تبليغاتX
بانوی گیلک - آدم ها ابزار کار نیستند
دل نوشته ها

مدتی طولانی بود که وقتی نحوه ویزیت بعضی پزشکان را می دیدم می خواستم این پست را بنویسم اما وقت و حوصله نداشتم. کامنت آقای حبیبی در پست قبلی وادارم کرد که بالاخره بنویسمش.

وقتی در سنین 17-15 سالگی بودم تمام هم وغمم شده بود این که خوب درس بخوانم تا بتوانم در کنکور ، رشته ی پزشکی قبول شوم. خدا و خودم خوب می دانیم تنها و تنها دلیل این تصمیمم این بود که در آن روزهای سرد و تاریک جنگ و دست تنگی مردم، پزشکی شوم که از هیچ مریضی ویزیت نگیرم. تصمیم داشتم صندوقی بگذارم که اگر کسی دلش خواست و توانایی داشت هرچقدر که توانست در آن صندوق بریزد. حتی فکر این جا را هم کرده بودم که چون ممکن است پول برای حقوق منشی جمع نشود، از پدر که کارمند بازنشسته است و خیلی به حقوق من احتیاج ندارد به عنوان منشی استفاده می کنم. چنان در این نقش غرق شده بودم که تمام نگرانی من شده بود این که کرایه ی مطب را باید از کجا تهیه کنم. برای این قضیه هم راه حل هایی پیدا کرده بودم. مثلا یکیش این بود که حتما یک شغل دولتی داشته باشم که از حقوق آن بتوانم استفاده کنم. البته به روی پولی که در صندوق جمع می شد هم حساب می کردم.

حالا این که چرا پزشک نشدم، برای خودش یک داستان احمقانه است. داستان توجیهات کله خرانه ی  دختر جوانی که خودش را علامه ی دهر می دانست. هم سن و سال های من باید خوب به یاد داشته باشند که در آن سال ها چطور تب پزشکی همه ی جامعه را دربرگرفت و چطور اکثر پدر و مادرها با صراحت می گفتند "پول فقط در پزشکی ست".

این که پزشکی در همه ی دوران شغل پردرامدی ست، شکی نیست. اما این که این قضیه ، به شکل یک انگیزه ی  اپیدمیک در جامعه رایج شود حالم را به هم می زد. سال های جنگ بود و انقلاب فرهنگی در آغاز آن دهه دانشگاه ها را به تعطیلی کشانده بود و در آن سال ها، دانشگاه بعد از انقلاب هنوز نوپا بود. من بیزار بودم که همراه آن موج باشم. من از سال ها قبل تصمیمم را برای پزشک شدن گرفته بودم و حالا که باید عملیش می کردم انصراف دادم. تنها دلیلم این بود که نمی خواستم دیگران فکر کنند که من هم مثل آنهای دیگر درباره ی پزشک شدن فکر می کنم. التماس های پدر و مادر به جایی نرسید. کله خرتر و احمق تر از این حرف ها بودم. در همان روزها یکی به من گفت تو مثل ماهی سیاه کوچولویی. همیشه خلاف جریان شنا می کنی. سال های زیادی طول کشید تا پشیمان شوم. اما دیگر فایده نداشت.

حالا همه ی این ها را گفتم تا برسم به اینجا که این مدتی که با پزشکان زیادی در تماسم و رفتارعجیب و غریب زیادی از بعضیشان و نوع برخوردشان با بیماران می بینم همیشه ی همیشه از خودم می پرسم اگر من هم پزشک می شدم بالاخره همرنگشان می شدم؟ یا می توانستم به عهدم با خودم وفادار بمانم؟ و همیشه یک جواب پیدا می کنم که هرگز نمی توانستم بیمارانم را در غالب ابزار کاریا منبع کسب تناوبی و تصاعدی درامد ببینم .

آخر چطور می شود مریضی را که مستاصل است و از یک شهر دیگر تماس می گیرد جوابش را نداد تا مریض با شرمندگی از زحمت هزارباره ای که به این و آن داده از فامیل بخواهد که برود مطب و آنجا سی هزار تومان ازش بگیرتد که فقط دکتر بگوید مریض یک سونوگرافی انجام دهد و با خودش بیاورد؟ چطور می شود پزشکی با همراه مریضی که از 6 صبح تا 8 شب با مریضش در بیمارستان بوده تا عمل جراحی انجام شود، و خسته و کوفته رفته خانه که یک لقمه غذا کوفت کند و یکساعتی استراحت کند تا بتواند تا صبح با مریضش در بیمارستان بماند تماس بگیرد  و بگوید همین الان پولی را که قرار بود بجز پولهای مقرر بیمارستان پشت دست به من بدهید باید بیاوری؟ می توانم تا فردا صبح از این نمونه ها را بشمرم.نه! هنوز مطمئنم که از جنس آنها نیستم.

پی نوشت بی ربط: فحش متداول من "آشغال" بود. حالا حیفم می آید به آنهایی که لایق فحشند بگویم "آشغال". حقیقتا کلمات در مسیر زمان معانی خود را از دست می دهند و گاهی کلمات پست قداست خاصی پیدا می کنند. فحش اینروزهای من "انی خر" یا "مثل انی" شده. چند روز پیش به یک آدم زبان نفهم گفتم دقیقا مثل انی. برای این که ثابت کند فرق دارد حرفم را گوش کرد و کاری را که می گفت غیرممکن است انجام داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:58  توسط گیل بانو  |