بهار بچگي هاي ما عطر و بويي ديگر داشت. عطري كه ديگر سالهاست به مشام كسي نمي آيد. به جاي آن عطر روح افزا حالا ديگر فقط بوي دود نصيب ما ميشود و گرد و خاك معلق در هوا. آن وقتها بهار واقعا بهار بود. لطيف و عاشق كش.نه مثل الان كه از راه نرسيده مي شود چله تابستان. سوزان و بيرحم
در خانه اي به دنيا آمدم كه قبل از من پدرم و مادرش هم در آن به دنيا آمده بودند.در واقع پدربزرگ مادربزرگم آن را خريده بود.من نسل پنجم ساكن آنجا بودم. خانه باغي بزرگ با درهاي چوبي كه بالاي آنها نيم دايره هاي منبت كاري شده داشت با شيشه هاي رنگي. رف و طاقچه هاي گچبري شده. و اتاق ها و ايوان بزرگ. يادش بخير تابستانها! شبها در ايوان پشه بند مي زديم. چه كيفي داشت اگر مهمان هم مي آمد.دختر خاله ها و پسرخاله ها.يا پسرعمه ها و دختر عمه. بچه هاي خاله ها كه از تهران مي آمدند اسمش را گذاشته بودند چادر سرخپوستي.چاه كه بايد از آن آب مي كشيدي. با چوب مخصوصي كه سر آن يك چنگك داشت . و توالت كه ته باغ بود و هر دفعه بايد سر راه آفتابه را پر مي كردي و مي رفتي. شب و روز يا باران و برف و آفتاب نداشت. هرگز هم غرغر نمي زدي. نمي دانم چه قانوني بود كه هيچوقت فكر نمي كردي كه مي تواني نزديك خانه هم توالت داشته باشي. زندگي همين بود. و بيچاره مادر همان وقت كه داشتي با بچه هاي فاميل مي خنديدی و در پشه بند بالش پراني مي كردي داشت از چاه آب مي كشيد و كارهاي باقيمانده را انجام می داد. و هرچه آرتروز و درد پا و مفصل كه دارد يادگار همان خاطرات شيرين بچگيت است. خر و پف پدر چقدر ما را می خنداند وقتي روي ايوان مي خوابيد .چه روزهاي خوبي بود. مي توانستي ساعتها به درز ديوار هم بخندي.
درخت ها! از كدامشان بگويم. از درخت عنابي كه كوتاه بود و پربار؟ نميدانم اصلا الان عناب وجود دارد يا نه ولي من سالهاي سال است نديده ام. درخت گردو؟كه وقتي دو تا گردويش را كنار هم در مشت فشار مي دادي مي شكست و مغز سفيد گردو راحت از پوستش جدا مي شد. يا درختان انار ترش؟ واي كه وقتي گل مي كردند چقدر ديدني بود. يا درختان "به" كه هر كدام نامي مخصوص داشت. به پنبه اي، به استخواني كه براي پخت مربا بود، و به گلابي.وقتي به و انار مي رسيد سراسر كوچه منتظر ميوه اش بودند.درخت سيب با شكوفه هاي زيبايش.سه درخت توت كه دو تايش توت سفيد ميداد و يكي توت قرمز و مادر بين دو تايش تاب بسته بود.چه كيفي داشت تاب بازي. يادم مي آيد از يك جايي كه نميدانم كجا مي آمدند و برگ هاي درخت توت را مي بردند براي كرم هاي ابريشم. و درخت ازگيل ژاپني كه ما رشتیها می گوییم انبه و درخت گيلاس كه هرگز نمي توانم وصف كنم وقتي ميوه مي داد چقدر زيبا بود.
از گل مرواريد بگويم يا از ياس يا شب بو؟ چند نفر تا حالا اين گل را ديده اند؟درست مثل دانه هاي مرواريد بود.بعضي روزها از شاخه هاي نازك انار به جاي سيخ استفاده مي كرديم و از دانه هاي گل به جاي كباب و بازي مي كرديم . ياس سفيد كه آنها را با سوزن به نخ مي كرديم و گردن بند و دستبند درست مي كرديم و ياس زرد كه وسطش يك پرچم نازك داشت. آن را مي كشيديم و شيره اش را مي خورديم.گل هاي شب بو ي سفيد و بنفش كه شبها عطرشان مستت مي كرد.گلهاي قرمز خوشرنگي كه بعد از مدتي دانه هاي سياه مي داد. مي گفتند اسمش گل خشخاش است.درست و غلطش را نمي دانم. هرگز هيچ جاي ديگري هم آن را نديدم.
از آن حوض بزرگ و عمیق وسط حیاط بگویم که پر بود از ماهی های کوچک . و کبوترهایی که می آمدند آب بخورند و گربه های بلایی که کمین می کردند و آنها را می گرفتند و من که معمولا دیر می رسیدم و فقط می توانستم غصه بخورم.
بهار اين خانه و این کوچه چگونه مي تواند با بهار آپارتمان هاي جعبه مانند و كوچه اي كه پر از ساختمان های بلند است یکی باشد؟
آن بهار بود كه مي توانستي با تك تك سلول هاي بدنت لمسش كني و عاشق باشي و ديوانه شوي، بو بكشي و مست شوي، نه اين بهاري كه نيامده بجاي اين كه ديوانه ات كند ديوانه مي شود و سوزان.