تبليغاتX
بانوی گیلک -
دل نوشته ها
دخترک دوستم زنگ زده بود که خداحافظی کند. خیلی جلو خودم را گرفتم که گریه نکنم. بهش گفتم جات همیشه خالی میمونه پیش ما. اما خیلی خیلی خوشحالم که داری میری پیش اونهایی که باید پیششون باشی. گفت من هم خیلی خیلی خوشحالم. دلم می خواست کنارش بودم و تنگ بغلش می کردم و می بوییدمش. شوهرش، مادرش و برادرش هر کدام یک جای دنیا هستند و پدرش فعلا همین جا مانده تا وقت رفتنش برسد. حالم تا شب گرفته بود. نه برای رفتن دخترک. رفتنش بهانه ی دلتنگیم بود. این سرنوشت محتوم بسیاری از ماهاست. این که خانواده ها همه تکه پاره شده اند. این که روز به روز داریم تنها و تنهاتر می شویم. این که هر روز یک تکه از آدم های خاطره ساز ما دارند از ما کنده می شوند. این که هرروز داریم در خاک خودمان غریب و غریب تر می شویم. شب بالاخره سیلاب اشکم سرازیر شد. تف به همه ی این روزهای تلخی که داریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 9:53  توسط گیل بانو  |