<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی گیلک</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 19:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حواسمان را جمع کنیم</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می دانی؟ من اصلا توی سرم نمیرود که بعد 30سال بیایند از امریکا معذرت بخواهند. این چه معنی می دهد جز مردم فریبی؟ از دیشب دارم فکر می کنم که چطور می شود آدم اینقدر احمقانه رفتار کند. گیریم که حرکت درستی نبود، گیریم که خشم خام انقلابی بود، باشد قبول، اشتباه کردیم.اشتباه کردیم و تاوانش را دادیم.ندادیم؟ تاوانش هشت سال جنگ نابرابر بود، تاوانش کشته شدن آدم های بیگناه توی خانه هاشان بود، تاوانش سرنگون کردن هواپیمای مسافربری بود. اصلا آمریکا گفت که اشتباهی آن هواپیما را زده. معذرت خواست بابت اشتباهش؟اصلا آمریکا فقط  بایت حمایت از اسراییل باید از همه ی بشریت معذرت بخواهد. اصلا این همه جنایتی که در ویتنام و ژاپن کرده، بعد از چند دهه آمده معذرت خواسته؟ چرا راه دور می رویم .همین عراق و افغانستان به بهانه حمایت از حقوق بشر مگر کم جنایت کرده؟&lt;br /&gt;این ها دارند از آب گل الود ماهی می گیرند. دارند برای فردای پیروزی توشه جمع می کنند. بخدا دلشان برای من و تو  نسوخته. این ها عقده سالها گوشه نشینی را دارند، سالها دوری از قدرت. حواسمان باشد. اشتباهات تاریخی را تکرار نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;تا
به حال این همه آدم غول پیکر هم اندازه که قیافه های شبیه داشته باشند و حتی اندازه
ی ریش های کثیف و شکلش هم یکی باشد ندیدم. مانور قدرت بود. دهها موتور که روی
هرکدام سه آدم غول پیکر نشته بودند و توی خیایان های هدف نعره می کشیدند. حتی اجازه
نمی دادند دو سه نفر هم با هم گره بخورند. برای همین است که ایران، تهران است. توی
شهرهای کوچک خیلی زود شناسایی می کنند، خیلی زود پیدا می کنند، خیلی زود متلاشی می
کنند. امروز هم خیلی زود، خیلی زود، متلاشی کردند. اما نفهمیدند، همانطور که
هیچوقت نمی فهمند، که با آن مانور کریهشان، با آن زوزه های نفرت انگیزشان چقدر
نفرت توی دل های مردم کاشتند.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:58:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمرین برای دوباره نوشتن</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از زمانی که یادم هست تنها بودم. یکجور تنهایی که البته بدم نمی آمد. شاید چون به آن خو کرده بودم. برای هم دوره ای های من چیز غریبی ست که تک فرزند باشند. آنموقع ها مثل الان نبود که تک فرزندی و بی فرزندی عادی باشد. اما من تک فرزند بودم. حاصل ازدواج پدر و مادری که هریک زخم خورده ی یک ازدواج ناموفق بودند و البته اختلاف سنی مان از آن چیزی که آن زمان مرسوم بود بیشتر بود. وقتی که بزرگ و بزرگتر می شدم این اختلاف سنی مشخص تر می شد. همیشه فکر می کنم اگر پدر و مادر جوان تری داشتم شاید  زندگیم جور دیگری رقم می خورد.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من باور دارم که تک فرزندها برخلاف تصور عوام که &quot;یکی یدونه یا خل میشه یا دیوونه&quot; آدم هایی هستند که راحت تر می توانند گلیم خود را از آب بکشند بیرون، اعتماد به نفس بیشتری دارند و مستقل ترند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این ها را گفتم که بگویم من از تکیه گاه متنفرم. این که کسی باشد که آدم وقت سختی ها بهش دل خوش باشد چیز دیگری ست، اما وجود تکیه گاه، استقلال آدم ها را ازشان می گیرد، و حالا می بینم که من این بلا را سر پدر و مادر آورده ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من بدون این که بخواهم، بدون اینکه بفهمم، کم کم و آرام آرام کاری کردم که شدم تکیه گاه پدر و مادر، و حالا یک وقتی به خودم آمدم که پدر و مادر برای انجام هرکاری به من وابسته شده اند و من، تنهای تنها مانده ام با حجم زیادی از کارها که گاهی احساس می کنم این قدر زیر بارشان خم شده ام که نزدیک است بشکنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی آدم هایی را می بینم که همسن و سال آنها هستند و مجبورند کارهاشان را خودشان انجام دهند تازه می فهمم چه بلایی سرشان آورده ام. من از با آنها بودن، از انجام کارهاشان ناراحت و دلزده نیستم. هربار که احساس خستگی و درماندگی می کنم، به این فکر می کنم که وجودشان برای من و پسرها چه نعمتی ست. اما از این آزرده ام که باعث شدم توانایی هاشان را از دست بدهند. بس  که خودم را توی هرکار کوچکی دخالت دادم و نگذاشتم بروند دنبالش. و نتیجه اش این شد که بی اهمیت ترین کارها افتاده روی دوشم و من گاهی به معنای واقعی وقت کم می آورم برای انجام کارها، و تازه می فهمم چقدر تنها هستم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گیله مرد همیشه همراهم بوده در طول این مسیر. حتی اگر توی بعضی از کارها نتواند کمکی کند، همین که سد راهم نمی شود، همین که کاستی هایی را که از گاه و بیگاه نبودنم بوجود می آید تحمل می کند و خم به ابرو نمی آورد و نمک روی زخمم نمی پاشد باید ممنونش باشم. ممنون او و پسرها که حالا دیگر می توانم روی کمکشان حساب باز کنم. اما چیزهایی هست که فقط به خودم مربوط می شود. تصمیماتی که فقط من باید بگیرم. من به عنوان فرزند، و آن وقت است که می فهمم چقدر تنها هستم. این که کسی نیست که حس مشترکی با من داشته باشد، و من نتوانم احساسم را آنطور که باید بهش بفهمانم خیلی سخت است. و آن وقت است که دلم تنگ تنگ می شود برای خواهر یا برادری که هیچوقت نداشتم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>
هیچوقت مثل این مدت ناتوان در نوشتن نبودم. مغزم هنگ کرده. لبریز از حرفم ولی ساکت
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>88/8/8</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>88/8/8 برای من فقط یک معنی دارد، هفدهمین سالگرد همخانگیمان. اصلا نمیدانم این سال ها چطور گذشت؟ واقعا 17 سال گذشته؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش، سکوت، امید</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آخ نمیدانی چقدر کیف دارد آدم از خواب بلند شود و نگران ناهار نباشد، نگران مهمان نباشد، کسی خانه نباشد که همش صدات کند، نگران تمیز کردن خانه نباشد، نگران کارهای بیرون نباشد و اصلا نگران کشتن ساعت ها هم نباشد. واقعا دارم لذت می برم. لذتی که ماه ها ازش دور بودم.چقدر کیف دارد هی بروی روبروی تلویزیون دراز بکشی و کانال ها را عوض کنی و هی بیایی پشت کامپیوتر وبگردی کنی.امروز روز خوبیست. حتما روز خوبی ست چون من نگران نیستم. هرچند که صبح وقتی بلند شدم درست به اندازه سه روز ظرف نشسته توی سینک ریخته بود و من با آرامش شستمشان. برعکس همیشه اصلا حرص نخوردم که کارهای دیگرم مانده. که ناهار باید بپزم، که خانه خاک گرفته و دخترک رفته مشهد. که کلی خرید دارم که باید انجام شود. نه، امروز روز من است. به این آرامش احتیاج دارم. کارها انجام می شود. کمی دیرتر.مهم نیست.من ماه هاست از آرامش دورم. امروز آرامم، با وجود همه ی کارهای انجام نشده، با همه ی مشکلات حل نشده. امروز روز خوبی ست.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به  بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاید فردا روز دیگری باشد</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بااینکه بیشتر از دو روز گذشته نه پشیمانم و نه از کارم خجالت می کشم. می دانم وقتی بهت گفتم اینکار را کردم جا خوردی، هرچند که چیزی نگفتی و فقط گوش کردی و آرام نگاهم کردی. اما باور کن من احتیاج داشتم با کسی صحبت کنم که قضاوتم نکند، نصیحتم هم نکند، اینقدر هم بهم نزدیک نباشد که از غصه ام غمگین شود و اعصابش داغان شود و البته کسی باشد که شرایطی را که برایش می گویم بشناسد و بتواند درک کند. می دانم گریه کردن مثل بچه ها، با صدای بلند و بی وقفه، و حرف زدن لابلای گریه هایی که از شدت آدم را به نفس نفس می اندازد، آن هم وقت صحبت کردن با مردی که سال ها خبرش را نداشتم، برای زنی به سن و سال من، کمی خلاف عرف است. اما اگر هیچکس نداند، تو باید خوب بدانی من هیچوقت پابند عرف نبودم، هیچوقت.  &lt;br /&gt;دوسال و نیم است که دارم تحمل می کنم. دو سال و نیم زمان خیلی زیادی ست که همش آدم را بچلانند و آدم برای اینکه فکر نکنند شکستش دادند سرش را راست بگیرد و برود و بیاید و خم به ابرو نیاورد. این می دانی یعنی چه؟ یعنی از درون ذره ذره آب شدن. جنگ وقتی رودرروست، جنگیدن آسان تراست. توی روی هم می ایستند و داد و فریاد می زنند و یک چیزهایی ازبین می رود، اما تکلیف طرفین مشخص می شود، اما این جنگی که با من شروع کرده اند، این نامردانه جنگیدن فرسایشی دارد عمل می کند و بدترین قسمت قضیه اینست که هیچکس نمی فهمد من چه می گویم.  یعنی تا شرایط داخلی سازمان را نشناسی، و تا آدمهایی را که با من طرفند نشناسی، تا ندانی از اوج رذالت و پستیشان، از اوج کله پوکی و بی منطقیشان، از این همه احساس دانشمند بودن و نخبه بودنشان، نمی توانی بفهمی که من چه می گویم.&lt;br /&gt;چهارشنبه که از اداره آمدم بیرون دیگر احساس کردم که دارم از غصه دق می کنم. دلم می خواست برای کسی حرف بزنم، اما نمی دانستم برای چه کسی، که حرف هایم را بفهمد، تا ناگهان یاد او افتادم.&lt;br /&gt;کنار جاده ایستادم و شماره گرفتم. دقیقا از همان اول به گریه افتادم. دوسال و نیم تظاهر به بیخیالی از درون مرا تهی کرد. بلند بلند زار زدم و حرف زدم. زمانی مدیر بسیار موفق حوزه ای بود که من رییس یکی از واحدهایش بودم. همسنیم و 4 سال کاری بسیار موفق را با هم گذراندیم تا این ستایشگران آنارشیسم سروکله شان پیدا شد. او خودش را زود از مخمصه کشید بیرون و رفت برای گرفتن دکترا و من و چند نفر دیگر ماندیم و چون من تنها زن این مجموعه بودم بیشترین لطمه را خوردم.&lt;/div&gt;حالا من سروکله ام بعد از اینهمه مدت پیدا شد و برایش درددل کردم و گریه کردم و از سیر تا پیاز ماجرا را گفتم. حرف هایم را فهمید، قضاوتم نکرد، چندتا سفارش کوچولو کرد که شکل نصیحت نبود. چون شکل نصیحت نبود به دلم نشست. قول داد کمکم کند، اما باور کن من اصلا ازش کمک نمی خواستم، من فقط می خواستم حرف هایم را بزنم. حالا آن سفارش های کوچولوش مرا به فردا امیدوار کرده. می گویی که من هم این ها را بهت گفته بودم. گفته بودی، اما من از نصیحت شنیدن بیزارم. تو چطور بعد از اینهمه سال این را یاد نگرفتی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: خیلی دیر فهمیدم که برای درست کار کردن باید تاوان سنگینی بپردازی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Oct 2009 17:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=211</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل من از آسمون معجزه اصلا نمیخواد</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;تمام این مدت تلاشی سخت را بر ترس و ناامیدی درپیش گرفتم. تصمیم گرفته بودم دیگر از غم هایم اینجا ننویسم. اما من همیشه در مورد خودم و نه درمورد دیگران عهدشکن خوبی بودم. روزها، هفته ها و ماه های عجیبی ست.مثل هوا بهاری متغیر و رنگارنگ.گاهی من بر ترسها و نومیدیهایم غلبه می کنم و گاهی آنها بر من.وقتی من غالبم، لحظاتم شاد و زیبا و خودم سبک و رها می شوم و پرحرفی را از سر می گیرم، و وقتی آنها غالب می شوند دائم بغض می کنم و ساکت و نگرانم. کشمکش غریبی با خودم دارم. کشمکشی برای حفظ آرامش خودم و خانواده، و تلاشی غریب برای پنهان کردن نگرانی هایم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خیلی سخت است وفتی از صبح که بلند می شوی همش با خودت حرف بزنی و خودت را آرام کنی و خودت را نصیحت کنی، اما با همه ی سختی این راهی ست که ماه هاست در پیش گرفته ام. هرگز مثل این روزهایم ساکت نبودم، بس که در درونم با خودم حرف می زنم و به خودم امید می دهم. هرگز مثل این روزها در اوج ناامیدی امیدوار و در اوج امیدواری ناامید نبودم. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کلاف زندگی گاهی بدجوری گره می خورد و پیچیده می شود، تا بیایی یک گره را باز می کنی می بینی چندین گره ی دیگر درست شده، اما با همه ی این ها عاشق زندگی هستم.اما حالا یک فرق اساسی با گذشته  کرده ام.اعتقادات نصفه و نیمه ام ترک عمیقی برداشته. باور کن از روی خستگی و ناامیدی نیست. این روزها که کمتر حرف زدم و بیشتر ساکت بودم به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی به نتیجه ای دیگر برسم، اما امروزم بر این باورم که هرچه در کتاب های تعلیمات دینی و صحبت هاشان چپاندند توی مغزمان راهی برای خرسواری بیشتر از ما بود.هیچ عدلی در این دنیا وجود ندارد، و هیچ نظمی. والسلا&lt;/font&gt;م&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=210</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نخبه یا نفهم؟</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>
&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;امسال
خودبخود سال سختی خواهد بود برایشان. این مسئله ی پیچیده ای نیست که نفهمند. این را
هرکسی حتی خارج از این محیط هم می داند، چه برسد به آقایان نخبه ی اینجا. حالا عقل
سلیم و اصول ابتدایی مدیریت -که شکر خدا نخبگان اینجا از هر دو آزادند-،می گوید که در این شرایط باید گزک دست کسی نداد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;
&lt;/span&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;بلد نیستید،
اقلا بیکار بشینید. وقتی تغییراتتان همیشه کند کردن کارهاست ، پس تغییر بخورد توی فرق سرتان. بگذارید همان گندکاری های سال های پیش که
دیگر شده روال ادامه پیدا کند. ما که بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که به دست خودتان خرابکاری
کنید، که نارضایتی درست کنید، تازه دلمان از خوشی قیلی ویلی می رود و کیلو کیلو
قند آب می شود تویش.گاهی حتی برای ظاهرسازی هم نمی توانیم لبخندهای عمیقمان را
که از این بلبشو می نشیند روی لبمان جمع کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;


&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt;اما وقتی
یکی از راه می رسد و همین اول کار شروع می کند به انتقاد و انتقاد و انتقاد، و بعد
توهین و تحقیر اینجا، هرچقدر می خواهی که خوشحال باشی از آمدن این روزها و روزهای
سختی که انتظار آقایان را می کشد نمی توانی. دلت می سوزد. دلت می سوزد برای زحمتهایی
که قبل ترها کشیدی و کشیدند. دلت می سوزد و برایت گران تمام می شود که بشینی و
ببینی که چطور جایی که سالها در آن کار کردی، به بلوغ اجتماعی رسیدی،
روزهای خوب و بد زندگیت را گذراندی، تحقیر می شود. خراب می شود، ویرانه می شود. روزهای بدی برایشان درراهست.
چطور نمی فهمند؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 08:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=208</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
