۵-۴ سالي ميشود پسرها به كلاس زبان ميروند. تقريبا پسر بزرگم هميشه با غرغر و بيميلي راهي ميشود. واي به حال روزي كه جمعه برايشان جبراني بگذارند. حسابي پا مي گذارد روي اعصاب همه ما. اين اواخر هم كه از سطح نوجوان ميخواستند بيايند بزرگسال تعيين سطح شدند و سطحشان با هم يكي نبود. شده بود قوز بالا قوز.دوشنبه ها و پنجشنبه ها بايد من يا پدرشان گاهي چهار بار يك راه را مي رفتيم و برميگشتيم. ترم پيش كه حسابي خودش را زد به بيخيالي و افتاد. دوباره با برادرش همكلاس شد . براي ما هم خوب شده. راحت شديم.ديگر لازم نيست اينقدر رفت و آمد كنيم.
ديشب كه رفتم دنبالشان با خوشحالي گفت چقدر زود گذشته .فكر كردم فقط نيمساعت كلاس نشستيم.
تعجب كردم.ولي مي دانم معلم جديدشان جوان ۲۲ ساله ايست كه گفته مرا سامان صدا كنيد.از جنس خودشان است. بي ريا و پرنشاط و عشق فيلم.خوب درس مي دهد ولي بهشان سخت نمي گيرد. و مثل معلم هاي قبلي نيست كه هر چند جوان بودند ولي اگر بچه ها كمي مي خنديدند آنها را به مسئول موسسه معرفي مي كردند و از آنها تعهد مي گرفتند . آخر آنها هميشه خيال ميكردند كه چون ار جنس لطيفند آنها دارند دستشان مي اندازند.
پسرم از درس زبان بدش نمي آمد .فقط نمي خواست محصور باشد.