امروز هوای خونه ما سخت ابریه.مدت طولانیه که ما مرتب مهمان داریم و شبها خیلی دیر می خوابیم. جمعه فکر کردیم که دیگه مهمان بازی تمام شده. ولی دیروز بعدازظهر باز زن و شوهری که یک بچه ۱۰ ماهه دارند و اصلا هم حوصله اش رو ندارند زنگ زدند که ما می خواهیم برای شام بیاییم پیش شما. ما هم گفتم که باشه. آمدند و بچه کلی خرابکاری کرد و ما مجبور شدیم کل خونه رو جمع کنیم. شب هم خیلی دیر رفتند. ما هم خسته از سروصدای بچه و با کلی ظرف نشسته و خونه بهم ریخته و کثیف گرفتیم خوابیدیم. معمولا اگر ظرف نشسته بمونه گیله مرد صبح زود پا میشه میشوره و چای درست می کنه و بعد ما رو از خواب بیدار می کنه. چون من اصلا نمی تونم صبح زود از خواب پا شم. در واقع همیشه خسته هستم.دیشب قسم خورد که صبح زود می رم سر کار و شماها رو هم از خواب بیدار نمی کنم. من هم گذاشتم به حساب خستگی و سردرد میگرنیش. و چیزی نگفتم. صبح پسر کوچکم بیدارم کرد. دیدم گیله مرد داره ظرفهای دیشب رو میشوره. اما چای درست نکرده و خیلی هم عصبانیه.چای درست کردم و گفتم هر کاری منو بکشه ظرف شستن که منو نمی کشه. باید میگذاشتی خودم بشورم. ظرفها شسته شد.پسر کوچکم صبحانه خورد. من هم یک قهوه خوردم . ساندویچ پسر بزرگم رو درست کردم و همه راهی بیرون شدیم. کم کم اوضاع خوب شد. البته گیله مرد اعلام کرد که سرم هنوز درد میکنه.
الان ایشون با حالت بسیار عصبانی زنگ زدند که خرید کردم و بردم خونه. ولی چون کلید تو از دیشب پشت در جا مونده از این طرف در باز نمیشه. این در حالیه که همیشه خودش صبح ها در رو باز میکنه و کلید رو برمیداره.پسر بزرگم هم صبح ها در رو سه کلیدی می کنه.نمیدونم با وجود کلید پشت در چطور سه کلیدی شده.باز هم چیزی نمی گم و سکوت میکنم.
زنگ می زنم خونه پدرم و با پدرم داشتم صحبت می کردم که صدای سلام و علیک گیله مرد رو می شنوم صدای عصبانیش که داره شکایت منو میکنه که صبح کلیدش رو پشت در جا گذاشته و حواسش پرته و بیخیاله و ... گوشی رو میذارم تا حرفهاش تموم بشه.
مادرم بعداز چند دقیقه زنگ میزنه و میگه حواست رو جمع کن. چرا اینقدر فراموشکاری ....
گیله مرد به مادرم پیغام داده که دارم میرم ماموریت بیرون شهر. عصر که داری میای کلیدساز بیار. به مادرم میگم مطمئنم بچه ها میان باز میکنند. اگر نشد مهم نیست کلید ساز میارم.
تا حالا خونسردم. ولی با همه خستگی که من هم دارم اگر این قضیه به شب هم بکشه مطمئن نیستم بتونم خونسرد بمونم.میخواستم براش زنگ بزنم. ترسیدم باز هم عصبانی باشه و من هم از کوره در برم. معمولا خیلی دیر عصبانی میشه. ولی حالا....
این ابر باران زا مدتیه رو سر پسرا هم سایه انداخته. اینها که سالهاست به نفع هم میرن کنار و گاهی گذشتهای زیادیشون حرص منو در میاره مدتیه سر یک مسئله احمقانه با هم درگیرن. بخدا اینقدر پیش و پا افتاده ست که بر خلاف اینکه هنوز حل نشده و یک مشکل جدی باقی مونده و منو خیلی آزار میده ولی همیشه به خنده م میندازه. پسر کوچکم اصرار بیحد و اندازه ای داره که پسر بزرگم روی سی دی هایی که رایت میکنه ننویسه چون خطش خوب نیست و خجالت میکشه سی دی ها رو به دوستهاش بده. بزرگه هم جری شده و هی میخواد بنویسه. کوچیکه ماژیکها رو قایم کرده.و این تعقیب و گریز ماهها ادامه داره. بزرگه هم فقط فیلم ها رو می ریخت تو هارد.ولی از پنجشنبه ویندوزمون مشکل پیدا کرده و مجبورن همه رو رو سی دی بزنن تا ویندوز رو فرمت کنن. جنگ هم به مرحله بحرانی رسیده. کوچیکه ماژیکها رو داده به من که قایم کنم و فقط من اجازه دارم روی سی دی ها بنویسم.ولی همچنان تعقیب و گریز ادامه داره و یکی از دلایل عصبانیت گیله مرده.
آخه خنده دار نیست که دو تا پسر با ریش و سبیل اصلاح شده که هر کدومشون یک سر و گردن از من بلندترن برای این موضوع با هم مرتب بحث کنند؟