دل نوشته ها

سینمای سه بعدی یکی از آرزوهای من بود. حالا تو بگو چقدر کوچک، چقدر حقیر. اما با خودم که دروغ ندارم. از وقتی هم که "هوگو" را دیدم آرزوی دیدن سه بعدیش را داشتم. یک بار هم فهمیدم که قرار است تهران اکران شود که اصلا برایم مقدور نبود رفتنش. این دفعه که قرار شده بود بروم سفر، یکی از برنامه هایم رفتن به سینمای سه بعدی بود. دلم می خواست هوگو را ببینم. اما هوگو را آپریل نمایش داده بودند. آن جا تا تنور گرم است می چسبانند. مثل این جا نیست که همه چیز سرد و از دهن افتاده باشد. توانستم در اولین روز اکران اسپایدرمن، ببینمش. نه این که خیلی علاقه به اسپایدرمن داشته باشم. همه سال های پیش ده هابار خانه ما شاهد نمایش اسپایدرمن در همه ورژن هایش بود و من حتی یک نیم نگاهی هم بهش نینداخته بودم. اما نمایش سه بعدی به طرز عجیبی نفس گیر بود. باید اعتراف کنم تا ساعت ها یک حال خوبی داشتم. انگار نشئه شده باشم. بعد چون این نشئگی حال خوشی به من داده بود که نمی توانستم بیخیالش بشوم، تصمیم گرفتم که آبراهام لینکلن را هم بروم ببینم.باید یک اعتراف دیگر هم بکنم. ترسیدم که بروم آبراهام لینکلن را ببینم، دوستی هم که همراهم بود از من بیشتر می ترسید. یعنی اول ترس او بود که به من القا شد. خب ترس سه بعدی در میان آدم هایی که غریبه اند غلظتش بیشتر است. بعد به پیشنهاد دوستم سر از سالن دیکتاتور درآوردم. دیکتاتور را دیدم و از کمدی لوسش اصلا خوشم نیامد. یک جورهایی هم آدم فکر می کند فیلم را درباره ایران ساخته اند. به نظرم برخلاف سروصدایی که کرده داستان لوس و نخ نما شده ای دارد. ته دل ایرانی من از دست آدم هایی که داشتند غش و ریسه می رفتند عصبانی هم بود. شاید در آن سالن تنها کسی که می فهمید داشتن یک رهب*ر خل و چل و بیفکر و متوهم خنده دار نیست من بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 22:3  توسط گیل بانو  |