تبليغاتX
بانوی گیلک - مادرانه
دل نوشته ها

با همکارها از هفته قبل برنامه گذاشته بودیم که امروز بریم آستارا. گیل مرد هم از ماههای پیش یک برنامه مسافرت مجردی با دوستهاش داشت که هی عقب می افتاد تا بالاخره برای امروز جور شد. پنجشنبه ها معمولا برای ما روز سختیه. پسرا در یک بعدازظهر ۳ تا کلاس دارن و من و گیل مرد مدام در راهیم. اگر یکی از ما نباشه اون یکی جور دیگری رو می کشه ولی اگر هر دو نباشیم احساس می کنم پسرا خیلی احساس غربت می کنند. بچه نیستند. ۱۳ سال و ۱۴ سال. برای خودشون نیمچه مردی شدن. ولی دوست ندارم پشتشون خالی باشه. همکارها اصرار دارن که با یک آژانس برنامه ریزی کنم تا پسرا رو جابجا کنه ولی نمی تونم. ما که هیچوقت خونه نیستیم. اگر پنجشنبه هم تنهاشون بذاریم حس خوبی ندارم.دوست ندارم فکر کنند به حال خودشون ولشون کردیم تا بریم خوش بگذرونیم.در این سن بیشتر به نظارت ما احتیاج دارند و البته حمایت و ما.

امیدوارم به گیل مرد خوش بگذره. خیلی وقت بود مجردی جایی نرفته بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط گیل بانو  |