<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی گیلک</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com</link>
<description>دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 09:06:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-366.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;احتیاج دارم که شاد باشم اما نمی 
توانم. روزی دهها بار سعی می کنم که با قصه زندگی دختر عمه م کنار بیایم 
اما نمی توانم. این همه تلاشی که دارم می کنم همه ش هرز است. خودم حالیم 
است که یکجور بدی تکیده و داغانم. بدون اغراق لحظه ای در بیداری نیست که از 
یادش غافل باشم. فکر می کنم این یک بیماری روحی باشد که گرفتارم کرده. بارها تصمیم گرفتم 
بروم به یک مشاور این ها را بگویم. اما به جای مشاور به خودم می گویم و 
خودم هم جواب می دهم و اگر خیلی فشار زیاد باشد می آیم اینجا هم می گویم.
&lt;br /&gt;دیروز واقعا دلم می خواست احساس شادی کنم. دلم می خواست بتوانم از این هوا لذت ببرم. بعد یکجور اضطراب بدی هم داشتم چون باید پدر را می بردم دکتر. مجبور شدم آرامبخش بخورم و بعد که اثر کرد بعد از مدتها احساس بیخیالی کردم و دنیا به هیچ جای هیچکس نبود و خیلی حس خوبی داشتم. وسوسه شدم که تا یک مدت آرام بخش مصرف کنم. لابد ملت همینطوری معتاد می شوند. دنبال یک راهی می گردند که غم هاشان ازشان دور شود. &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 09:06:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-366.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-365.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دوباره لالمونی گرفتم. از صبح کلی حرف ردیف می کنم که بیایم اینجا بنویسم. اما وقتی این صفحه باز می شود مغزم خالی خالی ست. بدجوری خسته م. شاید کمخونی دوباره حمله کرده باشد. خستگی باید از کار زیاد باشد. اما خستگی من از پریشانی فکرم است. اگر دلیلش را بگویم باز اینجا پر از نک و ناله می شود. اما من جای دیگری را برای گفتن غصه هایم ندارم. قبلن ها به هر کسی می رسیدم می گفتم. بعد فکر کردم دارم چه آدم خسته کننده ای می شوم. حالا حتی به گیله مرد هم نمی گویم. همه را برای خودم نگه می دارم. اما خب این جا تنها جایی ست که می توانم خود خودم باشم و غم هایم را زیر پوستم قایم نکنم. دختر عمه م انگار همه سیستم بدنش کم کم دارد دست رد به سینه اش می زند. می گوید شده ام کلکسیون درد. بهش می گویم که همه با هم خوب می شوند. نگران نشو. خودم هیچ باوری به حرفم ندارم و می دانم که او هم ندارد. اما می گوید انشاله. دلم می گیرد. امید چیز خوبی ست و من روزی صدها بار فکر می کنم که با همه مشکلات روحی و جسمی که دارد چه انسان قویی ست و اگر سالم بود با این همه قدرتش چه کارها که می توانست بکند. یک روزی ده پانزده سال پیش وقتی نوع بیماری روحیش را فهمیدم قلبم هری ریخت پایین و پزمردم. بعد هی حالش خوب شد و هی بد شد. تا گذشت و یک روز وسط یک عروسی که خیلی هم منتظرش بودم و می خواستم خیلی خوش بگذرانم، بهم اس ام اس رسید که جواب ام آر آی را گرفتیم و ام اس دارد. هنوز بعد از یکسلال و نیم وقتی آن لحظه یادم می آید حالم بد می شود. حال آن لحظه ام را هیچ کس نفهمید. وسط عروسی. بعد فکر کردم دیگر چه باید بشود. اما نمی دانستم که باید منتظر چیزهای دیگری هم باشیم. بعد این پوکی استخوان لعنتی آمد و الان دردهایی که معلوم نیست از کجاست و تازگی ها هم خون در مدفوع. ماندم در کار این زندگی که چقدر می تواند با یک آدم بازی کند.اصلا نمی دانم که چرا دارم این ها را می نویسم. من با تک تک این جمله ها از صبح تا غروب به شکل بیمارگونه ای زندگی می کنم. نیامده بودم که این ها را بنویسم. دلم برای اینجا تنگ شده بود و آمده بودم که بنویسم من امروز برای اولین بار نقش مادری را تجربه کردم که کنار دست پسر راننده اش نشسته بود. بله پسرکم گواهینامه اش را گرفته و من بالاخره بعد از یک هفته خودم را راضی کردم که با قلبی آویزان کنارش بنشینم تا مرا به کلاس انگلیسم برساند و یک و نیم ساعت برود با دوستهاش بچرخد و بعد بیاید دنبالم. او هم اولین تجربه اش بود. خیلی خوشحال است و فکر می کنم که الان با خیال راحت تری دارد برای کنکور لعنتی می خواند. چیزی به کنکور نمانده و دارد تا جایی که در توانش هست، درس می خواند. آمده بودم بنویسم وقتی من راننده شدم گیله مرد به من اعتماد نمی کرد و می ترسید و آخرش خودم یک روز تنهایی رفتم و دور شهر را چرخیدم و با این که وسط زمستان بود بخار عرق از لباسم خارج می شد و تنهایی یکی توی سر خودم زدم و یکی توی سر ماشین تا ترس هایم ریخت و کم کم مهارت لازم را پیدا کردم و حالا دیدم ناخواسته همین احساس را دارم نسبت به پسرکم پیدا می کنم. پس برای این که تجربه خودم تکرار نشود، به ترس و دلهره ام غلبه کردم و کنارش نشستم و سعی کردم هرچه که باید بهش بگویم را خونسرد و آرام  بگویم و دستپاچه اش نکنم. کاری که کسی برای من نکرد. خوشحالم که راضی برگشت. آمده بودم از چیزهای دیگر هم بگویم. از این که همیشه همه تصمیم ها و کارهای بزرگ زندگیم را خودم گرفتم و خودم انجام دادم و هیچکس تشویق یا کمکم نکرد. اما نتیجه ش همه را راضی و خوشحال کرد و هیچکس یادش نیامد که وقت انجامش چقدر منعم کردند و چقدر انرژی منفی بهم دادند. باشد برای بعد. گفتنی زیاد است و فکر می کنم الان وقتش نیست. الان هرچه که بگویم تلخ از آب در می آید. خیلی خسته ام و سرم دارد شروع می کند به بنگ زدن و درد گرفتن. اما می خواهم هرجور که هست یک فیلم ببینم. هنوز آرتیست را ندیدم. شاید امشب ببینم. راستی باید یک بار درباره چندتا فیلم هم بگویم. می دانم همه از من صاحب نظر تر و بلدترند. اما من در حد عامیانه خودم حرف هایی دارم. افکار پراکنده و درهمم را ببخشید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 22:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-365.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-364.aspx</link>
<description>
 &lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;من یک نوشته به یک آدم بدهکارم. یعنی
باید حتما درباره اش بنویسم. یک آدمی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;در دورترین خاطرات شغلی من حضور
دارد که همیشه می دیدمش و همیشه ازش یکجور&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;بدی بدم می آمد.شاید به واسطه پست های خاصی که
همیشه داشت و آدم ترسناکی به&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;نظر می آمد. از زمانی که خانوم جی کی رولینگ، ولدرمورت را خلق کرد، هروقت که&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;اسمش را می شنیدم یاد این آدم
می افتادم(اسمایلی شرمندگی). اصلا این آدم&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;تصویر زنده لرد سیاه بود برایم. سال ها گذشت و
همچنان همدیگر را در راهروها&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;یا محوطه می دیدیم و هیچوقت سلام و علیکی با هم نداشتیم. هیچوقت من درباره&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;اش چیزی نمی شنیدم مگر یکبار
کمی بعد از انتخابات 84 شنیدم که پست هایش را&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;از دست داده  و در مراسم تودیعش حرف های تند و
تیزی زده. دیگر هیچ خبری&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;ازش نداشتم. زمان گذشت و گذشت تا مدیر دیوانه ای که این آخرها داشتم، مدیر&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;شد. سال 87 بود و من
شنیدم که قرار است این آدم رئیس من بشود. خب خیلی&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;تکان دهنده بود. حقیقتش من نه تنها ازش بدم می آمد،
بلکه ته دلم یک ترس&lt;/span&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;غریبی ازش داشتم. حالا داشت می آمد و من باید مستقیم با او کار می کردم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;. &lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;چاره ای نبود.
اولین باری که رفتم اتاقش، اتاقی که تا همان دو سه روز پیشش اتاق&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; &lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;من بود، نهایت سعیش را کرد که در
دوستی را باز کند. اما نشد. کارم را می&lt;/span&gt;
&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;کردم و سلام و عیکم را. یک بار هم یادم می آید که سر یک نامه اداری بدجوری بهش حمله کردم و او همش کوتاه آمد. اوضاع به همین صورت گذشت تا اوایل خرداد 88 که بحث ها و مسائلی که پیش آمد ما را کم کم به هم نزدیک کرد. هفته اول بعد انتخابات من تهران بودم و وقتی برگشتم یک گلوله آتش بودم. یادم نمی آید که چه شد به این آدمی که این همه ازش بدم می آمد اعتماد کردم. اما می دانم ساعت ها می رفتم اتاقش می نشستم و حرف می زدم. من یک دیوانه ی عصبانی زخم خورده بودم و او برای من شده بود آیینه تمام نمای نظامی که من سخت ازش بیزار بودم. هر چه که دلم می خواست بهش می گفتم. هر چه که دلم می خواست. می دانستم که او هم حیران نتیجه انتخابات بود. اما معنیش این نبود که به نظامی که این همه سال برایش هرجور کاری کرده بود پشت کند. هرچه که حلقه فشار از طرف مدیران قبلیم تنگتر می شد، من به او نزدیکتر می شدم. حالا که فکر می کنم می بینم اگر در این دو سال و نیم با او همکار نبودم حتما از غصه دقمرگ شده بودم و می دانم که خیلی جاها ازم حمایت کرده و حتما در غیر اینصورت اوضاع من خیلی بدتر از آنی می شد که بود.آخرش هم او باعث و بانی آمدن من به این جا بدون خون و خونریزی شد . &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;من خیلی جاها گفتم که آدم ها را می شود راحت از اثری که روی ما می گذارند، شناخت. اما خب این آدم باعث شد تئوری من با شکست مواجه شود. در مدتی که با این آدم زیاد رفت و آمد می کردم فراوان دیدم که هر کاری از دستش بر می آمد برای دیگران انجام می داد. خیلی وقت ها دیدم که از خطاهای دیگران بآسانی می گذشت و نمی گذاشت به ضررشان تمام شود. وقتی داشتم می آمدم اینجا توی اداره نبود. براش اس ام اس زدم که خوشحالم شما را شناختم و خوشحالم که یک نفر به آدم های خوب زندگیم اضافه شدند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;rtl&quot;&gt;خب من واقعا باید این را می نوشتم. حالا خیالم راحت شد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 09:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-364.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-363.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیکتاتورها می توانند هر چیزی را به زور تصاحب کنند، جز دل های مردم را. مردم خود خوب می دانند دل به که ببازند. مردم هنرمندان و قهرمان هاشان را فراموش نمی کنند حتی اگر بی ادعا و ساکت گوشه ای نشسته باشند، حتی اگر در تنگ ترین و تاریک ترین سلول ها غل و زنجیر شده باشند. نمونه اش؟ دیروز. به یاد ندارم تا به حال مردم شهر نماز هیچ مرده ای را در میدان اصلی شهر خوانده باشند. آقایان! حتما تا به حال دیگر دیدید و شنیدید (و مطمئنم که عصبانی هم شدید) که چقدر آدم برای بدرقه مردی به کوچه و خیابان ریختند که یک عمر با صدای زیبایش برایشان خاطره ساخت. این ها با عشق آمدند آقایان. با عشق، نه با زور، نه با وعده، نه با ساندیس.  &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 13 Apr 2012 22:54:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-363.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-362.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;درست وقتی که من حالم خیلی بد بود جریان &quot;مرا به نام کوچکم صدا بزن&quot; شروع شد. برایم جالب بود و دلم می خواست من هم بنویسم. اما مخم حسابی هنگ کرده بود. هر چه می کردم نمی توانستم بنویسم. می دانستم چه باید بنویسم، اما نوشته نمی شد. کلمه باید بجوشد و جاری شود. لامصب نمی شد. با خودم قرار گذاشتم هروقت که توانستم بنویسم و حالا می توانم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی دنیا آمدم مادرم می خواست که من &quot;خاطره&quot; باشم. خانواده ی پدریم شامل آدم های انگشت شماری می شوند. درمیان همین آدم های کم ولی، یک خاطره پیدا شد. نسبتش؟ خنده دار است. نوه خاله ی مادربزرگم. مادربزرگم؟حدود ده سال قبل از دنیا آمدنم از دنیا رفته بود. در میان خانواده پدری یک قانون نانوشته وجود دارد که اسم تکراری، توهین به مالک اولیه ی آن اسم تلقی می شود. و پدر نمی خواست دخترخاله مادرش و خاطره، بچه ده ساله ی او را برنجاند. با خاطره مخالفت کرد و اسمم را گذاشت طاهره.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پدرم در نوع خودش آدم جالبی ست. درباره نوع جالبیش نوشته بودم. اما بعد پاک کردم. فکر کردم نباید مسائل شخصیش را این جا جار بزنم. اسمم را گذاشت طاهره چون به گفته خودش می خواست که از همه بدی ها دور بمانم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اسمم را دوست دارم. کاری به عربی بودنش و سختی تلفظش ندارم. حتی کاری به ریشه و ابتدایش هم ندارم. خود اسم را دوست دارم. یک جوری با خود من آمیخته است. وقتی بچه بودم یا خیلی جوان هم بودم دوست داشتم. آن موقع چند بار شنیدم که گفتند &quot;بهت نمیخوره که اسمت این باشه&quot;. دو سه نفر گفته بودند که بهت می آید اسمت نازنین باشد. چراییش را نمی دانم. اما جالبیش اینست که نازنین خواهر بزرگ همان خاطره است. پس نمی شد که نازنین هم باشم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;ریشه اسم فامیلم بدجوری مجهول است. پدر پدرم همدانی بود. شنیده ها حاکی از آنست که تاجر بوده و چون با شوروی مراوداتی داشته رشت را برای زندگی انتخاب می کند و با دختر یک تاجر رشتی ازدواج می کند و بعد از آن که صاحب دو تا بچه می شود همسرش سل می گیرد و از دنیا می رود. نمی دانم چطور مادربزرگم را پیدا می کند. اما می دانم که مادربزرگم کمی از بچه های شوهرش بزرگتر بود. خانواده پدری من خلاصه می شوند در خانواده پدری مادربزرگم. چون هیچکس خانواده پدربزرگم را نمی شناسد. پدرم و کل خانواده پدریم نمی دانند پدربزرگم از چه خانواده ای بوده. از بچگی تا همین الان یکی از فانتزی های زندگیم اینست که یک روز یک آقای کت و شلواری شیک و پیک و خوش عطر با یک کیف پر از انواع و اقسام سند ملک های مختلف پیدا شود و بگوید من سالهاست دنبال شما می گردم و شما تنها وارث فلان آقا یا خانم در همدان هستید. خب این فانتزی من هست و واقعیت اینست که خیلی دنبال رگ و ریشه پدری پدرم هستم. اما تا حالا چیزی پیدا نکردم. پس حتی نمی دانم جریان نام فامیلم چیست.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خانواده مادری پدرم مثل خود پدرم آدم های بسیار جالبی بودند. یک جور تنبلی و بیخیالی منحصر به فرد دارند. حتما تنبلی های من هم برمی گردد به همین خانواده. به گفته پدرم، برادر ناتنیش سالی چندبار می رفته همدان دیدن فامیل های پدری. هیچوقت هیچکس نه از او و نه از دامادشان نپرسیدند که آخر فک و فامیل های شما کجا هستند کی هستند و چکار می کنند. پدرم 20-19 ساله بوده که پدرش میمیرد. یعنی که بچه نبوده. تازه آدم سر به زیری هم نبوده و اهل هر برنامه ای هم بوده. من هیچوقت نمی توانم درک کنم که چطور تا به آن سن نخواسته از پدرش یا برادرش چیزی بپرسد. مادرم معتقد است بس که همیشه دنبال انواع و اقسام مسکرات و منکرات بوده وقت نکرده که بپرسد. بیراه نمی گوید البته. یک چیز دیگری هم که از پدربزرگم می دانم اینست که تا آخر زندگیش فارسی صحبت می کرده، اما همه خانواده حتی بچه هاش گیلکی جوابش را می دادند. متاسفانه برادر ناتنی پدرم که عموی من باشد وقتی من یکی دو ساله بودم میمیرد و نمی ماند که من از او چیزهای لازم را بپرسم. پس همیشه یک چهارم وجود من مجهول است و من بسیار مشتاقم که درباره این یک چهارمم بدانم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آخییییش راحت شدم. این نوشته را خیلی وقت پیش دلم میخواست بنویسم. باید یک بار دو سه شمه هم از خانواده مادربزرگ پدری بنویسم که چرا جالب بودند.&lt;/p&gt;










</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 12:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-362.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-361.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فکر می کردم حالا که مدتی گذشته می توانم درباره اش بنویسم. روزهای سختی بود و در زمان خودش قادر نبودم درباره اش بنویسم و حالا هم که شروع کردم می بینم باز هم سخت است. اما برای خودم لازم است تا چیزهایی را بنویسم. گفته بودم دخترعمه ام سخت مریض است و درد شدیدی دارد. دردی که خیلی طول کشید تا دلیلش پیدا شود. یعنی بس که بیماری های بزرگ جورواجور دارد دکترها گمراه می شدند در تشخیص علت درد. اما بالاخره فهمیدند که در اثر مصرف کورتون دچار پوکی استخوان شده و مفصل لگنش بیخود و بیجهت شکسته. حالا خر بیار و باقالی بار کن. با داشتن این همه مشکل جسمی و روحی و با این حجم بیکسی و تنهایی باید یک جراحی سنگین هم می کرد. چشم انداز خوبی نداشت و من و پسرعمه ام تنها کسانی بودیم که دور و برش بودیم. من درست وسط بحران جابجایی شغلیم بودم و امکان مرخصی رفتن برایم وجود نداشت و پسرعمه ام، یک مرد تنها چطور می توانست همزمان درچند جبهه بجنگد؟ یک عمل جراحی سخت و طولانی، مراقبت و پرستاری بعد از عمل، آشپزی و رسیدگی به مسائل خانه و یک پدر پیر، اوووووف. حالا می بینم اگر آدم در کوران کار نباشد چقدر راحت می تواند برای هرکدام این ها نسخه بپیچد. می شود گفت خب پرستار می گیریم و یکی صبح تا شب می ماند و آن یکی شب تا صبح و برای کارهای خانه هم کارگر می گیریم و همه ی این ها حل می شود. اما باور کنید هیچکدام این ها حداقل برای آدم های بیکس و کاری که کسی دنبال کارشان نیست آسان نیست. آدم های بیکس و کار در بیمارستان خصوصی شهر حتی اگر هزینه و انعام معادل بقیه هم پرداخت کنند، اما چون ملاقاتی های شیک و پیک عطر و پودر زده ندارند حتی خدماتی های بیمارستان هم تحویلشان نمی گیرند. گفتم که، ولو این که انعام معادل دیگران هم بگیرند. بالاخره عمل جراحی درمیان نگرانی های ما انجام شد. این تازه شروع ماجرا بود. کسی که ام اس دارد و پوکی استخوان دارد و پروتز مفصل لگن هم گذاشته و از نظر روحی هم شرایط نرمالی ندارد، مراقبت خیلی زیادی می خواهد. آن قدر زیاد که فکرش هم حالم را به هم می زند. یک زن جوانی هم پیدا کرده بودیم تا در ساعت هایی که کسی نیست کنارش بماند. همه از ته دل آرزو می کردیم که زمان زیادی توی بیمارستان نگهش دارند. به جز برادرش من تنها کسی بودم که بعد از اداره با رنگ و روی پریده و غمگین می رفتم دیدنش. و مسلما سر و وضعم با آن چشمهای بادکرده از اشک هایی که قطع نمی شد چنگی به دل نمی زد و ابهتی برای مریض بی کس و کار ایجاد نمی کرد. دوست دختر پسرعمه ام البته چیزی کم نگذاشت و هرکاری که از دستش بر می آمد در وقت های کمی که داشت انجام داد. روزی که پسرعمه م زنگ زد و گفت دکتر گفته باید جراحی شود من نزدیک بود از غصه سکته کنم. خودم را که جمع و جور کردم بهش گفتم که مطمئن باش ما دو سه نفر به هم کمک می کنیم و این روزها را می گذرانیم. اما حقیقتش یک کارهایی هست که من از پسش برنمی آیم.مادرم زن قوی و پردل و جراتی بود. من این ژن را ازش نگرفتم. من توان روبرو شدن با بعضی چیزها را ندارم. مطمئنم قبل تر اینطوری نبودم. این قدر که در این سال ها بلاهای جورواجور سر من و آدم های زندگیم آمد تبدیل به آدم کم تحمل و ترسویی شدم که حتی توان نگاه کردن به بخیه یک مریض را هم ندارم.حالا همه این ها را گفتم که بگویم همیشه درمیان همه دردها و رنج ها و بدبختی ها امکان باز شدن یک در به روی امید وجود دارد. میان این همه بی کسی و سختی ناگهان سروکله ی یک نفر پیدا شد که یک تنه توانست کاری بکند کارستان. بله! بله! این یک نفر فقط می تواند کسی باشد که ژن های مادرم در وجودش باشد. دخترداییم. من تمام این دو ماه گذشته نتوانستم واژه ای برای این همه بزرگواری، این همه لطف و مهربانی، برای این همه زحمتی که کشید پیدا کنم. آخرین روزهای بیمارستان ناگهان سروکله ش پیدا شد. با یک دنیا روحیه و انرژی. چیزی که من اینجور وقت ها ندارم. من فقط بلدم زار بزنم و اوضاع را بیشتر به گند بکشم. با یک دنیا جسارت و تحمل، هر کاری که لازم بود، برایش انجام داد. از لگن گذاشتن تا غذا دادن، تا حرف های شاد زدن، تا سروصورت شستن و مسواک زدن. همه مریض ها وقتی از بیمارستان مرخص می شوند خوشحالند. مریض ما غصه داشت. چون می دانست تک و تنهاست. هرجوری بود هرکدام از ما یک گوشه را گرفتیم و آن روزهای سخت را با هم گذراندیم. پر از التهاب و اضطراب. دخترداییم بیشتر روزها، درست در اوج سرما و برف، از دورترین نقطه شهر به خانه دخترعمه م می آمد. حمام خشکش می کرد، روی لگن می نشاندش، حتی لباس های زیرش را می شست. مطمئنم، مطمئنم اگر این آدم پیداش نمی شد دخترعمه م اوضاع روحیش هی بد و بدتر می شد، و مطمئنم که به این زودی ها از روی تخت بلند نمی شد و راه نمی افتاد. یک بار دیگر همین دخترداییم و خواهر دوقلوش وقتی گیله مرد مریض بود مرا شرمنده خودشان کردند. اما این دفعه کارش ماورای بشری بود. من تا عمر دارم، تا زنده ام این محبت هایش را فراموش نخواهم کرد. ما با هم آن روزها را به هر جان کندنی بود گذراندیم و از طوفان گذشتیم. ولی اگر دختر داییم نبود به یقین خیلی خیلی تلخ تر و سخت تر می گذشت شاید آن وسط مسط ها یک اتفاق بد دیگر هم می افتاد. نمی خواهم بگویم حالا به ساحل سلامت رسیده، که به گمانم هیچوقت نمی رسد. اما اوضاع بهتری دارد. آن روزهای سخت و دردناک گذشت، مثل همه چیز های دیگر که می گذرد. اما به یقین خاطرات آدم های خوب این داستان هیچوقت، هیچوقت از یادهای ما نخواهد رفت. &lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Mon, 09 Apr 2012 08:30:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-361.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-360.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; الآن دو ماهست که محل کار جدیدم هستم. با آن جایی که بودم و کاری که قبلا می کردم، هیچ رقمه قابل مقایسه نیست.نمی توانم بگویم بهتر است یا بدتر. خیلی آرامش دارم و هم اتاقی های بسیار خوبی دارم که برایم بسیار باارزشند. کارم؟ حقیقتش هیچ ربطی به مهارت ها یا دانسته های علمیم ندارد. اما دوستش دارم. یک تجربه خیلی جدید است. با یک مجله علمی همکاری می کنم و فکر می کنم دارم بدجوری بهش وابسته می شوم. با هر قدمی که می رود جلو به وجد می آیم. اساتیدی که با آنها کار می کنم را دوست دارم، هرچند گاهی باعث تعجب زیادم می شوند، بس که به القابشان وابسته اند. اما می توانم با آنها کنار بیایم و همکاری با آنها برایم لذتبخش است. چند روز پیش یکی از همکارها تلفن زده بود و با من کار داشت. گفت که نمی دانست محل کارم عوض شده و خیلی گشته تا پیدایم کرده و برایش عجیب بود که چطور جایی هستم که به من ربطی ندارد. خندیدم و گفتم دیگر تصمیم گرفتم عطای آنجا را به لقایش ببخشم. گفت آخر شما آنجا خیلی زحمت کشیدید. و من ناگهان دیدم که اشک هایم سرازیر شدند. تا آن روز نفهمیده بودم که چقدر جای قبلیم برایم مهم بود. یعنی همیشه ذهنم را به روی هرچیزی که به آن جا مربوط می شد بسته بودم. این حرف باعث شد که ناگهان همه مقاومت های ذهنم شکسته شود. نمی توانم احساسم را آن طور که هست بگویم. من این چندسال آخر آنجا خیلی زجر کشیدم. اتفاقاتی که خیلیهایش را جز خودم و آن آدم های آشغال( که حیف از آشغال، چون حداقل می شود بازیافتش کرد. اما این ها به درد هیچ جهنمی هم نمی خورند)شاید کسی نداند. یعنی بس که تلخند شهامت بازگویی آن را ندارم. قبل از آن هم، مطمئنا همیشه روزهای خوب نداشتم. مثل هر جای دیگری روزهای بد و خوب زیادی را گذراندم. اما آن جا برای من حکم خانه ام را داشت و من حالا خودخواسته، از خانه خودم دورم. این جا خیلی راحتم. آرامش دارم. کارم خیلی لوکس است، برعکس آنجا که از صبح باید با کارگر و با پیمانکار و با دهها دانشجو سروکله می زدم. آرامش اینجا و آدم های اینجا را دوست دارم.  اما حقیقتش هیچ احساس تعلقی به این جا ندارم. حس مالکیت ندارم. خودم را همیشه بیرون یک دایره می بینم. حس یک مهاجر تازه نفس را دارم که نه این جایی هستم و دیگر نه آن جایی. اشک های آن روزم بعد از دوماه سکوت بهم فهماند که چقدر به آن جا وابسته ام. که چقدر آن جا با همه ی بی دروپیکریش، با همه شلوغ پلوغیش، با همه کارهای چرت و پرتی که گاهی درگیرشان می شدم، با همه داد و فریادهایی که گاهی مجبور بودم بزنم برایم عزیز و دوست داشتنی بود. حالا می فهمم که چرا این چندسال این همه رنج را تحمل کردم. و مطمئنم که دیگر کارد به استخوان رسیده بود و جای تحمل نداشت وگرنه باز همه رنج ها را به تن می خریدم. من با ترک آن جا یک مهاجرت را شروع کردم و فکر می کنم همه تجربه هایی جدیدم درست مثل یک آدمی ست که مجبور می شود وطنش را با همه ی عشقی که بهش دارد ترک کند. من حالا فکر می کنم حال مهاجرها را بهتر می فهمم. چیزهایی را که به دست می آورند و چیزهایی را که از دست می دهند. این جابجایی برای من یک تحول بزرگ است.هر لحظه اش یک تجربه جدید است و می خواهم ازشان لذت ببرم و استفاده کنم.&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 07 Apr 2012 22:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-360.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-359.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بالاخره دیشب آخرین مهمان های من هم آمدند و رفتند. عید شلوغی داشتم، مثل همیشه. اما حال و هوای همیشه را نداشتم. یک جای کار می لنگید. با همه لنگ بودنش اما چند روزش خیلی خوب بود. اصلا یکی از تقسیمات زندگی من، زندگی در کنار دخترخاله ها و یا زندگی بدون دخترخاله هاست. پنج تا دخترخاله دارم از دو تا خاله. سه تاشان از خاله بزرگم هستند، که یکجور دیگری با زندگی من عجین شده اند. شاید معنایی که آن ها برای من دارند، من برای آن ها نداشته باشم. اما این برایم مهم نیست. مهم اینست که &lt;strong&gt;من&lt;/strong&gt; در کنارشان خوبم، آرامم، پرحرفم، شادم. کوچکترینشان هشت سالی از من بزرگتر است، و سهم با هم بودنمان شاید گاهی به چند روز به ازای چند سال برسد. اما هیچ فاصله زمانی و مکانی تا به حال نتوانسته احساس خوبی را که در کنارشان دارم تغییر بدهد. اولین بار که بعد از سیزده چهارده سال همدیگر را دیدیم هم همان آدم های قبلی بودیم.حالا یکیشان آمده بود با دخترش، فقط  چهار روز رشت بود. با دختری که بعد از بیست و یک سال سن، برای اولین بار آمده بود به سرزمین مادری. دختری که در همین چهار روز چنان ما را شیفته سادگی و صفا و صمیمیتش کرد که انگار در همه ی عمرمان او را می شناختیم. آمده بود گوشه ای از سرزمینی را ببیند که تا به حال هیچ سهمی از آن نداشته. حالا رفته و به بار دلتنگی های من اضافه شده و چقدر نادر ابراهیمی راست گفته که &quot;هر آشنایی تازه، اندوهی تازه است&quot;.&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Tue, 03 Apr 2012 10:00:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-359.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-358.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-EG&quot; style=&quot;font-size: 12pt; line-height: 115%;&quot;&gt;هیچ سالی یادم نمی آید مثل امسال بی تفاوت
بوده باشم. خانه تکانی را همین دیروز شروع و تمام کردم. فکر کردم که امسال حتی هفت
سین هم نچینم. اما یک چیزی در درونم نهیب زد که به جدت ول کن بابا. نگذار این آیین
از خانه ات برود بیرون. نگذار بچه ها عادت کنند که به نوروز بی تفاوت باشند. با
هرجان کندنی بود هفت سین را چیدم. حتی با سین هایی غیر از آن که باید باشد. حتی با
سبزه ای که هنوز از خانه مادرم نیاورده بودم. آدم باید دلش بهاری باشد، ربطی به
بهار طبیعت ندارد. دل باید بهاری شود که دل من نیست. &lt;span&gt;دارم همه زورم را می زنم که مهمان نوروز باشم، که خانه را عید کنم، که بهاری
باشم. اما لامصب این دل را نمی شود کاری کرد. همه چیز خوب است. همه ی ما خوبیم. از
بودن با هم لذت می بریم و از این که همدیگر را داریم خوشحالیم. دل من فقط، خوب
نیست. غم دارد. افسرده ست. جای نگرانی نیست. خوب می شود، اما. می دانم. کمی زمان
می خواهم. خسته ام. خستگی که از فکر و تنم برود، بهار هم به دلم راه پیدا خواهد
کرد.من هم بهاری خواهم شد، به همین زودی.از ته دل آرزو می کنم هرجای دنیا که
هستید، اگر بهار برایتان رسیده، یا هنوز زمستان دارید، یا که پاییز،اما دلهاتان،
دلهامان همیشه بهاری باشد، و امید در دلهامان زنده. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;style&gt;/**/&lt;/style&gt;


&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; face=&quot;times new roman,times,serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نور&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-EG&quot;&gt;وزتان پیروز&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 16:14:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-358.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-354.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دخترک دوستم زنگ زده بود که خداحافظی کند. خیلی جلو خودم را گرفتم که گریه نکنم. بهش گفتم جات همیشه خالی میمونه پیش ما. اما خیلی خیلی خوشحالم که داری میری پیش اونهایی که باید پیششون باشی. گفت من هم خیلی خیلی خوشحالم. دلم می خواست کنارش بودم و تنگ بغلش می کردم و می بوییدمش. شوهرش، مادرش و برادرش هر کدام یک جای دنیا هستند و پدرش فعلا همین جا مانده تا وقت رفتنش برسد. حالم تا شب گرفته بود. نه برای رفتن دخترک. رفتنش بهانه ی دلتنگیم بود. این سرنوشت محتوم بسیاری از ماهاست. این که خانواده ها همه تکه پاره شده اند. این که روز به روز داریم تنها و تنهاتر می شویم. این که هر روز یک تکه از آدم های خاطره ساز ما دارند از ما کنده می شوند. این که هرروز داریم در خاک خودمان غریب و غریب تر می شویم. شب بالاخره سیلاب اشکم سرازیر شد. تف به همه ی این روزهای تلخی که داریم.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 19 Feb 2012 09:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-354.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

