پاییز سال۶۳ بود. هرگز فکر نمی کردم که یک شوخی از روی شیطنت با کسی که هیچ شناختی از او نداشتم مسیر زندگیم را عوض کند و این شخص بشود بهترین دوستم بهترین یارم بهترین شنونده من در روزهای دلتنگی و همسر خوب آینده من. هر دو محصل بودیم.من ۱۵ ساله و دوم دبیرستان و او سال آخر دبیرستان.سال ۶۴ هم رسید. آتش جنگ همچنان شعله ور بود. ما از مناطق جنگی دور بودیم و به یمن همسایگی با شوروی سابق که قطب بزرگ قدرت مقابل آمریکا در آن زمان بود خیلی در تیررس دشمن نبودیم. اما این دلیل نمی شد که جوانان ما بی تفاوت بمانندو به جبهه ها نروند. کشته و مجروح نداشته باشیم و غصه نخوریم.در این سال عزیز ترین کسانم تصمیم به مهاجرت گرفتند. کسانی که نهال انقلاب را بارور کردند دیگر جایی در این مملکت برای خود نمیدیدند.شاید می خواستند آن آرامش و امنیت و رفاه و آزادی و استقلالی را که به خاطرش مبارزه کرده بودند در دیار دیگری به دست آورند و یا حق خود می دانستند که در شرایط بهتری زندگی کنند. در هر حال دو آتشه ترینشان رفتندو دیگران ماندند تا آن سال و سال های بعد کاشته های رفتگان را درو کنند و قربانی نادانی های ماندگان شوند و همچنان ناظر کوچ بهترین هایشان باشند .فرق نمی کند کوچ از این سرزمین یا از این دنیا.و در این میان ما مست از شور جوانی نظاره گران معصوم این دوران بودیم. سال ۶۵ جنگ همچنان ادامه داشت. باید برای خدمت سربازی اعزام میشد. کجا؟ سنندج.می گفتند جای وحشتناکی است. زمین و آسمان امن نیست.نه از دست آتش دشمن در امان بودند و نه از دست هموطنان شورشی.در هرصورت ۳ ماهی به این منوال گذشت. خبر خوبی بود. خبر قبولی در یکی از دانشکده های تهران و برگشت از سنندج.این خبر یکی از بهترین خبرهای زندگیم بود. سال ۶۶ سال آخر دبیرستان بودم. هم دوره ای های من خوب می دانند که چقدر در آن سالها تب پزشکی داغ بود. اصلا انگار هیچ رشته دیگری در این مملکت وجود نداشت.تحت تاثیر همان عزیزان کوچ کرده حامی ستمکشان و محرومان بودم. همیشه دوست داشتم پزشک شوم تا رایگان به این افراد کمک کنم.فکرهای مختلفی داشتم. اما تب آن روزها حس ماهی سیاه کوچولو بودن و مخالف جریان آب شنا کردن مرا بیدار کرد و برای این که فکر نکنند که مثل همه فکر میکنم رشته دیگری را انتخاب کردم.بعدها خیلی پشیمان شدم ولی خودکرده را تدبیر نیست. این سال من هم در یکی از دانشگاههای خوب تهران قبول شدم و به تهران رفتم.در این میان همچنان جنگ حرف اول را در این مملکت میزد. جنگ بود و جنگ و باز هم جنگ و باز هم خبر رفتن بهترین های ما.وضع اقتصادی مملکت بد بود و اوضاع معیشتی مردم بدتر که البته این اوضاع نه تا پایان جنگ ۸ ساله خوب شد و نه در دوران حکومت سردار سازندگی و نه در جامعه مدنی دولت اصلاحات و متاسفانه نه در دوران دولت مهرورز وعدالت محور که روز به روز بد و بدتر هم شد.در هر حال در این دوران ۳ ماه اولش مهمان منزل عزیزی بودم که در عمرش جز محبت کردن و عشق ورزی کار دیگری نکرد و جز رنج بردن و درد کشیدن چیز دیگری ندید. یادش گرامی.بعد از ۳ ماه ساکن خوابگاه شدم. من دختر لوس و یکی یک دانه و خود محور مامان و بابا وارد محیطی شدم که سراسر تجربه بود و آگاهی.من عاشق این محیط بودم ولی مطمئنم و هزاران بار دیگر هم مطمئنم که در این ۴ سال هیچ شبی جز شبهایی که به خانه برمی گشتم پدر و مادرم در آرامش نخوابیدند.خاطرات این ۴ سال هر چند که در ذهنم خیلی کمرنگ شده ولی هرگز رنگ نباخته که بهترین سال های عمرم بود و شاید سخت ترین سال های پدر و مادرم.من و او که تنها وسیله ارتباطی مان در شهر خودمان فقط تلفن بود و بس حالا هفته ای یکی دو بار همدیگر را میدیدیم و کیلومتر ها بدون ذره ای احساس خستگی راه می رفتیم. تخت طاوس شریعتی عباس آباد ولیعصر پارک ساعی توانیر ونک و دوباره برگشت از همین مسیر تا عباس آباد و وزرا و حرف های پایان ناپذیر و معصومیت و صفا.این سال با تمام شروع خوبش خیلی بد به انتها رسید.حمله موشکی عراق به خیلی ازشهرهای ایران از جمله تهران تمامی نداشت. صدام حسابی دیوانه شده بود.دانشگاهها تعطیل شد. صدها خانه ویران شد و خدا نفر کشته و زخمی شدندو در نهایت سال ۶۶ با کشتار دسته جمعی مردم حلبچه و در میان اشک و آه مردم بیچاره ایران به پایان رسید.خاطرات تلخی که همیشه یاداوری آن چشمها را خیس و دلها را فشرده می کند.سال ۶۷ باز با ادامه حمله موشکی عراق به مناطق مسکونی شهرهای ایران شروع شد و ادامه پیدا کرد.نیمه اول سال دانشگاههای تهران تعطیل بود. در همین سال ایران مجبور به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ شد. مردم از پایان جنگ ۸ ساله خوشحال شدندو غافل بودند که طوفان دیگری در راه است. پرپر شدن دسته جمعی گلهای این سرزمین به تلافی عملیات ناجوانمردانه مرصاد.بدی در قبال بدی.روزهای بغض های فروخورده و باز هم عاشقی و سرمستی.طرح شش ماهه مخصوص دانشجویان پسر بود که در میان تحصیل حتما باید ۶ ماه در مناطق جنگی فعالیت میکردند. نیمه دوم ۶۷ مشمول این طرح شد و به همدان رفت. جنگ ظاهرا تمام شده بود ولی قوانین آن هنوز حاکم بود.اواخر سال به تهران برگشت. باز تخت طاوس بود و شریعتی و عباس آبادو و لیعصر و پارک ساعی و توانیر و ونک و برگشت از همین راه و صحبت های تمام نشدنی و خنده های بی دلیل و بغض های فروخورده و آرزوهای بی پایان.سال ۶۸ سال سردرگمی بود. بزرگتر هر چه که باشد بزرگتر است. وقتی از دست میدهی تازه می فهمی که چه بلایی سرت آمده و چه چیزی را از دست داده ای. بلایی که در این سال بر سر مردم ایران نازل شد و مردم هم هنوز داغ از اتفاقی که رخ داده بود و غافل ازفرداهای مبهم.ما هم همچنان ادامه می دادیم همان مسیر همیشگی را و مطمئن بودیم از درستی راهی که می رفتیم و مست بودیم از عشقی که داشتیم. ما در کنار هم بزرگ می شدیم و قد میکشیدیم و سعی می کردیم هرز نرویم.نه از داغی تابستان تهران ابایی داشتیم و نه از سرمای استخوان سوز زمستان های آن زمان تهران. نه باران های سیل آسا مانع ادامه راهمان می شد و نه برف و یخبندان .ما همچنان میرفتیم و میرفتیم و از فردا می گفتیم و غافل بودیم که زندگی همیشه راه رفتن و حرف زدن و خندیدن و اشک ریختن نیست.ماچنان بی توقع ادامه می دادیم که حتی هرگز فکر رد و بدل کردن یک شاخه گل هم به ذهن ما نرسید.ما فقط با هم بودن را می خواستیم و باز وقت جدایی آرزوی دیدار دیگری راداشتن. اواخر این سال بالاخره دانشگاه را تمام کرد و داستان تکراری سزبازی شروع شد. داشگاه هوایی تهران .سال ۶۹ رسید . شروع تلخی برای من داشت. عزیزی را از دست دادیم و کمی بعد همه مردم ایران بخصوص گیلانی ها به سوگ فاجعه بزرگ زلزله رودبار نشستند و فقط خدا می داند که چه ناندانی باز شد برای عده ای لاشخور صفت که بیرحمانه از امکاناتی که تمام دنیا برای مردم داغدیده و زلزله زده رودبار فرستادند برای تطمیع خود استفاده کردندو متاسفانه بعد از آن تجربه هم هرگز در این مملکت مدیریت بحران با این همه سمینار و آموزش های داخل مرزی و برون مرزی و هزینه های کلان به جایی نرسید و هنوز بعد از گذشت حدود دو دهه اندر خم یک کوچه ایم. هیچ کدام از این اتفاقات خللی در رابطه ما وارد نکرد.با هم خندیدیم بی هم معین گوش دادیم و گریه کردیم از دلتنگی قهر کردیم و بعد از دلتنگی آشتی کردیم ولی باز عاشق بودیم.سال ۷۰ رسید.من هم کم کم به انتها می رسیدم. دیگر بزرگ می شدم. آموزشی دانشگاه هوایی تمام شد. برای ادامه دوران سربازی که حدود ۷-۶ سالی درگیر آن بود به اهواز اعزام شد.جنگ ظاهرا تمام شده بود ولی در مناطق مرزی امنیت وجود نداشت بخصوص با گلهایی که عراقی ها در زمین کاشته بودند و هنوز هم بعداز این همه سال می شنویم که کودکان بیگناه ما که جنگ را هرگز ندیدند چگونه در آن مناطق طعم تلخ آن را با پا گذاشتن روی آن گل ها درک می کننند. در واقع جنگی که شروع شد عواقب آن تا نسلها ادامه خواهد داشت. حتی اگر ظاهرا تمام شده باشد.در نیمه سال ۷۰ فارغ التحصیل شدم.دیگر به دنیای واقعی پا می گذاشتم. هر دو ما با هم به دنیای واقعی پا می گذاشتیم. دیگر هر چه گفتیم تمام شد. دیگر وقت عمل بود .وقت خود نشان دادن و وقت دوندگی.آن زمان مثل الان نبود که اینقدر تحصیل کرده زیاد باشد. در ادارات دولتی بیشتر دیپلمه بودند و عده ای هم زیر دیپلم. و دانشگاه رفته کم بود و ارج و قربی داشت. کار پیداکردن خیلی سخت نبود. مهر ۷۰ دریک اداره دولتی خوب مشغول شد و من در آبان همان سال به یمن طرحی که دانش آموختگان رشته های علوم پزشکی میرفتند در اداره دیگری مشغول شدم.۷ سال گذشته بود . راه درازی بود ولی گذشت و ما همچنان عاشقانه به آینده مشترک امید داشتیم.و هنوز بعداز گذشت ۱۵ سال دیگر بعداز آن ۷ سال همچنان ادامه می دهیم به راهی که از ابتدا با هم شروع کردیم.راهی که اشتباه زیادی در آن بود.پیچ و خم و گرفتاری زیادی هم داشت.نشیب و فراز آن هم گاهی خیلی نفس گیر بود.ولی همچنان رفتیم. در زمانهای مختلف دلیل رفتنمان متفاوت بود . گاهی دلیلش عشق بودو گاهی لجاجت و گاهی ترس از برگشت .ولی در هر حال رفتیم. خیلی وقتها خسته از رفتن شدیم. بیزار شدیم .فریاد زدیم. گریه کردیم. لعنت فرستادیم.جنگیدیم و جنگیدیم . ولی باز رفتیم. خوشبختانه الان از ادامه راهمان پشیمان نیستیم.امیدوارم هیچوقت پشیمان نشویم. سال ۷۱ رسید. سال وصل بود. سال شروعی دیگر.سال تحقق رویاهایمان. سال درک واقعیات. سال سخت زندگی مشترک که واقعیت آن با رویاهایمان خیلی فاصله داشت.سالی بس تلخ و بس شیرین...