته متوسط همین رشت قبول شود. حالا نگران کنکورش هستم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ساعت 12:4  توسط گیل بانو  | 

بالاخره همه شایعات و آرزوها و حدس ها و گمان ها بعد نزدیک به هشت سال واقعی شد. رییس بزرگ شنبه رفتنی ست. روزهای سختی در انتظارش است. مطمئنم. این که باید بیاید در جمع بقیه دوباره کار کند. بقیه ای که این همه بهشان ظلم کرده. گیرم که هیئت علمی باشد، به بعضی اعضای هیئت علمی هم در این سال ها کم ظلم نکرده. حس خوبی دارم. نه اینکه فکر کنم از فردا اینجا بهشت می شود. نه بابا از این خبرها نیست. خوب ترین روزهایش هم به بهشت نمی مانست. چه برسد الان که قعر جهنم است و مدت ها طول می کشد تا بلکه موفق شود کمی خودش را بکشد بالا. اما فکرش خوب است. فکر روزهای در راهی که امیدوارم بهتر باشد. باید یک روز حوصله کنم از محل کار جدیدم که کم کم دارد قدیمی می شود، از آمدنم، از این که در دلم شور برگشتن هست بنویسم. من مهاجری هستم که مدتی ست به مهاجرت خو کرده ام. که خانه دومم را هم بسیار دوست دارم. به این که این اواخر به برنگشتن تحت هر شرایطی فکر می کردم و به حالا که به برگشتن به خانه، به آنجایی که بهش تعلق دارم فکر می کنم در حالیکه آدم دیگری شده ام. که این هجرت شغلی از من آدم کاملتری از آنچه بودم ساخته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:23  توسط گیل بانو  | 

انگاری بعد از چهل سالگی دیگر فرق نمی کند که چند ساله باشم. روزها و سال ها می گذرند و دیگر مثل گذشته پریشانم نمی کنند.

دیگر حتی موهای سفیدم که هر روز زیاد و زیادتر می شوند هم نگرانم نمی کنند. هر روز در آینه دنبال تارهای سفید جدید می گردم و هردفعه که کشف تازه ام را می بینم ناخوداگاه زمزمه می کنم که "چقدر خاطره از عشق تو این موی سفیده". حالا این قیافه ام را که هر روز با آن چه که بودم فاصله بیشتری می گیرد دوست تر دارم. با قیافه ای که رد پی زمان بر آن جا گذاشته کنار آمدم. قیافه ای که از تجربه های تلخ و شیرین گذشته حکایت دارد.

در سال های اخیر از طوفان های زیادی گذشتم، هرچند نه خیلی به سلامت. شاید کمی زخمی و خونین، شاید هم بسیار خسته. اما اینجا که هستم، در چهل و چهار سالگی، با همه خراش هایی که از این طوفان ها دارم، هنوز لبریزم از شور زندگی ، هنوز پر از امیدم برای ادامه راهی که نامش زندگیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۹۲ساعت 11:42  توسط گیل بانو  | 

گاهی آدم از سرعت گذر زمان گیج می شود. انگار زمان زیادی نگذشته که بچه ها کلاس اولی بودند. حالا سعید دانشجو شده. دیروز روز اول دانشگاهش بود. کلاس هایشان کم و بیش شروع شده. زیست شناسی سلولی ملکولی دانشگاه گیلان قبول شده. دانشجوی خودمان شده. جالب است عمری دست اندر کار ثبت نام بچه های ورودی جدید بودم. البته دو سال است که نیستم. امسال غمم گرفته بود. می دانستم چه بلبشویی می شود و از آن طرف میز بودن بدم می آمد. خوشبختانه ثبت نام اینترنتی شده و بسیار راحت و عالی بود. البته از این گاو دکفته بازار* تعجب کردم که توانستند اینطور بی دردسر کار را انجام دادند. حالا منتظر جواب پردیس هستیم. اگر پزشکی انزلی که وابسته به علوم پزشکی گیلان است یا رامسر که وابسته به مازندران است قبول شود می رود آن جا.

وحید هم شروع کرده به درس خواندن برای کنکور آینده. جدی یک جوری گیجم. یک خوشی ملسی زیر پوستم می دود وقتی بچه ها را می بینم که بزرگ شده اند، هرچند که بدجوری دلم برای بچگیشان تنگ است. این روزها زیاد یاد خاطرات بچگیشان می کنم. وقتی دستشان را در دستم می گیرم باورم نمی شود این دست ها همان دست های کوچولویی هستند که وقتی می رفتیم بیرون سفت دستم را می گرفتند که گم نشوند. سعید همیشه ترس از گم شدن داشت. شاید برای این که خیلی کوچک بود وقتی برادرش به دنیا آمد و یکجوری احساس ناامنی می کرد، برعکس وحید که همش می دوید و لابلای شلوغی گم می شد. حالا دستشان توی دستهای ما جا نمی شود.

یک خاطره ای هست که این روزها که سعید باز کلاس اولی شده خیلی در ذهنم پررنگ است. تازه رفته بود کلاس اول و یک شب من و پدرش سخت حواسمان به حرفها و درسهایش بود که دیدیم وحید پیدایش نیست. فکر کردم که خوابش برده. بعد از مدتی رفتم چراغ اتاق را خاموش کنم که دیدم روی تخت دراز کشیده و صورتش قرمز و نمناک از اشک است. با تعجب دلیلش را پرسدم که گفت دوست ندارم بچه کوچک خانواده باشم و می خوام پسر ارشد خانواده باشم. شما اصلا به من توجه نمی کنید.

آن لحظه واقعا نمی دانستم باید بخندم یا ناراحت باشم. اختلاف پسر ارشد و پسر کوچک خانواده فقط یکسال و 25 روز بود و ما همیشه به چشم دوقلو نگاهشان می کردیم، بس که اختلافشان کم بود. از طرفی این بی توجهی فقط جند دقیقه بود.

از آن روز به بعد سعی کردم حواسم بیشتر بهشان باشد. این روزها هم خیلی خیلی بیشتر.

*گاو دکفته بازار به گیلکی به جاهای بیسر و سامان می گویند. جاهای بی نظم و ترتیب، مثل وقتی که گاو وارد بازار می شود و همه جا را به هم می ریزد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:28  توسط گیل بانو  | 

در این دو هفته نوعی از نگرانی را تجربه کردم که نظیرش هرگز پیش نیامده بود. نوعی از سردرگمی و بلاتکلیفی. به جرات می توانم بگویم یکی از بزنگاههای اصلی زندگی من بود. زندگی من؟ برای کسانی که در شرایط من قرار نگرفته اند شاید خنده دار باشد. این زندگی تو نبود. زندگی پسرت بود و باید میگذاشتی او تصمیم بگیرد.

من هم تا چند سال پیش از این حرفها زیاد می زدم. که باید هرکسی در انتخاب هایش آزاد باشد. اما باید دید وقتی پای عمل می آید وسط چطور میشود ایستاد و نگاه کرد و دخالت نکرد؟

سعید امسال خیلی خوب درس خوانده بود. خیلی زیاد. خیلی هم مطمئن بود. خودش را آماده کرده بود برای قبول شدن در رشته پزشکی. اما روز کنکور راضی برنگشت. وقت هم کم آورده بود. من فکر نمی کردم تا این حد خراب کرده باشد. شبی که قرار بود رتبه ها را صبحش اعلام کنند من تا صبح نتوانستم بخوابم. هرگز در عمرم اینهمه فیلم پشت سر هم ندیده بودم. قبلش زیاد با هم صحبت کرده بودیم. بارها بهش گفته بودم که همه راه های موفقیت الزاما از پزشک شدن نمیگذرد و همه پزشک ها الزاما آدم های موفقی نیستند. هرکاری علاقه و پشتکار می خواهد و آدم می تواند در هر رشته ای موفق بشود و برایش دهها مثال از پزشک های ناموفق و آدم های موفق غیر پزشک آوردم. سعی کردم تا می توانم علاقه اش را به رشته های دیگر جلب کنم. اما این ها همه تئوری های قبل از طوفان بود. رتبه ها که اعلام شد سعید رتبه اش 8200 شده بود. نمی تونم حال آن لحظه و آن روزش را هیچ جوری بنویسم اما حال خوبی نبود. یک روز گذشت تا بتواند خودش را جمع و جور کند.

فکر نمی کردم انتخاب رشته این همه سخت باشد. این همه سخت. همه رشته هایم پنبه شد. هر چه که قبلا به او و خودم گفته بودم حالا دیگر برای خودم هم تسلی بخش نبود. نمی توانستیم انتخاب کنیم. رتبه اش این قدر خوب نبود که به دانشگاههای مادر برای رشته های پیراپزشکی دل ببندیم. حالا بعد از دو هفته بالاخره موفق شدیم چیدن اولویت رشته ها را تمام کنیم. به دانشگاه بین الملل هم فکر کردیم. البته نمی دانم  با این رتبه می شود یا نه. قبلش بهیچوجه به بین الملل فکر نمی کردم. ما دو تا بچه با اختلاف سنی کم داریم که باید برایشان همزمان و بطور یکسان هر کاری را بکنیم و فکر داشتن دو تا دانشجوی بین الملل یک جوری ترسناک است. اما بعد فکر کردیم قدم اول را برداریم و آرام آرام برویم جلو تا ببینیم چه پیش می آید. بماند که مشکل سربازی هم قوز بالا قوز است. کلی انرژی از آدم می گیرد که فکر کنیم اگر بین الملل قبول شود آن نیمسالی را که تا بهمن باید صبر کند کدام دانشگاه و کدام رشته باید برود تا گرفتار سریازی نشود. اگر یک شهر دیگر شد چطور برای چهار ماه خانه و زندگی جور کنیم؟ اگر این چهارماه خودش را معرفی کرد و نرود رشته ای که قبول می شود و بماند به امید بین الملل و بعدش به فرض قبولی، از مصاحبه قبول نشد چه می شود؟ این فکرها آدم را دیوانه می کند.

بالاخره دیشب تصمیم گرفتیم بدون احتمال قبولی در بین الملل درست ترین انتخاب رشته را بکنیم. اگر قبول شد برود ثبت نام کند. هر شهری که قبول شد. فعلا قدم اول را برداریم. برای قدم های بعدی بعدا فکر می کنیم.

راستی چرا جواب دو تاییشان( بین الملل و سراسری) همزمان نمی آید که مردم تکلیف خودشان را بدانند؟

زمان ما 14 تا انتخاب داشتیم. هیچ دانشگاه دیگری هم نبود که آدم بهش دل خوش کند. یعنی اول های دانشگاه آزاد بود، اما دانشگاه آزاد یک گزینه جدی نبود آن وقتها. رشته های زیادی هم مثل الان وجود نداشت. اما این همه گرفتاری هم نبود. چرا همه چیز این همه سخت و پیچیده شده؟

وحید من رتبه اش شده 12900. از اول خودش را آماده کرده بود برای سال دیگر و زیاد برای امسال مایه نگذاشته بود. به نظر من با توجه به این، باز هم رتبه خوبی به دست آورد. بچه ها نمی دانند زمان چقدر ارزش دارد. هیچکس حاضر نیست از تجربه دیگری استفاده کند. هر کسی می خواهد خودش تجربه کند، هرچند که بارها و بارها دیگران تجربه کرده باشند و بهش گفته باشند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:57  توسط گیل بانو  | 

بچه ها هر دو الان سر جلسه کنکور هستند. من دلم مثل سیر و سرکه می جوشد.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:46  توسط گیل بانو  | 

خوشحالم که یک نفر از این هجده و خرده ای میلیون نفرم. خوشحالم که تسلیم خشم و نفرت و نومیدی نشدم. خوشحالم دوستهایی دارم بهتر از آب روان در همین دنیای مجازی که توانستند حصار کینه ام را بشکنند. خوشحالم که موفق شدیم رأی هایمان را پس بگیریم، هرچند دیر.

جای همه آنها که در این چهار سال سیاه جان باختند خالی، یادشان تا اید در دل هایمان زنده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۲ساعت 23:29  توسط گیل بانو  | 

سال خیلی سخت و تلخی بر من و آدم های عزیز زندگیم گذشت. پر از غم و اضطراب. همه آرزویم اینست که تلخی ها در این سال جا بمانند. با تنی خسته به استقبال بهار می روم. باشد که بهار واقعی مهمان دل های ما باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:19  توسط گیل بانو  | 

امسال اوضاع فرق می کند. انگار دیگر نمی شود گفت سن فقط یک عدد و رقم است. سن اگر برای خود آدم هم فقط یک عدد باشد، اگر برای خودت هم مهم نباشد تغییرات چهره و بدنت، اگر با از دست دادن طراوت و شادابی و جوانی که داری آرام آرام از دست می دهی کنار آمده باشی، اما دیگران با هیچ کدام این ها انگار هیچوقت کنار نمی آیند. مردم...این جماعت بیکار... این ها که برایشان عادت شده کاستی هایت را هی فرو کنند توی چشمانت...

من هیچوقت به ذهنم نمی رسید، سعی می کردم به خودم مطمئن و سرخوش ادامه دهم، اما همین جماعت به یادم انداختند برای انجام کارهایی که هرگز وقت یا موقعیت انجامشان را نداشتم زمان زیادی ندارم. حالا دیگر فکر می کنم زمان در میان مشت های بسته من، زور می زند تا از لای انگشتانم فرار کند، و من باید قبل از این که همه اش در برود کارهایی را که می خواهم، انجام بدهم.

شاید برای همین است که به تکاپو افتاده ام تا کارهایی را که دوست داشتم ازشان چیزکی بدانم انجام دهم. دوستم می گوید از این همه تلاش من نگران است و من نمی فهمم نگران چیست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:13  توسط گیل بانو  | 

معلوم است که در آن جمعه بهاری آبان ماه هرگز نمی توانستم بیست سال بعد را پیش بینی کنم. بیست سال، زمان زیادی برای ذهن یک دختر جوان عاشق بود. اما حالا واقعا بیست سال از آن روز گذشته. ساده نبود. آسان نگذشت. کم گرفتاری نداشتیم. اما همیشه عشق چاشنی تلخی ها و شیرینی ها و سختی هایش بود. عشق اجازه نداد بشکنیم، بلغزیم یا برگردیم. عشق سپر مدافع ما بود. ما با هم از این راه پرپیچ و خم به سلامت گذشتیم و حالا با هم وارد دهه سوم زندگی مشترکمان می شویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان ۱۳۹۱ساعت 12:33  توسط گیل بانو  | 

اداره بودم که زنگ زد. گفت گند زدم. گفتم چند شد؟ گفت افتضاح. گفتم چند؟ گفت دوازده هزار. خب انتظار نداشتم. اما به روی خودم نیاوردم. گفتم مهم نیست. ناراحت نشو. کمی استراحت کن و دوباره شروع کن. سکوت کرد. می دانستم خیلی غم دارد. گفتم مهم اینه که هدف داری. موفق میشی. مطمئنم. ناراحت نباش. گفت الان بهترم.

رسیدم خانه. دلم میخواست محکم بگیرم بغلش کنم و ببوسمش . اما داشت تلفنی صحبت می کرد. به هم لبخند زدیم. گیله مرد که آمد دیدم حال او هم گرفته ست و دارد سعی می کند به روی خودش نیاورد. دخترداییم پسرکی دارد که وقتی قهر می کند می دود توی اتاق و می گوید برم یک کم غصه بخورم. من هم دیدم خیلی غصه خوردن دلم می خواهد. به بهانه خوابیدن رفتم توی اتاق و یک کمی اشک ریختم و سبک شدم. اما یک چیزی فعلا توی وجودم قاطی پاطی شده که لازم است کمی زمان بگذرد تا ته نشین شود. پسرک دارد آماده دوباره خواندن می شود. می دانم او هم به کمی زمان نیاز دارد تا با خودش کنار بیاید. امسال باید دوتایی با هم بخوانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 17:55  توسط گیل بانو  | 

یکی از آرزوهای چندین ساله ام دیدن پسرخاله هایی بود که تا قبل از 16-15 سالگی خیلی با هم نزدیک بودیم. هرچه که زمان بیشتری می گذشت من بیشتر باورم می شدکه بعد این همه سال ما چقدر برای هم غریبه ایم. که چقدر باید زور بزنیم تا یک موضوعی برای حرف زدن پیدا کنیم. اصلا می توانیم با هم ارتباط برقرار کنیم یا نه. حالا بعد 27 سال ما همه آدم های دیگری هستیم و تجربه های متفاوت زیادی را از سر گذراندیم. اما وقتی دیدمشان انگار این 27 سال دود شد و رفت هوا. خب مسلما که ما آن آدم های قبلی نبودیم. اما رابطه ما همان رابطه قبلی بود. همان صمیمیتی که در بچگی و نوجوانی بین ما بود. بدون اغراق می توانم بگویم خوب ترین و بهترین نقطه سفرم دیدن پسرخاله هام بود بعد 27 سال. حالا دیگر دلم یکجوری گرم گرم است به این که دوتا آدم دوست داشتنی عزیز دیگر، از آدم های قدیمی زندگی، از گذشته هایم برایم مانده. دوتا آدمی که غول زمان نتوانست، نتوانسته هیچ خراشی روی رابطه ما بیندازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:14  توسط گیل بانو  | 

سینمای سه بعدی یکی از آرزوهای من بود. حالا تو بگو چقدر کوچک، چقدر حقیر. اما با خودم که دروغ ندارم. از وقتی هم که "هوگو" را دیدم آرزوی دیدن سه بعدیش را داشتم. یک بار هم فهمیدم که قرار است تهران اکران شود که اصلا برایم مقدور نبود رفتنش. این دفعه که قرار شده بود بروم سفر، یکی از برنامه هایم رفتن به سینمای سه بعدی بود. دلم می خواست هوگو را ببینم. اما هوگو را آپریل نمایش داده بودند. آن جا تا تنور گرم است می چسبانند. مثل این جا نیست که همه چیز سرد و از دهن افتاده باشد. توانستم در اولین روز اکران اسپایدرمن، ببینمش. نه این که خیلی علاقه به اسپایدرمن داشته باشم. همه سال های پیش ده هابار خانه ما شاهد نمایش اسپایدرمن در همه ورژن هایش بود و من حتی یک نیم نگاهی هم بهش نینداخته بودم. اما نمایش سه بعدی به طرز عجیبی نفس گیر بود. باید اعتراف کنم تا ساعت ها یک حال خوبی داشتم. انگار نشئه شده باشم. بعد چون این نشئگی حال خوشی به من داده بود که نمی توانستم بیخیالش بشوم، تصمیم گرفتم که آبراهام لینکلن را هم بروم ببینم.باید یک اعتراف دیگر هم بکنم. ترسیدم که بروم آبراهام لینکلن را ببینم، دوستی هم که همراهم بود از من بیشتر می ترسید. یعنی اول ترس او بود که به من القا شد. خب ترس سه بعدی در میان آدم هایی که غریبه اند غلظتش بیشتر است. بعد به پیشنهاد دوستم سر از سالن دیکتاتور درآوردم. دیکتاتور را دیدم و از کمدی لوسش اصلا خوشم نیامد. یک جورهایی هم آدم فکر می کند فیلم را درباره ایران ساخته اند. به نظرم برخلاف سروصدایی که کرده داستان لوس و نخ نما شده ای دارد. ته دل ایرانی من از دست آدم هایی که داشتند غش و ریسه می رفتند عصبانی هم بود. شاید در آن سالن تنها کسی که می فهمید داشتن یک رهب*ر خل و چل و بیفکر و متوهم خنده دار نیست من بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:3  توسط گیل بانو  | 

سفرم پر از اضطراب بود. باید قبلش شهامت کنسل کردنش را می داشتم. شهامتش را نداشتم چون فکر می کردم استفاده نکردن از ویزایم شاید برای دفعه های بعدی که می خواهم ویزا بگیرم دردسر درست کند. زمان جراحی دختر عمه م بود. حال بدی داشتم. اما هرچه که بود انجام شد. یک صبح دوشنبه ای بود که من و دوتا از دخترخاله هام توی خانه خاله ام توی استکهلم داشتیم صبحانه می خوردیم و من دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و دخترعمه ام اتاق عمل بود و بعد چهارساعت که دکتر آمد بیرون گفت عمل سختی بود و حالا باید منتظر بمانیم و ببینیم چه می شود و من انگار قلبم داشت از دهنم در می آمد. بعد اس ام اس پشت سر هم آمد که به هوش آمده و پایش را تکان می دهد. آنجا بود که بعد روزها از خوشحالی یا از خیال جمعی نمی دانم، اشک هایم سرازیر شدند. بغل دخترخاله هایم آن روز امن ترین جایی بود که داشتم. امروز دوهفته از جراحی دخترعمه ام می گذرد و تقریبا اوضاعش خوب است.قرار است بعدازظهر برویم دکتر ویزیتش کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 9:46  توسط گیل بانو  | 

کامپیوتر خانه رسما تعطیل شده. امروز فردا باید یکی تازه بخریم. با خودم قرار گذاشته بودم تا دانشگاه رفتن بچه ها برایشان لپ تاب نخریم. جمعه کنکور است. دوشنبه می روم سفر. دوباره می روم دیدن دایی. این دفعه قرار است پسرخاله ها را هم ببینم که بیست و شش هفت سالی ست همدیگر را ندیده ایم. از زمان نوجوانی تا حالا. قول و قرارهایمان را گذاشتیم و تاریخ هایمان را با هم چک کرده ایم. کارهای سفرم را نکردم. بدترین و سخت ترین قسمت سفر همیشه برایم سوغاتی خریدن است. مخصوصا وقتی که پریشان باشی. خیلی پریشانم. نه فقط برای کنکور. مسئله دخترعمه م هم هست. مهره کمرش شکسته و یک جراحی سخت در پیش دارد و من نیستم. وقتی من هم نباشم یعنی که دختر بیچاره تنهای تنهاست. علاوه بر آن بالای یازده ملیون تومان فقط هزینه خرید پروتز شده. دفعه پیش هم حدود شش ملیون خرج کردند که فقط نزدیک دوملیونش را بیمه پرداخت کرد. این پول ها یعنی حاصل زحمت چندین ساله پسرعمه بیچاره من. هیچ کمک مالی را هم نمی پذیرند. بهیچوجه. نشد ما یک بار بدون نگرانی احساس شادی کنیم. حالا فکر می کنم اگر مشکل دخترعمه م نبود و ریسک بالای عملش و این همه بدبختی که گریبانشان را گرفته، من چقدر می توانستم شاد باشم از روزهایی که در پیش دارم. از دیدن پسرخاله هایی که زمانی با هم چقدر نزدیک بودیم و جبر روزگار ما را این همه سال از هم دور کرد.حالا همش بغض دارم و اضطراب. چرا این شب سیاه بچه های عمه من هیچ سپیدیی به دنبال ندارد؟
پی نوشت: این که این جا از بدبختی های دوروبرم می نویسم برای اینست که وقتی می نویسمشان، تا زمان کوتاهی حالم بهتر می شود. یک جور حالت سبکی.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 9:21  توسط گیل بانو  |