تبليغاتX
بانوی گیلک - چرا
دل نوشته ها

چرا من هميشه خسته و بي حوصله هستم؟

جرا هر روز صبح براي بعد از ظهرم صد تا نقشه مي كشم ولي وقتي وقتش مي رسد انجامش نمي دهم؟

چرا مدتهاي زياديست كه هروقت كتابي به دست مي گيرم همه چيز جلو چشمم مي آيد جز كلمات كتاب؟

چرا سالهاست نمي توانم در كتابفروشي ها كتابي انتخاب كنم و بخرم؟ كتاب خوب كم شده يا من از كتاب و كتابخواني فاصله زمين تا آسمان پيدا كردم؟

چرا ماه هاست كه مي خواهم از شروع ماه ديگر بروم باشگاه ولي هنوز آن ماه موعود نرسيده؟

چرا هفته هاست كه بايد بروم بازار و چبزي بخرم ولي نرفتم؟

چرا روزهاست كه به پسرانم قول داده ام برايشان پيراشكي درست كنم ولي نكردم؟

چرا ساعتهاست مي خواهم ميز اداره ام را مرتب كنم ولي قدرتش را در خودم نمي بينم؟

چرا وقتي پايم به آشپزخانه مي رسد دلم هواي انجام هزارتا كار چرت و پرت ديگر مي كند و دوباره مي آيم بيرون و هی این کار تکرار می شود تا بالاخره تمام شود؟

چرا هرگز نتوانستم يك خانم خانه خوب يا يك مادر كدبانو باشم؟

چرا از کارهای خانه حالم به هم مي خورد ؟چقدر سخت است کاری را که دوست نداری انجام دهی.

چرا دوست دارم ساعت ها با كسي يا كساني كه دلم مي خواهد بنشينم و صحبت كنم؟

چرا احساس مي كنم جز خواب هيچ چيز ديگري به من آرامش نمي دهد ولي وقتي هم كه مي خوابم مرتب خواب اتفاقات روزانه را مي بينم؟

چرا خواب آلودگيم را به هواي بهار ربط مي دهم يا به گرماي شرجي تابستان و يا هواي خيس و باراني پاييز و يا رخوت و سرماي زمستان؟ پس كدام فصل است كه مرا از اين كسالت و ركودي كه در آنم خارج كند؟

 

 

 

مي دانم اين ها نشانه افسردگيست ولي مطمئنم افسرده نيستم. تنبل هم نیستم. از تنبلی بیزارم. شاید اراده ام را از دست دادم. چقدر نفرت آور است آدم بی اراده. نمی خواهم این گونه باشم. ولی هر روزصبح كه به اين اداره پر از زدوبند مي آيم كافيست كه تمام انرژي روزانه ام تخليه شود.تمام روز با خودم در جنگم .می خواهم همه این کارها را انجام دهم و کارهایی دیگر نیز. ولی نمی توانم. توان ندارم. چه کنم؟

 

 

راستی ديروز قبل از اينكه به خانه برسم گيله مرد در را با كليد پسر كوچكم باز كرده بود و وقتي رسيدم با يك لبخند كه به هم تحويل داديم همه چيز تمام شد.كشمكش پسرهايم كه فقط اختلاف بزرگي و كوچكي آنها يكسال و 25 روز است همچنان ادامه دارد و من حقيقتا درك نمي كنم كه چرا؟ ما هميشه هر دو را يكسان ديديم ولي حالا پسر كوچكم خيلي به برادرش مي پيچد و البته برادر بزرگ هم بي جواب نمي گذارد و ما هم نمي دانيم چكار كنيم.

تا قبل از اين خيلي با هم صميمي و دوست بودند. الان هم هستند ولي كمي با لج و لجبازي.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 12:36  توسط گیل بانو  |