اینقدر افکارم پراکنده است که مجبورم شماره گذاری کنم.از روزمرگی ست. اگر حوصله ندارید نخوانید.
1-زلزله چین اشکم را دراورد.انسانهی زیر آوار مانده و خانه های فروریخته مرا برد به زلزله 69 گیلان. و یاداوری از مردم مصیبت دیده ای که سردار سازندگی و کابینه اش نخواستند حتی ذره ای بهشان کمک کنند. حتی کمک همنوعانشان را از آنها دریغ کردند و در انبارهایشان احتکار کردند تا بعدها سراز بازاز دراورد.رودباری ها به حق که حتی از بمی ها هم مظلوم تر بودند.
2- دو هفته پیش خواب دیدم از خانه پدر برگشتم خانه خودمان و می بینم خانه ما آوار شده روی سر گیله مرد و پسرها. نمی توانم حالم را توصیف کنم. با صدای ناله و فریاد خودم بلند شدم. ساعت 6 صبح بود و گیله مرد داشت صبحانه آماده می کرد. می لرزیدم و اشک می ریختم. حال خیلی بدی بود. تا چند روز تا یادم می آمد اشکهایم سرازیر می شد.امیدوارم هیچ انسانی در هیچ جای دنیا این حس را تجربه نکند. ولی می دانم غیر ممکن است.
3-کاش می شد این بانک ها برای وام دادن احتیاج به ضامن نداشتند تا من اینقدر گرفتار نشوم. هفته پیش برای دوستم ضامن وام ۵ ملیونی خرید خودرو شدم. آدم مطمئنی ست. ولی وقتی مجبور شدم حساب قرض الحسنه باز کنم خیلی لجم گرفت. پارسال هم ۵ ملیون ضامن یکی از اقوام شدم که او هم ادم مطمئنی ست. ولی خوشمزه اش اینجاست که می گوید شانس اورده ای که من اینقدر دقیقم!!! امروز صبح دختری که در کار خانه کمکم می کند تلفن زد و خواست تا ضامن مادرش شوم تا از کمیته امداد وام بگیرد. دلم نمی آید که جواب رد بدهم. از طرفی در قبولش هم تردید دارم. مبلغش زیاد نیست. ولی از اینکه من همیشه تنها گزینه انتخابی افراد هستم آزارم می دهد.
4-امروز صبح باید می رفتم محضر امضایی کنم تا برای زمینی که ۵ سال پیش پولش را تمام و کمال به اداره داده بودیم تازه از شهرداری استعلام بگیرند که معلوم نیست چقدر دیگر طول می کشد تا سندش آماده شود. آنجا مبلغی از من خواستند. تعجب کردم. چون وکیلی که برای این کار گرفته بودیم خدا تومن پول گرفته تا تمام کارها را خودش انجام دهد. البته این آقا وکیل دادگستری نیست، بلکه وکیل ماست برای انجام کارها. یعنی در واقع کارچاق کن یا واسطه یا هر اسم دیگری در این مایه ها.برایش زنگ زدم، می گوید پولی که گرفتم برای پرداخت این چیزها نبود. خیلی عصبانی شدم.گوشی را گذاشتم و گفتم این مملکت فقط جای دلال ها و واسطه هاست. وگرنه همه ما ول معطلیم. در محضر همه نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردند و سکوت. همه ترجیح می دهند وارد هیچ بحثی نشوند.
5-مادر زنگ می زند اداره و می گوید دوست پدر را که همراه او بود ماشین زده و بردند بیمارستان. پدر با اوست و نگران حالش هستم. ساعت را نگاه می کنم دو ساعت بیشتر نیست که آمده ام اداره. می روم بطرف بیمارستان. نگرانم. هم برای پدر که انواع بیماری ها را دارد و هم برای دوستش که مانند برادری مهربان همیشه با پدر است و کارهایش را انجام می دهد.در ترافیک نزدیک ظهر کمربندی ها می مانم.و اشکم در می آید. صدای اذان بلند می شود و گریه ام شدید تر می شود. پدر از خانه زنگ می زند. می گوید برگشته. ولی من می روم بیمارستان. نمی گذارند خودش راببینم.سرش شکسته. ولی حال عمومیش خوب است و منتظر جواب سیتی اسکن هستند.دخترش می گوید اگر پدر شما نبود نمیدانیم چه می شد. و من تعجب می کنم. پدرم که همه کارهایش را ما می کنیم و اینقدر وابسته است چطور توانست این کارها را بکند . و یاد حرف مادر می افتم که می گوید تو اینقدر لوسش کردی که خودش را ول کرده. ولی مادر بیشتر لوسش می کند.
6- می آیم خانه پدر که حال پدر را بپرسم و ماجرا را بشنوم. می بینم دارد قرص هایش را می چیند.و قوطی صبحش پر است. این یعنی قرص های صبح را نخورده. ولی حتی آنها هم کامل نیستند. و این یعنی آنها را کامل نچیده. مدتی ست قرص هایش را کنترل نمی کنم . دلم خوش است که خودش این کار را می کند. ولی ظاهرا باید دقت بیشتری کنم.و این یعنی که در این سن و سال نباید خیلی بهشان اعتماد کرد. حتی اگر دوستش را به بیمارستان رسانده باشد.دلم برایش می سوزد که روزگاری برای خودش قدرتی داشت و حالا....و برای مادر که چقدر این غصه ها شکسته اش کرد. و برای خودم، که هیچوقت نمی توانم وقتی برای خودم داشته باشم.