<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی گیلک</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشته ها</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 21 Nov 2009 07:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سه بعدازظهر چهل ساله خواهم شد</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>

&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مهم نیست چندساله باشی. گیرم که شناسنامه ات نشان دهد چهل ساله شده ای. چهل سالگی هم یک اتفاق
ست مثل سی سالگی یا بیست سالگی. اصلا اعداد و ارقام که نمی توانند آدم ها را به اسارت خودشان درآورند. من امروز در چهل
سالگی، درست مثل کودکی هایم ، مثل نوجوانی، مثل وقتهایی که دیوانه وار عاشق بودم، مثل همه
ی روزهای دیگر زندگیم، زندگی می کنم.  بگمانم تا هرجا که عمر یاری دهد، درست
مثل همین امروز، بتوانم عاشق باشم، بتوانم مثل همه اوقات زندگیم مثل یک  آتشفشان طغیان کنم،و حتما حتما قادر خواهم بود مثل همه روزهای عمرم دراوج عصبانیت، ناگهان فروکش کنم و در اوج نفرت در میان ناباوری دیگران، ببخشم و از بخشیدن هایم، سبک و شاد شوم .من امروز مثل همیشه ی همیشه ی زندگیم عاشق رنگهای شاد و زنده ام،عاشق آرایش
صورتی، عاشق لباس های یقه باز، عاشق بازی با رنگ ها.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;چهل سالگی هم یک شروع است، مثل همه ی اولین های زندگی. این یکی باشد اولین روز دهه  ی پنجم! با وجود  همه ی راه های نرفته، کوهی از کارهای به انجام نرسیده، خروارها آرزوی بزرگ، و شوق عظیمی برای زندگی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;من هنوز مثل همیشه با لجاجت به آرزوهایم فکر می کنم. به &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;جستجوی راهی برای آنچه که در پی آنم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt; به آغازی تازه. حتما راهی خواهم جست.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: right;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(102, 102, 102);&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 0, 0);&quot;&gt;چهل ساله شدن خیلی آسان تر از آن چه خیال می کردم، بود.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=209</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گاهی چراغ های رابطه فقط کم سو می شوند، اما تاریک نه</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-220.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همیشه آدم هایی توی زندگی ماها وجود دارند که روزهای خوب زیادی کنارشان گذراندیم. روزهایی پر از خاطرات شیرین. بعد ناگهان یک اتفاق، یک نگاه، یک کلمه، چنان ما را از هم دور می کند که انگار هیچ وقت برای هم نبودیم. از کسی که انتظارش را نداریم بی اعتنایی می بینیم، خیلی وقتها بی معرفتی، خیلی وقتها شاید حتی پرده دری. ما وقتی از هم دلخوریم خیلی وقت ها همه چیز را زیرپا می گذاریم. کمی بعدتر چنان از هم در خیالمان دیو می سازیم که اصلا انگار هیچ چیز خوبی بین ما نبوده.  اما  دنیا با همه ی بزرگی این قدر کوچک هست که روزی کنار هم قرار بگیریم. یکی وجود دیگری را نادیده می گیرد و معلوم نیست در ذهنش چه می گذرد، اما آن دیگری هرچه می کند نمی تواند روزهای خوبشان را فراموش کند. همه ی آن خاطرات رژه می روند جلو چشمش. حالا این وسط غرورش هم هی زور می زند که حرمت های شکسته، حرف های آزاردهنده و تلاش های بی حاصلش برای حفظ رابطه را بیادش بیاورد. احساسات مختلف در جنگند. ته دلت می خواهد که برگردی به روزهای خوب، اما این غرور لعنتی را که میدان بدهی برده ات می کند. اینقدر با خودت می گویی و می شنوی و بی نتیجه می مانی تا ناگهان اصلا نمی دانی که چطور شده، که اصلا این چندین قدم فاصله را چطور طی کردی تا برسی بهش و می بینی که همدیگر را بغل کردید و چشمات پر از اشک می شود. خاطرات خوب همیشه حرمت دارند. نمی شود آسان روشان خط بطلان کشی، فقط می شود مدتی یک گوشه ی ذهنت قایمشان کنی.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 06:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=220</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-220.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-219.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این حس خوب رو که آدم در روزهای قبل از جشن عروسی عزیزانش داره خیلی وقت بود تجربه نکرده بودم. حسابی از یادم رفته بود. حالا فردا عروسی پسرک نازنینیه که وقتی عروسی ما بود پسر بچه کوچکی بود. اصلا باورم نمیشه این همه سال گذشته باشه. این شب ها، شب های برو و بیا، خرید، بازار رفتن های دم به دم، آرایشگاه رفتن ها، همش حرف از لباس و مدل مو و جشن و خوشی زدن، میان این برهوت غم و غصه ها حس خوبی به آدم میده. عروسی پسرعمه ی بچه هاست و بچه ها اولین کت و شلوار رسمی شون رو خریدند. حالم خوبه و فعلا دریچه ی دلم رو به روی همه ی چیزهای آزاردهنده بستم.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 16:36:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=219</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-219.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حواسمان را جمع کنیم</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-218.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;می دانی؟ من اصلا توی سرم نمیرود که بعد 30سال بیایند از امریکا معذرت بخواهند. این چه معنی می دهد جز مردم فریبی؟ از دیشب دارم فکر می کنم که چطور می شود آدم اینقدر احمقانه رفتار کند. گیریم که حرکت درستی نبود، گیریم که خشم خام انقلابی بود، باشد قبول، اشتباه کردیم.اشتباه کردیم و تاوانش را دادیم.ندادیم؟ تاوانش هشت سال جنگ نابرابر بود، تاوانش کشته شدن آدم های بیگناه توی خانه هاشان بود، تاوانش سرنگون کردن هواپیمای مسافربری بود. اصلا آمریکا گفت که اشتباهی آن هواپیما را زده. معذرت خواست بابت اشتباهش؟اصلا آمریکا فقط  بایت حمایت از اسراییل باید از همه ی بشریت معذرت بخواهد. اصلا این همه جنایتی که در ویتنام و ژاپن کرده، بعد از چند دهه آمده معذرت خواسته؟ چرا راه دور می رویم .همین عراق و افغانستان به بهانه حمایت از حقوق بشر مگر کم جنایت کرده؟&lt;br /&gt;این ها دارند از آب گل الود ماهی می گیرند. دارند برای فردای پیروزی توشه جمع می کنند. بخدا دلشان برای من و تو  نسوخته. این ها عقده سالها گوشه نشینی را دارند، سالها دوری از قدرت. حواسمان باشد. اشتباهات تاریخی را تکرار نکنیم.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=218</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-218.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-217.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;تا
به حال این همه آدم غول پیکر هم اندازه که قیافه های شبیه داشته باشند و حتی اندازه
ی ریش های کثیف و شکلش هم یکی باشد ندیدم. مانور قدرت بود. دهها موتور که روی
هرکدام سه آدم غول پیکر نشته بودند و توی خیایان های هدف نعره می کشیدند. حتی اجازه
نمی دادند دو سه نفر هم با هم گره بخورند. برای همین است که ایران، تهران است. توی
شهرهای کوچک خیلی زود شناسایی می کنند، خیلی زود پیدا می کنند، خیلی زود متلاشی می
کنند. امروز هم خیلی زود، خیلی زود، متلاشی کردند. اما نفهمیدند، همانطور که
هیچوقت نمی فهمند، که با آن مانور کریهشان، با آن زوزه های نفرت انگیزشان چقدر
نفرت توی دل های مردم کاشتند.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 9pt; line-height: 115%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 16:58:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=217</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-217.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمرین برای دوباره نوشتن</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-216.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از زمانی که یادم هست تنها بودم. یکجور تنهایی که البته بدم نمی آمد. شاید چون به آن خو کرده بودم. برای هم دوره ای های من چیز غریبی ست که تک فرزند باشند. آنموقع ها مثل الان نبود که تک فرزندی و بی فرزندی عادی باشد. اما من تک فرزند بودم. حاصل ازدواج پدر و مادری که هریک زخم خورده ی یک ازدواج ناموفق بودند و البته اختلاف سنی مان از آن چیزی که آن زمان مرسوم بود بیشتر بود. وقتی که بزرگ و بزرگتر می شدم این اختلاف سنی مشخص تر می شد. همیشه فکر می کنم اگر پدر و مادر جوان تری داشتم شاید  زندگیم جور دیگری رقم می خورد.&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من باور دارم که تک فرزندها برخلاف تصور عوام که &quot;یکی یدونه یا خل میشه یا دیوونه&quot; آدم هایی هستند که راحت تر می توانند گلیم خود را از آب بکشند بیرون، اعتماد به نفس بیشتری دارند و مستقل ترند.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این ها را گفتم که بگویم من از تکیه گاه متنفرم. این که کسی باشد که آدم وقت سختی ها بهش دل خوش باشد چیز دیگری ست، اما وجود تکیه گاه، استقلال آدم ها را ازشان می گیرد، و حالا می بینم که من این بلا را سر پدر و مادر آورده ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من بدون این که بخواهم، بدون اینکه بفهمم، کم کم و آرام آرام کاری کردم که شدم تکیه گاه پدر و مادر، و حالا یک وقتی به خودم آمدم که پدر و مادر برای انجام هرکاری به من وابسته شده اند و من، تنهای تنها مانده ام با حجم زیادی از کارها که گاهی احساس می کنم این قدر زیر بارشان خم شده ام که نزدیک است بشکنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقتی آدم هایی را می بینم که همسن و سال آنها هستند و مجبورند کارهاشان را خودشان انجام دهند تازه می فهمم چه بلایی سرشان آورده ام. من از با آنها بودن، از انجام کارهاشان ناراحت و دلزده نیستم. هربار که احساس خستگی و درماندگی می کنم، به این فکر می کنم که وجودشان برای من و پسرها چه نعمتی ست. اما از این آزرده ام که باعث شدم توانایی هاشان را از دست بدهند. بس  که خودم را توی هرکار کوچکی دخالت دادم و نگذاشتم بروند دنبالش. و نتیجه اش این شد که بی اهمیت ترین کارها افتاده روی دوشم و من گاهی به معنای واقعی وقت کم می آورم برای انجام کارها، و تازه می فهمم چقدر تنها هستم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گیله مرد همیشه همراهم بوده در طول این مسیر. حتی اگر توی بعضی از کارها نتواند کمکی کند، همین که سد راهم نمی شود، همین که کاستی هایی را که از گاه و بیگاه نبودنم بوجود می آید تحمل می کند و خم به ابرو نمی آورد و نمک روی زخمم نمی پاشد باید ممنونش باشم. ممنون او و پسرها که حالا دیگر می توانم روی کمکشان حساب باز کنم. اما چیزهایی هست که فقط به خودم مربوط می شود. تصمیماتی که فقط من باید بگیرم. من به عنوان فرزند، و آن وقت است که می فهمم چقدر تنها هستم. این که کسی نیست که حس مشترکی با من داشته باشد، و من نتوانم احساسم را آنطور که باید بهش بفهمانم خیلی سخت است. و آن وقت است که دلم تنگ تنگ می شود برای خواهر یا برادری که هیچوقت نداشتم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=216</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-216.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-215.aspx</link>
<description>
هیچوقت مثل این مدت ناتوان در نوشتن نبودم. مغزم هنگ کرده. لبریز از حرفم ولی ساکت
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=215</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-215.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>88/8/8</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>88/8/8 برای من فقط یک معنی دارد، هفدهمین سالگرد همخانگیمان. اصلا نمیدانم این سال ها چطور گذشت؟ واقعا 17 سال گذشته؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=214</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش، سکوت، امید</title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آخ نمیدانی چقدر کیف دارد آدم از خواب بلند شود و نگران ناهار نباشد، نگران مهمان نباشد، کسی خانه نباشد که همش صدات کند، نگران تمیز کردن خانه نباشد، نگران کارهای بیرون نباشد و اصلا نگران کشتن ساعت ها هم نباشد. واقعا دارم لذت می برم. لذتی که ماه ها ازش دور بودم.چقدر کیف دارد هی بروی روبروی تلویزیون دراز بکشی و کانال ها را عوض کنی و هی بیایی پشت کامپیوتر وبگردی کنی.امروز روز خوبیست. حتما روز خوبی ست چون من نگران نیستم. هرچند که صبح وقتی بلند شدم درست به اندازه سه روز ظرف نشسته توی سینک ریخته بود و من با آرامش شستمشان. برعکس همیشه اصلا حرص نخوردم که کارهای دیگرم مانده. که ناهار باید بپزم، که خانه خاک گرفته و دخترک رفته مشهد. که کلی خرید دارم که باید انجام شود. نه، امروز روز من است. به این آرامش احتیاج دارم. کارها انجام می شود. کمی دیرتر.مهم نیست.من ماه هاست از آرامش دورم. امروز آرامم، با وجود همه ی کارهای انجام نشده، با همه ی مشکلات حل نشده. امروز روز خوبی ست.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=213</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به  بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 05:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=banooye-gilak&amp;postid=212</comments>
<dc:creator>banooye-gilak</dc:creator>
<guid>http://banooye-gilak.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
