حال نوشتن نداشتم .خسته و نگران و بي حوصله ام. شايد روزهاي بعد بتوانم دليلش را بگويم.
اما مراجعه كننده اي داشتم كه مرا برد به سالهاي دور. و دلم خواست كه بنويسم.
شباهتش با يكي از هم دانشكده اي هايم فوق العاده زياد بود. ولي اسمش آشنا نبود. هرچند كه نام او را هم هر چه فكر مي كنم بياد نمي آورم.ولي دخترهاي دانشكده به او مي گفتند "شازده زنگ زده".از ما و بقيه چندسالي بزرگتر نشان مي داد . و در آن سالها كه برخلاف امروز ،ارزش ها را با پول نمي سنجيدند، بطور آشكاري شايد يكي از پولدارترين دانشجويان دانشكده بود.در آن سال هاي بدبختي و جنگ و نگراني با دستمال گردن و كت و شلوار و كيف همرنگ و ست مي آمد.و معمولا ماشين هايش هم با لباسش هماهنگ بود. بهترين ماشين هاي آن سالها. اخمو بود و مغرور.و ما اسم تنها دوستش را گذاشته بوديم "مليجك" .روزهايي كه بهترين جوانان ما در جبهه ها پرپر مي شدند حق داشتيم كه از او و دك و پزش حالمان به هم بخورد.مخصوصا كه اينقدر از خودش متشكرهم بود.
صبح يك روز يكي از دخترهاي خوشگل كلاس با حلقه بسيار گرانقيمتي كه در آن زمان اصلا رسم نبود به دانشكده آمد. همه خواستند بدانند داماد كيست و چكاره است. بعداز كلي ادا و اطوار گفت: آقاي...
چشم همه گرد شده بود. كريه ترين و منفورترين پسر دانشكده؟ در آن لحظه افكار مختلفي سراغ هر يك از ما آمد.اما همه به يك نتيجه مشترك رسيدند كه دوستمان براي پولش تن به اين ازدواج داده.
امروز از آن فكردلم گرفت. خجالت مي كشم. شايد او هم يك همسر ايده آل بود يا حتي يك انسان مهربان و باگذشت.
چرا یاد نمی گیریم روي ظاهر آدمها قضاوت نكنيم.