همکار بسیار عزیزی داشتم که جنسش ناب بود و در دوران ما بسیار کمیاب . دوست بسیار مهربانی که می توانستی در تمام مشکلات سهیمش کنی و ازش کمک بخواهی و آماده بود تا با کمال میل در حل پیچیده ترین گرفتاریها همراهت شود. تنگ نظران فاسد و معلوم الحالی که تشنه قدرت بودند و سالها درحسرت رسیدن به موقعیت های خاص انتظارکشیدندو بالاخره مهرورزان این آرزوی آنها را عملی کردند برای حفظ قدرت چند ماهه و عقده گشایی های چند ساله خود نتوانستند این آدم رو تحمل کنند وناجوانمردانه با پاپوش های تقلبی کارش را به دادگاه و انفصال و بعد هم بازنشستگی اجباری کشاندند.
محبت های این همکار خوبم که میتوانی او را یک دوست باصفا بدانی یا یک برادر خوب یا یک انسان شریف و یا یک موجود بی ریا و خالص هرگز از یادم نمی رود و هر وقت به یاد روزهای خوب گذشته و جمع خوب و صمیمی آن روزها می افتم که خیلی دور نبود ولی خیلی زود ناجوانمردانه درهم شکست دلم می گیرد. همیشه عمر روزهای گرم و صمیمی و خوب کم است و دوران بدجنسی و دشمنی و تفرقه طولانی و چه بسیا سرد و طوفانی .
به امید ......چه امیدی باید داشته باشم؟؟؟برای بهبود اوضاع فعلی امیدی باقی مانده؟