<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی گیلک</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 May 2008 15:26:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پراکنده ها</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اینقدر افکارم پراکنده است که مجبورم شماره گذاری کنم.از روزمرگی ست. اگر حوصله ندارید نخوانید.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;1-زلزله چین اشکم را دراورد.انسانهی زیر آوار مانده و خانه های فروریخته مرا برد به زلزله 69 گیلان. و یاداوری از مردم مصیبت دیده ای که سردار سازندگی و کابینه اش نخواستند حتی ذره ای بهشان کمک کنند. حتی کمک همنوعانشان را از آنها دریغ کردند و در انبارهایشان احتکار کردند تا بعدها سراز بازاز دراورد.رودباری ها به حق که حتی از بمی ها هم مظلوم تر بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;2- دو هفته پیش خواب دیدم از خانه پدر برگشتم خانه خودمان و می بینم خانه ما آوار شده روی سر گیله مرد و پسرها. نمی توانم حالم را توصیف کنم. با صدای ناله و فریاد خودم بلند شدم. ساعت 6 صبح بود و گیله مرد داشت صبحانه آماده می کرد. می لرزیدم و اشک می ریختم. حال خیلی بدی بود. تا چند روز تا یادم می آمد اشکهایم سرازیر می شد.امیدوارم هیچ انسانی در هیچ جای دنیا این حس را تجربه نکند. ولی می دانم غیر ممکن است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;3-کاش می شد این بانک ها برای وام دادن احتیاج به ضامن نداشتند تا من اینقدر گرفتار نشوم. هفته پیش برای دوستم ضامن وام 5 ملیونی خرید خودرو شدم. آدم مطمئنی ست. ولی وقتی مجبور شدم حساب قرض الحسنه باز کنم خیلی لجم گرفت. پارسال هم 5 ملیون ضامن یکی از اقوام شدم که او هم ادم مطمئنی ست. ولی خوشمزه اش اینجاست که می گوید شانس اورده ای که من اینقدر دقیقم!!! امروز صبح دختری که در کار خانه کمکم می کند تلفن زد و خواست تا ضامن مادرش شوم تا از کمیته امداد وام بگیرد. دلم نمی آید که جواب رد بدهم. از طرفی در قبولش هم تردید دارم. مبلغش زیاد نیست. ولی از اینکه من همیشه تنها گزینه انتخابی افراد هستم آزارم می دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;4-امروز صبح باید می رفتم محضر امضایی کنم تا برای زمینی که 5 سال پیش پولش را تمام و کمال به اداره داده بودیم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;تازه از شهرداری استعلام بگیرند که معلوم نیست چقدر دیگر طول می کشد تا سندش آماده شود. آنجا مبلغی از من خواستند. تعجب کردم. چون وکیلی که برای این کار گرفته بودیم خدا تومن پول گرفته تا تمام کارها را خودش انجام دهد. البته این آقا وکیل دادگستری نیست، بلکه وکیل ماست برای انجام کارها. یعنی در واقع کارچاق کن یا واسطه یا هر اسم دیگری در این مایه ها.برایش زنگ زدم، می گوید پولی که گرفتم برای پرداخت این چیزها نبود. خیلی عصبانی شدم.گوشی را گذاشتم و گفتم این مملکت فقط جای دلال ها و واسطه هاست. وگرنه همه ما ول معطلیم. در محضر همه نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردند و سکوت. همه ترجیح می دهند وارد هیچ بحثی نشوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;5-مادر زنگ می زند اداره و می گوید دوست پدر را که همراه او بود ماشین زده و بردند بیمارستان. پدر با اوست و نگران حالش هستم. ساعت را نگاه می کنم دو ساعت بیشتر نیست که آمده ام اداره. می روم بطرف بیمارستان. نگرانم. هم برای پدر که انواع بیماری ها را دارد و هم برای دوستش که مانند برادری مهربان همیشه با پدر است و کارهایش را انجام می دهد.در ترافیک نزدیک ظهر کمربندی ها می مانم.و اشکم در می آید. صدای اذان بلند می شود و گریه ام شدید تر می شود. پدر از خانه زنگ می زند. می گوید برگشته. ولی من می روم بیمارستان. نمی گذارند خودش راببینم.سرش شکسته. ولی حال عمومیش خوب است و منتظر جواب سیتی اسکن هستند.دخترش می گوید اگر پدر شما نبود نمیدانیم چه می شد. و من تعجب می کنم. پدرم که همه کارهایش را ما می کنیم و اینقدر وابسته است چطور توانست این کارها را بکند . و یاد حرف مادر می افتم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;که می گوید تو اینقدر لوسش کردی که خودش را ول کرده. ولی مادر بیشتر لوسش می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;6- می آیم خانه پدر که حال پدر را بپرسم و ماجرا را بشنوم. می بینم دارد قرص هایش را می چیند.و قوطی صبحش پر است. این یعنی قرص های صبح را نخورده. ولی حتی آنها هم کامل نیستند. و این یعنی آنها را کامل نچیده. مدتی ست قرص هایش را کنترل نمی کنم . دلم خوش است که خودش این کار را می کند. ولی ظاهرا باید دقت بیشتری کنم.و این یعنی که در این سن و سال نباید خیلی بهشان اعتماد کرد. حتی اگر دوستش را به بیمارستان رسانده باشد.دلم برایش می سوزد که روزگاری برای خودش قدرتی داشت و حالا....و برای مادر که چقدر این غصه ها شکسته اش کرد. و برای خودم، که هیچوقت نمی توانم وقتی برای خودم داشته باشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 15:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هیچوقت فکر نمی کردم که وصل شدن بی مقدمه اینترنت میتواند اینچنین خوشحالم کند. چنان لبخند عمیقی بر لبانم بود که فکر کنم وقتی یکی از مراجعینم وارد اتاق شد احساس کرد خل شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز برخلاف اینکه خیلی خسته ام ولی انرژی زیادی دارم. امروز شانزدهمین سالگرد نامزدی من و گیله مرد است.و البته شانزده سال پیش مقارن بود با تولد امام رضا.این روز را از سالگرد ازدواجم بیشتر دوست دارم.  هیچوقت یادم نمی رود که چطور انگار داشتم در آسمان ها راه می رفتم و هر لحظه فکر می کردم که دارم بال در می آورم. همه چیز انگار که یک رویای خوش بود.چیزی حدود هفت سال دربدر کوچه و خیابان و اسیر سیم های تلفن بودیم و حالا فقط با یک حلقه نامزدی و چند ساعتی بزن و بکوب علاقه ما به هم جنبه رسمی پیدا کرده بود. در یک روز بهاری و لطیف و در جمع ساده خانوادگی . حالا که فکر می کنم می بینم در این ۱۶ سال تنها باری بود که همه اقوام درجه یک دو خانواده با هم جمع شدند.حتی در جشن عروسی هم بعضی ها نتوانسته بودند بیایند.قرار گذاشتیم بیاد روزهای خوب گذشته امروز چند ساعتی دو نفری برویم پیاده روی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت: راستی دیروز بین ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب یک خرگوش برای پسر بزرگم درست کردم که ببرد برای درس حرفه و فن نمره بگیرد. یعنی من نمره بگیرم. بیشتر شبیه موش شده بود. ولی به خودم امیدوار شدم. هنوز می توانم روی خودم حساب کنم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 11:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>سلام بر همگی
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من فعلا حالم خوب است. شنبه خیلی بدی داشتم. به اندازه تمام غصه هایم نوشته بودم که همگی شانس آوردید و درست بعد از تمام شدنشان اینترنت لعنتی اداره قطع شد.بعدا خیلی خوشحال شدم که این همه غصه ام را نخواندید. الان آمدم کامنت هایم را ببینم دیدم درست نیست جواب این همه محبتتان را ندهم. فقط نمیدانم چرا در خانه مغزم کلید می کند و نمیتوانم افکارم را منسجم کنم. البته فکر کنم اگر هر کس دیگری هم همزمان بخواهد هم حرف های پسر کوچکش را که تمام اتفاقات روز را دارد تعریف می کندبشنود و در ضمن به فکر عصرانه پسر بزرگش هم باشد و شام را هم بخواهد آماده کند تا ساعت ۷ پسرها را ببرد کلاس و در ضمن به فکر تهیه غذای اردوی فردای پسر کوچک هم باشد حالی بهتر از این ندارد.تازه این وسط ها کارهای ریز و درشت دیگری هم دارم.پرینت یک مدل لباس و رفتن به دنبال دوستم و رفتن به خیاطی و رفتن به خانه یکی از اقوام برای گرفتن یک امانت که پیش اوست و بردن یک گلدان خشکیده به خانه مادر که معتقد است ما بلد نیستیم و خودش می تواند درستش کند و اصرار کرده که حتما امروز بیاور و باید برای اردوی پسرم هم یک چیزهایی بخرم. هر چند که اینقدر کم توقع است که هر چه می پرسم میگوید چیزی نمی خواهم . حالا خوب است گیله مرد هنوز نیامده. چون آنوقت باید حرفهای او را هم می شنیدم و مرتب تاییدش هم می کردم. وگرنه شاکی می شود که به حرف هایم توجه نمی کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سردردم هم فعلاخوب است. یعنی تا می خواهد درد بگیرد به توصیه دکتر یک ارگوتامین می خورم.هر شب هم باید یک آرام بخش بخورم و یک قرصی که آنتی هیستامین است و اشتها آور. ولی نفهمیدم که چه ربطی به میگرنم دارد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سالها پیش که شغلم در رابطه با رشته تحصیلیم بود به مراجعینی که می خواستند وزنشان را زیاد کنند و اشتها نداشتند توصیه می کردم که سیپروهپتادین بخورند. حالا خیاط در کوزه افتاد.هم اشتهایم زیاد شده و هم خوابم .و وقت ثبت نام در باشگاه هم ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اینترنت اداره هم فعلا قطع است.نمیدانم دیگر چرا. شاید عمدا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید بروم.خیلی دیرم شده و هنوز مانتوی اداره ام را بیرون نیاورده ام. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و در ضمن همیشه شما را می خوانم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 May 2008 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خماری بعد از شنگولی</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;از کارهایی که دیروز دوست داشتم انجام دهم فقط رستوران رفتنش عملی شد. آن هم چه رفتنی. چشمتان روز بد نبیند.از دور دیدم عده ای چادری ایستادند سر در رستوران. جلوتر که رفتم فهمیدم همایش اراذل و اوباش بود و حالا آمدند ناهار بخورند. آقایی هم از داخل می گفت باید بمانید تا لیست بیاید. خواستم بروم داخل که جلویم را گرفت و گفت باید صبر کنید. ولی بعد فهمید که از جماعت خودشان نیستم و اجازه داد که بروم. دیدم آقایان با عبا و عمامه نشسته اند گوش تا گوش دارند غذا می بلعند و آنوقت خانم های بیچاره را گذاشته اند معطل. یک میز خالی پیدا کردم و نشستم . ناگهان موجی از سیاهی وارد شد و سه تا هم بدون اجازه آمدند نشستند کنار دست من. کمی مرا برانداز کردند و بعد بی مقدمه پرسیدند مهمان همایش هستید؟ با لج گفتم &quot;نه&quot;.و دلم می خواست بگویم که آخر به من می آید که در این همایش احمقانه تان مهمان باشم؟ ما که سمینار هم می رویم پول غذا یمان را پیش پیش می دهیم بنده خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;رگ بدجنسی من هم گل کرد و برای این که حرصشان را در بیاورم هی غذایم را طول دادم. غذای آنها را هم که نیاورده بودند و آنها هم هی غر می زدند که شهرهای دیگر چه پذیرایی از ما کردند و این جور نبود و آن جور بود و از این حرفها.و من هم در دل می گفتم رو را برم . چه لاشخورهایی هستید شما!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا جالب اینجاست که وقت حساب کردن دیدم رییس مهرورز ما که میزبان بود ایستاده و اصرار می کند مهمان ما باش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; در دلم گفتم  خرج کز کیسه مهمان بود    حاتم طایی شدن آسان بود     قبول نکردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم شعر را درست گفتم یا نه. ولی منظورم مشخص شد. در ضمن این رییس ما پسرش را که داماد کرد دلش نیامد شیرینی پخش کند. یکبار هم یک شیرینی آورد پخش کرد بعدها از دهنش در رفت که خانومم میخواست اینها را بریزد دور. من گفتم نریز می برم اداره پخش میکنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعداز ظهر دیروز که هنوز شنگول از خوب شدن سردردم بودم نه از ماسوله رفتم بالا و نه از شیطان کوه آمدم پایین و نه رمقی در من مانده بود که بروم باغ محتشم دویدن که نه حتی قدم بزنم.  و این شد نتیجه آن همه انرژی که دیروز صبح در خودمان احساس می کردیم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 10:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از سردرد</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امروز سردردم کمی بهتر است. شاید در نتیجه داروهایی که از دیشب شروع کردم به خوردن. الان هم که اینترنت وصل شده بهترتر! شده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان اینقدر شنگولم که دوست دارم کتانی پا کنم و بروم باغ محتشم بدوم. دوست دارم بروم ماسوله و تند و تند از پله ها بالا بروم. وقت بالا رفتن از پله ها هم هی بلند بلند حرف بزنم و اینقدر خوش باشم که بتوانم از ته دل بخندم.یا این که بروم بالای شیطان کوه و بعد تند و تند بیایم پایین و بروم نوشین و کوکی داغ بخورم با بستنی و هیچ هم نگران اضافه وزنم نباشم.کسی هم هی به من نگوید که چه خبر است؟کمی یواش تر حرف بزن.یا این که کمی نفس تازه کن. چرا اینقدر حرف می زنی.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این احساسات همه فقط برای این لحظه است.این شوق تا بعداز ظهر که خانواده دور هم جمع شویم همه از بین می رود. من خسته از ساعت های طاقتفرسای اداره. گیله مرد هم در شوق دیدن فوتبال که نمی دانم امروز هم دارد یا نه. و پسرها هم باز بهانه امتحانی که همیشه نق آن را می زنند و هیچ وقت هم نمی خوانند. و دوباره روزمرگی یک روز دیگر. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ولش. این لحظه را عشق است که حالم خوب است و خوشم از داشتن خانواده خوب و دوستان خوبی مثل همه شما که چقدر دوستتان دارم و چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. امروز هم می خواهم برای ناهار بروم رستوران و حسابی از خودم پذیرایی کنم. راستی هوای اینجا خیلی عالی شده. ابری و خنک و دوست داشتنی.جای همگی خالی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر درد</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام به همه دوستان خوبم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی کامنتها یتان را خواندم از داشتن دوستان به این گلی احساس خوبی به من دست داد. دو روزی است که مبتلا به سردرد بدی هستم و خانه نشین شده ام. دکترها می گویند میگرن است. ژن نهفته ای بود که ناگهان بروز کرد. در هر حال سلامتی نعمت بزرگی ست که امیدوارم کسی از آن محروم نباشد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مدتها پیش فایروال اداره ما سوخته بود. و چون کسی ضرورت وجودش را نمی فهمید به امان خدا ولش کرده بودند. چون نخواستند هزینه اضافی کنند!!! بعداز مدتی کل سیستم ویروسی شد. حالا تا بخرند و نصب کنند  و سیستم را آماده کنند طول می کشد. راست گفته اند که آدم خسیس دو تا که نه ! چندتا خرج دارد. در ضمن برای کارهای مهم پول ندارند وگرنه برای گرفتن جشن تولد و نکوداشت و ... برای مسئولین درجه یک استان چیزی کم نمی گذارند. بالاخره با همه بی لیاقتی و با تاکید دولت مهرورز بر  کشیدن گوش افراد بی عرضه راز ماندگاریشان همین کارهاست دیگر.وگرنه هنر دیگری که ندارند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر گفته نباید عصبی شوم. بهتر است ادامه ندهم....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 May 2008 07:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار دل انگیز</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;بهار بچگي هاي ما عطر و بويي ديگر داشت. عطري كه ديگر سالهاست به مشام كسي نمي آيد. به جاي آن عطر روح افزا حالا ديگر فقط بوي دود نصيب ما ميشود و گرد و خاك معلق در هوا. آن وقتها بهار واقعا بهار بود. لطيف و عاشق كش.نه مثل الان كه از راه نرسيده مي شود چله تابستان. سوزان و بيرحم &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در خانه اي به دنيا آمدم كه قبل از من پدرم و مادرش هم در آن به دنيا آمده بودند.در واقع پدربزرگ مادربزرگم آن را خريده بود.من نسل پنجم ساكن آنجا بودم. خانه باغي بزرگ با درهاي چوبي كه بالاي آنها نيم دايره هاي منبت كاري شده داشت با شيشه هاي رنگي. رف و طاقچه هاي گچبري شده. و اتاق ها و ايوان بزرگ. يادش بخير تابستانها! شبها در ايوان پشه بند مي زديم. چه كيفي داشت اگر مهمان هم مي آمد.دختر خاله ها و پسرخاله ها.يا پسرعمه ها و دختر عمه. بچه هاي خاله ها كه از تهران مي آمدند اسمش را گذاشته بودند چادر سرخپوستي.چاه كه بايد از آن آب مي كشيدي. با چوب مخصوصي كه سر آن يك چنگك داشت .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; و توالت كه ته باغ بود و هر دفعه بايد سر راه آفتابه را پر مي كردي و مي رفتي. شب و روز يا باران و برف و آفتاب نداشت. هرگز هم غرغر نمي زدي. نمي دانم چه قانوني بود كه هيچوقت فكر نمي كردي كه مي تواني نزديك خانه هم توالت داشته باشي. زندگي همين بود. و بيچاره مادر همان وقت كه داشتي با بچه هاي فاميل مي خنديدی و در پشه بند بالش پراني مي كردي داشت از چاه آب مي كشيد و كارهاي باقيمانده را انجام می داد. و هرچه آرتروز و درد پا و مفصل كه دارد يادگار همان خاطرات شيرين بچگيت است. خر و پف پدر چقدر ما را می خنداند وقتي روي ايوان مي خوابيد .چه روزهاي خوبي بود. مي توانستي ساعتها به درز ديوار هم بخندي.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;درخت ها! از كدامشان بگويم. از درخت عنابي كه كوتاه بود و پربار؟ نميدانم اصلا الان عناب وجود دارد يا نه ولي من سالهاي سال است نديده ام. درخت گردو؟كه وقتي دو تا گردويش را كنار هم در مشت فشار مي دادي مي شكست و مغز سفيد گردو راحت از پوستش جدا مي شد. يا درختان انار ترش؟ واي كه وقتي گل مي كردند چقدر ديدني بود. يا درختان &quot;به&quot; كه هر كدام نامي مخصوص داشت. به پنبه اي، به استخواني كه براي پخت مربا بود، و به گلابي.وقتي به و انار مي رسيد سراسر كوچه منتظر ميوه اش بودند.درخت سيب با شكوفه هاي زيبايش.سه درخت توت كه دو تايش توت سفيد ميداد و يكي توت قرمز و مادر بين دو تايش تاب بسته بود.چه كيفي داشت تاب بازي. يادم مي آيد از يك جايي كه نميدانم كجا مي آمدند و برگ هاي درخت توت را مي بردند براي كرم هاي ابريشم. و درخت ازگيل ژاپني كه ما رشتیها می گوییم انبه و درخت گيلاس كه هرگز نمي توانم وصف كنم وقتي ميوه مي داد چقدر زيبا بود. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از گل مرواريد بگويم يا از ياس يا شب بو؟ چند نفر تا حالا اين گل را ديده اند؟درست مثل دانه هاي مرواريد بود.بعضي روزها از شاخه هاي نازك انار به جاي سيخ استفاده مي كرديم و از دانه هاي گل به جاي كباب و بازي مي كرديم . ياس سفيد كه آنها را با سوزن به نخ مي كرديم و گردن بند و دستبند درست مي كرديم و ياس زرد كه وسطش يك پرچم نازك داشت. آن را مي كشيديم و شيره اش را مي خورديم.گل هاي شب بو ي سفيد و بنفش كه شبها عطرشان مستت مي كرد.گلهاي قرمز خوشرنگي كه بعد از مدتي دانه هاي سياه مي داد. مي گفتند اسمش گل خشخاش است.درست و غلطش را نمي دانم. هرگز هيچ جاي ديگري هم آن را نديدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از آن حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط بگویم که پر بود از ماهی های کوچک . و کبوترهایی که می آمدند آب بخورند و گربه های بلایی که کمین می کردند و آنها را می گرفتند و من که معمولا دیر می رسیدم و فقط می توانستم غصه بخورم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;بهار اين خانه و این کوچه چگونه مي تواند با بهار آپارتمان هاي جعبه مانند و كوچه اي كه پر از ساختمان های بلند است یکی باشد؟  &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آن بهار بود كه مي توانستي با تك تك سلول هاي بدنت لمسش كني و عاشق باشي و ديوانه شوي، بو بكشي و مست شوي، نه اين بهاري كه نيامده بجاي اين كه ديوانه ات كند ديوانه مي شود و سوزان.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Apr 2008 11:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرسپولیس</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بالاخره وقت کردم و فیلم پرسپولیس را دیدم.البته من نه فیلم شناسم و نه منتقد. ولی احتمالا از هم دوره ای های خانم ساتراپی هستم. خیلی توی ذوقم خورد . فکر میکنم با بودن امثال ایشان ما هیچ احتیاجی به دشمن خارجی نداریم.هر چندهمه ما در این سی سال فشارهای زیادی تحمل کردیم اما ایشان فقط در تجربیات خود که نمیدانم خیالی ست یا واقعی سیاهی را آزموده اند و بس. همه ما در همین سالهایی که ایشان به تصویر کشیدند بزرگ شدیم و قد کشیدیم.درس خواندیم و کسی شدیم.هر چند که با طعم تلخ جنگ آشنا شدیم. تعقیب و گریز های خیابانی را به چشم دیدیم و بغض کردیم. جنازه کشته های جنگ را تحویل گرفتیم و اشک ریختیم. و برای جنازه هایی که پس از اعدام هرگز به عزیزانشان تحویل داده نشد هم اشک ریختیم . ما هم برای دختران مبارزی که قبل از اعدام باید به عقد پاسداران در می آمدند تا مجوز تیرباران شدن میگرفتند آه کشیدیم و لعنت فرستادیم .همه انها هدفی دنبال میکردند که برایشان عزیز بود.خیلی از ما برای پیدا بودن چندتار مو تحقیر شدیم و توهین شنیدیم.یا حتی از ادامه تحصیل محروم گشتیم. اما یاد گرفتیم که در همین فضا امید داشته باشیم و عاشق باشیم. شاد باشیم و زندگی کنیم.هرچند که خیلی روزها غمگینمان کردند و میل به زندگی را در ما خشکاندند.ولی باز یاد گرفتیم به همدیگر در وقت لزوم کمک کنیم. گاهی سخت غصه خوردیم و نا امید شدیم. ولی باز در فردای همان روز به فردایی بهتر چشم دوختیم.به فردایی که به همت تک تک ما بستگی دارد. بیشتر کسانی هم که به تبعید خودخواسته یا اجباری رفتند هرز نرفتند.خیلی از آنها با انجام کارهای سختی که در اینجا عیب و عار است توانستند خود را سر پا نگهدارند و ادامه دهند و رشد کنند و باعث افتخار خانواده و وطن شوند. همه آنها فقط به دنبال شریک جنسی نرفتند تا امیال سرکوب شده در وطن را ارضا کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مشکل ما در وطن تنها منع مصرف الکل نبود. .یا نرفتن به پارتی و نپوشیدن لباسهای مارک دار.که اگر چنین بود در سالهای اخیر که می توانی همه رقمش را خیلی راحت بدست آوری نباید هیچ مشکلی احساس می کردیم.ایشان حتی به مرام اشتراکی که خودشان و خانواده شان از آن دم می زدند وفادار نبودند .آن کمونیست هایی که ما قبل ترها می شناختیم مبارزان خستگی ناپذیری بودند نه کسانی که با دیدن کمترین ناملایماتی میدان را خالی کنند. ظاهرا ایشان تنها به دنبال یک بستر اشتراکی بودندو بس که از بد حادثه هم همیشه به پست آدم های مشکل دار می خوردند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به نظر من این خانم از یک مشکل روحی رنج می برند که در هیچ جا به آرامش نمی رسند و اصلا نمی دانند از زندگی چه می خواهد . مشکل از شرایط سخت زندگی در ایران نیست.مشکل از خودشان است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این فیلم را توهینی می دانم به همه مایی که با تمام سختیهای کوچک و بزرگی که در تمام این سالها داشتیم و داریم هنوز هستیم و هنوز امید داریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پي نوشت:فكر مي كنم تا قبل از اين كه عده افراد دلخور بيشتر شوند بايد توضيح دهم منظورم از &quot;ما&quot; همه ايرانيان است. چه در داخل و چه در خارج. همه ما در اين سال ها دردهايي داشتيم و عشق هايي .هر چند غير مشترك.همه ما روزهاي خوب و بد زيادي داشتيم. اما آن چه كه مسلم است همه روزهاي ما بد نبود هر چند كه شايد خيلي بيشتر از روزهاي خوبمان بود.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;اگر نا خواسته باعث رنجش دوستان عزيزي شدم معذرت مي خواهم. شايد كه در اداي منظورم ناتوان بودم.وگرنه از نظر من ايراني در هر كجاي اين دنيا كه باشد عزيز است و دوست داشتني.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 07:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پراکنده</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوست بسیار عزیزی گفتند غمگين مي نويسم. حقيقتش خودم به افسردگي نوشته هايم نيستم ولي نمي دانم چه مرضي ست كه وقت نوشتن همه غصه هایم جلو چشمم رژه مي روند. شايد اين غم در عمق وجودم باشد كه وقتي براي دلم مي نويسم خود را نشان مي دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سر حال تر از روزهاي قبل هستم .چند وقتي بود كه موردي براي مادر پيش آمده بود كه بسيار نگرانم مي كرد.خوشبختانه آزمايشات تشخيصي چيز مهمي را نشان نداد. البته بايد تحت كنترل باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در راستای آشتی با کتاب تازگیها &quot;دارا و ندار&quot; را خواندم. یک داستان قدیمی از آمریکای در حال جنگ دوم جهانی تا حدود سالهای ۱۹۷۰. کتاب جالبی ست.ارزش خواندن دارد. در جامعه آن زمان امریکا شباهت های زیادی می توانی با وضعیت فعلی ما پیدا کنی .خیلی زیاد.در ضمن کتابی که من خواندم چاپ قدیم بود.حتما چاپ های جدید با سانسور است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی دانم چرا با بسیاری از کتاب های جدید و نویسنده های مطرح روز نمی توانم ارتباط برقرار کنم. روان نیستند.شاید ترجمه های خوبی ندارند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 08:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قضاوت</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;حال نوشتن نداشتم .خسته و نگران و بي حوصله ام. شايد روزهاي بعد بتوانم دليلش را بگويم.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اما مراجعه كننده اي داشتم كه مرا برد به سالهاي دور. و دلم خواست كه بنويسم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شباهتش با يكي از هم دانشكده اي هايم فوق العاده زياد بود. ولي اسمش آشنا نبود. هرچند كه نام او را هم هر چه فكر مي كنم بياد نمي آورم.ولي دخترهاي دانشكده به او مي گفتند &quot;شازده زنگ زده&quot;.از ما و بقيه چندسالي بزرگتر نشان مي داد . و در آن سالها كه برخلاف امروز ،ارزش ها را با پول نمي سنجيدند، بطور آشكاري شايد يكي از پولدارترين دانشجويان دانشكده بود.در آن سال هاي بدبختي و جنگ و نگراني با دستمال گردن و كت و شلوار و كيف همرنگ و ست مي آمد.و معمولا ماشين هايش هم با لباسش هماهنگ بود. بهترين ماشين هاي آن سالها. اخمو بود و مغرور.و ما اسم تنها دوستش را گذاشته بوديم &quot;مليجك&quot; .روزهايي كه بهترين جوانان ما در جبهه ها پرپر مي شدند حق داشتيم كه از او و دك و پزش حالمان به هم بخورد.مخصوصا كه اينقدر از خودش متشكرهم بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صبح يك روز يكي از دخترهاي خوشگل كلاس با حلقه بسيار گرانقيمتي كه در آن زمان اصلا رسم نبود به دانشكده آمد. همه خواستند بدانند داماد كيست و چكاره است. بعداز كلي ادا و اطوار گفت: آقاي...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چشم همه گرد شده بود. كريه ترين و منفورترين پسر دانشكده؟ در آن لحظه افكار مختلفي سراغ هر يك از ما آمد.اما همه به يك نتيجه مشترك رسيدند كه دوستمان براي پولش تن به اين ازدواج داده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;امروز از آن فكردلم گرفت. خجالت مي كشم. شايد او هم يك همسر ايده آل بود يا حتي يك انسان مهربان و باگذشت. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چرا یاد نمی گیریم روي ظاهر آدمها قضاوت نكنيم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 09:22:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
