امروز اصلا حال خوشی ندارم. منتظر یک تلنگرم تا اشکهام بریزه.دیشب صد بار با اضطراب از خواب پریدم.دچار سرگردانی بزرگی هستم. پدرم چند ساله که باید یک عملی رو انجام میداد. اونموقع خیلی مهم نبود. ولی ما چون میدونستیم که چقدر میترسه و چون وضعیت جسمیش هم زیاد خوب نیست هی عقب انداختیم. الان تحمل مشکلش براش سخت شده.ولی دکتر قلبش با توجه به اسکن قلبش عمل رو اصلا جایز نمیدونه. تازه کلیه هاش هم ضعیفه و معلوم نیست که بتونه تحمل بیهوشی رو بکنه.از طرفی هم سخت در عذابه. عملش هم حالا سخت تر شده.من هم هی خودم رو سرزنش میکنم که چرا زودتر اقدام نکردم. ولی مشکل قلب و کلیه ش تازه نیست. چند سال پیش هم اگه میرفتم دنبالش همین بود.وقتی می بینم که چقدر ناراحته خیلی غصه میخورم. خودش نمیدونه که دکتر قلبش چی گفته. میگه من برای عمل آماده هستم. میترسم بریم پیش جراح دعوام کنه که تا حالا کجا بودید؟ریسک عمل با شرایطی که داره خیلی بالاست.ولی تحمل این وضعیت هم خیلی براش سخته.
کاش راه دیگری هم وجود داشت.