گاهی آدم از سرعت گذر زمان گیج می شود. انگار زمان زیادی نگذشته که بچه ها کلاس اولی بودند. حالا سعید دانشجو شده. دیروز روز اول دانشگاهش بود. کلاس هایشان کم و بیش شروع شده. زیست شناسی سلولی ملکولی دانشگاه گیلان قبول شده. دانشجوی خودمان شده. جالب است عمری دست اندر کار ثبت نام بچه های ورودی جدید بودم. البته دو سال است که نیستم. امسال غمم گرفته بود. می دانستم چه بلبشویی می شود و از آن طرف میز بودن بدم می آمد. خوشبختانه ثبت نام اینترنتی شده و بسیار راحت و عالی بود. البته از این گاو دکفته بازار* تعجب کردم که توانستند اینطور بی دردسر کار را انجام دادند. حالا منتظر جواب پردیس هستیم. اگر پزشکی انزلی که وابسته به علوم پزشکی گیلان است یا رامسر که وابسته به مازندران است قبول شود می رود آن جا.
وحید هم شروع کرده به درس خواندن برای کنکور آینده. جدی یک جوری گیجم. یک خوشی ملسی زیر پوستم می دود وقتی بچه ها را می بینم که بزرگ شده اند، هرچند که بدجوری دلم برای بچگیشان تنگ است. این روزها زیاد یاد خاطرات بچگیشان می کنم. وقتی دستشان را در دستم می گیرم باورم نمی شود این دست ها همان دست های کوچولویی هستند که وقتی می رفتیم بیرون سفت دستم را می گرفتند که گم نشوند. سعید همیشه ترس از گم شدن داشت. شاید برای این که خیلی کوچک بود وقتی برادرش به دنیا آمد و یکجوری احساس ناامنی می کرد، برعکس وحید که همش می دوید و لابلای شلوغی گم می شد. حالا دستشان توی دستهای ما جا نمی شود.
یک خاطره ای هست که این روزها که سعید باز کلاس اولی شده خیلی در ذهنم پررنگ است. تازه رفته بود کلاس اول و یک شب من و پدرش سخت حواسمان به حرفها و درسهایش بود که دیدیم وحید پیدایش نیست. فکر کردم که خوابش برده. بعد از مدتی رفتم چراغ اتاق را خاموش کنم که دیدم روی تخت دراز کشیده و صورتش قرمز و نمناک از اشک است. با تعجب دلیلش را پرسدم که گفت دوست ندارم بچه کوچک خانواده باشم و می خوام پسر ارشد خانواده باشم. شما اصلا به من توجه نمی کنید.
آن لحظه واقعا نمی دانستم باید بخندم یا ناراحت باشم. اختلاف پسر ارشد و پسر کوچک خانواده فقط یکسال و 25 روز بود و ما همیشه به چشم دوقلو نگاهشان می کردیم، بس که اختلافشان کم بود. از طرفی این بی توجهی فقط جند دقیقه بود.
از آن روز به بعد سعی کردم حواسم بیشتر بهشان باشد. این روزها هم خیلی خیلی بیشتر.
*گاو دکفته بازار به گیلکی به جاهای بیسر و سامان می گویند. جاهای بی نظم و ترتیب، مثل وقتی که گاو وارد بازار می شود و همه جا را به هم می ریزد.