دایی بسیار عزیزی داشتم که همسر خیلی خوبی بود و پدر واقعا فداکاری. گاهی پیش می آمد که زن دایی را می بست به رگبار انتقادات تند و تیز. و زن دایی فقط بلند بلند می خندید. برای من و دیگران این خنده ها خیلی عجیب بود. هر کس به میل خود تعبیرش می کرد.
همسر بسیار مهربانی دارم که پدر فوق العاده ای نیز هست. همسرم هم گاهی از من انتقادات تند و تیزی می کند. طبق انتقادات گهگاه همسرم هرگز تا این زمان غذا پختن را هم یاد نگرفتم. حالا من هم سخت به این حرف ها می خندم. و هر دفعه هم تکرار می کنم که حالا معنی خنده های آن زمان زن دایی را می فهمم.
حالا می فهمم که این حرفهای تند و تیز از روی غریزه مردانگی ست نه از روی بغض و کینه یا حتی واقعیت.مردها حق دارند که گاهی با این حرفها مردانگی شان را به رخ مان بکشند یا حتی برای خودشان مزه مزه کنند.(این انتقادها مثل نیش عقرب می ماند که به اقتضای طبیعت است). حتما زن دایی هم به این نتیجه رسیده بود.
اگر بداند به عقرب تشبیهش کردم حتما خواهد گفت :خجالت نکشیدی؟ حالا مردم فکر می کنند من چه هیولایی هستم.
یاد دایی خوبم هم گرامی.