تبليغاتX
بانوی گیلک - خماری بعد از شنگولی
دل نوشته ها

از کارهایی که دیروز دوست داشتم انجام دهم فقط رستوران رفتنش عملی شد. آن هم چه رفتنی. چشمتان روز بد نبیند.از دور دیدم عده ای چادری ایستادند سر در رستوران. جلوتر که رفتم فهمیدم همایش اراذل و اوباش بود و حالا آمدند ناهار بخورند. آقایی هم از داخل می گفت باید بمانید تا لیست بیاید. خواستم بروم داخل که جلویم را گرفت و گفت باید صبر کنید. ولی بعد فهمید که از جماعت خودشان نیستم و اجازه داد که بروم. دیدم آقایان با عبا و عمامه نشسته اند گوش تا گوش دارند غذا می بلعند و آنوقت خانم های بیچاره را گذاشته اند معطل. یک میز خالی پیدا کردم و نشستم . ناگهان موجی از سیاهی وارد شد و سه تا هم بدون اجازه آمدند نشستند کنار دست من. کمی مرا برانداز کردند و بعد بی مقدمه پرسیدند مهمان همایش هستید؟ با لج گفتم "نه".و دلم می خواست بگویم که آخر به من می آید که در این همایش احمقانه تان مهمان باشم؟ ما که سمینار هم می رویم پول غذا یمان را پیش پیش می دهیم بنده خدا.

رگ بدجنسی من هم گل کرد و برای این که حرصشان را در بیاورم هی غذایم را طول دادم. غذای آنها را هم که نیاورده بودند و آنها هم هی غر می زدند که شهرهای دیگر چه پذیرایی از ما کردند و این جور نبود و آن جور بود و از این حرفها.و من هم در دل می گفتم رو را برم . چه لاشخورهایی هستید شما!

حالا جالب اینجاست که وقت حساب کردن دیدم رییس مهرورز ما که میزبان بود ایستاده و اصرار می کند مهمان ما باش.

 در دلم گفتم  خرج کز کیسه مهمان بود    حاتم طایی شدن آسان بود     قبول نکردم.

نمی دانم شعر را درست گفتم یا نه. ولی منظورم مشخص شد. در ضمن این رییس ما پسرش را که داماد کرد دلش نیامد شیرینی پخش کند. یکبار هم یک شیرینی آورد پخش کرد بعدها از دهنش در رفت که خانومم میخواست اینها را بریزد دور. من گفتم نریز می برم اداره پخش میکنم!!!

بعداز ظهر دیروز که هنوز شنگول از خوب شدن سردردم بودم نه از ماسوله رفتم بالا و نه از شیطان کوه آمدم پایین و نه رمقی در من مانده بود که بروم باغ محتشم دویدن که نه حتی قدم بزنم.  و این شد نتیجه آن همه انرژی که دیروز صبح در خودمان احساس می کردیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:10  توسط گیل بانو  |