۱۴ سالم بود. فقط ۱۴ سال. و دختران ۱۴ ساله بیست و چهار سال پیش بسیار ساده تر از دخترکان هفت ساله امروز بودند . ۱۴ ساله های بیست و چهار سال پیش هرگز آرایش نمی کردند.ابرو هم برنمی داشتند. نه اینکه اجاز ه نداشته باشند. آنها اصلا به این موضوع فکر نمی کردند. آنها روپوش تنگ و کوتاه و شلوار برمودا را هم نمی شناختند. هرگز تبرج هم نمی کردند. آنها موهایشان را رنگ و مش نمی کردند. حتی موهایشان را چتری هم نمی گذاشتند. تمام عشق ۱۴ ساله های بیست چهار سال پیش این بود که شلوار جین زیکو یا ادوین که تازه جای شلوارهای ایزی را گرفته بود و کتانی چسبی که تازه جای کتانی های بندی را بپوشند و مو هایشان را سفت دم اسبی کنند و روسری های نخی که رنگی ترینش سفید بود سرشان بگذارند. ۱۴ ساله های بیست و چهار سال پیش تازه سه سال بود که حجاب اجباری را تجربه میکردند. یا شاید کمی کمتر یا بیشتر .در ۱۴ سالگی من سایه شوم جنگ روی سر مان بود که هر لحظه امید به پایان آن داشتیم و این امید واهی در سالهای طولانی بعد نیز همچنان با ما بود و صد افسوس که خیلی دیرتر از انچه فکرش را میکردیم به واقعیت پیوست.در ۱۴ سالگی من مدت زیادی از درگیری های خیابانی و تعقیب و گریزها نمی گذشت. آخر ما یکدوره آزادی احزاب را هم تجربه کرده بودیم که الحق تجربه شیرینی بود و لی پایان زودهنگام بسیار تلخی داشت.در ۱۴ سالگی من خیلی از همسالانم به جرم های س ی ا س ی در بازداشتگاهها بودند.شاید خیلیها هم اعدام شده بودند.در ۱۴ سالگی من ففط پنج سال از عمر انقلاب می گذشت.پنج سالی که اگر آن را مینوشتی حالا با اطمینان میتوانستی بگویی که حتما در هر روزش یک اتفاق مهم سیاسی افتاده بود. در ۱۴ سالگی من حتی همراه داشتن نوار کاست جرم بود.پر و خالی آن فرق نمی کرد چون اصلا امتحان نمی کردند.همه این ها را گفتم که بدانید متاثر از چه فضایی بودیم.و در این فضا چقدر می توانستیم شاد باشیم.
در یکی از این روزهای پرتب و تاب ۱۴ سالگی وقتی با دوتا از دوستانم از خیابان اصلی آن زمان شهر می گذشتیم بازداشتمان کردند.روپوش گشاد آبی شلوار زیکو و کتانی طوسی پوشیده بودم و روسری نخی سفید روی سرم بود.ما را با ماشینشان به اداره شهربانی که فکر میکنم جای دزدها و جنایتکاران باشد بردند.در آن جا خواهران ما را بازدید بدنی و کیفهایمان را خالی کردند.فکر می کنید دنبال چه میگشتند؟ نوار کاست و لوازم آرایش.که اولی را نداشتم و دومی را تا آن زمان تجربه نکرده بودم.ما را به اتاق دیگری بردند که مجسمه یک عقاب بزرگ در آن بود. از ما پرسیدند میدانید این مظهر چیست؟ من هرگز تا آن زمان نمی دانستم که عقاب سمبل "پانک" است.من فقط همینقدر میدانستم پانک جماعتی هستند که لباسهای پاره و رنگی و خلاف عرف می پوشند. یک چیزی مثل هیپی های بچگی ما.و تا امروز هم هنوز چیزی بیشتر از این ندانستم.یعنی برایم مهم نبود تا بخواهم بدانم. خلاصه اینکه ما را محکوم به پانک بودن! کردند و بعد از کلی توهین و بی ادبی وقتی حسابی اشکهایمان را دراوردند خواستند به خانه هایمان زنگ بزنند تا خانواده هایمان برای تعهد دادن به آنجا بیایند. من که از زمانی که بیاد دارم نگران فشارخون بالای پدرم بودم به خواهش کردن افتادم و بالاخره رضایت دادند تا آن تعهد را از خودمان بگیرند و آزادمان کنند.بعد از گرفتن یک تعهد بلندبالا بالاخره با تحقیرو توهین فراوان آزاد شدیم.تا خیابان محل سکونتمان تعقیبمان کردند.تا هفته ها با دیدن ماشین هایشان برخود می لرزیدم و تا سه سال بعد از آن که کنکور داشتم این تعهد شده بود کابوس وحشتناک شبهای من.همسال های من میدانند که برای رفتن به دانشگاه باید از چه گزینش مشکلی میگذشتی.اگر پدرت یا عموت یا داییت یا همسایه ات یا هفت جد آن ور ترت جرم س ی ا س ی که نه فقط اگر گزارش میدادند که نماز نمیخواند و تو رتبه یک رقمی کنکور را هم می آوردی ردت می کردند.حالا من بودم و یک تعهدی که داده بودم . البته هیچ مشکلی در این زمینه پیش نیامد.اما در آن سه سال روح و روان من بچه مدرسه ای درسخوان از واهمه این موضوع بشدت متلاطم بود.
بعد از آن سالها فضا کمی باز تر شد.بارها بدحجابی! کردم. بارها تبرج! کردم.خواستم دهن کجی کنم.ولی هرگز غرور مجروح ۱۴ سالگی من التیام نیافت.هرگز ذره ای از شرمم از اشکهایی که آن روز برای یغماگران شادیهای کمرنگ دوران نوجوانی ریخته شد کم نشد.سال های سال بعد در آستانه ۳۰ سالگی وقتی برای گرفتن گذرنامه گذرم به آنجا افتاد باز هم بر خود لرزیدم.اینبار نه از ترس بلکه از خشم فروخورده آن روز که تا امروز همچنان عظیم باقی مانده.
آن دخترساده و معصوم ۱۴ ساله حالا زنی ۳۸ ساله است که خود فرزند ۱۴ ساله دارد ولی هنوز با دیدن عکس دختران شاد ایرانی در آن سوی مرزها با لباس های رنگی و آزاد به یاد ۱۴ سالگی معصومانه و غریب خود و دوستانش می افتد که در غباری از خاطرات تلخ فرورفته و حسرت میخورد بر ۱۴ ساله های بیگناه این سرزمین که چطور پرپر شدند. این زن ۳۸ ساله هنوز از یاد اوری آن روز و روزهای تلخ دیگر بغض میکند.هنوز سراپا نفرت است. نفرت از هر چه که محصورش کند .و سراپا خشم .خشمی بزرگ به عظمت خشم یک ملت