امروز سردردم کمی بهتر است. شاید در نتیجه داروهایی که از دیشب شروع کردم به خوردن. الان هم که اینترنت وصل شده بهترتر! شده ام .
الان اینقدر شنگولم که دوست دارم کتانی پا کنم و بروم باغ محتشم بدوم. دوست دارم بروم ماسوله و تند و تند از پله ها بالا بروم. وقت بالا رفتن از پله ها هم هی بلند بلند حرف بزنم و اینقدر خوش باشم که بتوانم از ته دل بخندم.یا این که بروم بالای شیطان کوه و بعد تند و تند بیایم پایین و بروم نوشین و کوکی داغ بخورم با بستنی و هیچ هم نگران اضافه وزنم نباشم.کسی هم هی به من نگوید که چه خبر است؟کمی یواش تر حرف بزن.یا این که کمی نفس تازه کن. چرا اینقدر حرف می زنی.
این احساسات همه فقط برای این لحظه است.این شوق تا بعداز ظهر که خانواده دور هم جمع شویم همه از بین می رود. من خسته از ساعت های طاقتفرسای اداره. گیله مرد هم در شوق دیدن فوتبال که نمی دانم امروز هم دارد یا نه. و پسرها هم باز بهانه امتحانی که همیشه نق آن را می زنند و هیچ وقت هم نمی خوانند. و دوباره روزمرگی یک روز دیگر.
ولش. این لحظه را عشق است که حالم خوب است و خوشم از داشتن خانواده خوب و دوستان خوبی مثل همه شما که چقدر دوستتان دارم و چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. امروز هم می خواهم برای ناهار بروم رستوران و حسابی از خودم پذیرایی کنم. راستی هوای اینجا خیلی عالی شده. ابری و خنک و دوست داشتنی.جای همگی خالی.