تبليغاتX
بانوی گیلک - هذیان های دنباله دار من
دل نوشته ها

نمی دانم چندمین بار است می آیم اینجا و می نویسم خسته ام. اما خسته ام، واقعا خسته. روزهای سختی را گذراندم. گیله مرد به مشکل بزرگی برخورده بود که همه فکر می کردند عفونت است و بستندش به آنتی بیوتیک های خیلی قوی. اما بعد از ده روز فهمیدند حساسیت به اینترفرون است که تدریجی به وجود آمده. اصلا حوصله ندارم که بنویسم برای فهمیدن این نکته چه پروژه ی پیچیده و پراسترسی را گذراندیم. الان در مرحله ی برزخ هستیم و هنوز نمی دانیم چه خواهد شد. هفته ی دیگر باید مشخص شود که دارو باید دوباره ادامه پیدا کند یا قطع شود و یا با دارویی دیگر جایگزین شود. تابستان خیلی گندی شروع شد. از تعطیلات تابستانی خبری نیست. حتی ساعت کارمان هم کم نشده. دلم یک مسافرت حسابی می خواهد که بدون نگرانی و دلواپسی شخصی، بدون اضطراب و بدون شنیدن خبرهای بد اجتماعی باشد. اما ظاهرا داغی تابستان امسال از هرجهت دامنگیرمان شده، و با توجه به شرایط خاص گیله مرد مسافرت ما هم شده رفت و آمد هفتگی رشت - تهران.

هر روز که می گذرد انگار شرایط زندگی سخت تر می شود. می خواهم اعتراف کنم که دیگر بریدم. علاوه بر همه ی مشکلاتی که دارم یک درگیری بزرگ ذهنی پیدا کردم. در همه ی سال های زندگی هرگز به مهاجرت به طور جدی فکر نکردم. در اوایل جوانی، آن وقتها که ازدواج وکالتی مد روز بود، حتی لحظه ای خودم را درگیر دو پیشنهادی که شده بود نکردم. بعدها با همه ی وسوسه ای که گاهی از شنیدن رفاه و آرامش آن طرف آب زیر پوستم می دوید عین سگ از مهاجرت، از دربدری، ازناتوانی از دست دادن داشته ها،و از تغییر می ترسیدم. کمی بعد تر با مسن تر شدن پدر و مادر دیگر حتی گوشه ی ذهنم هم تفکر مهاجرت وجود نداشت.

اما این روزها سخت به مهاجرت فکر می کنم. تمام روز در ذهنم دارم موازنه انجام می دهم. خانه و زندگی را جابجا می کنم. زندگی را که ذره ذره و بسختی به دست آوردیم جمع می کنم. با بدبختی ، با هزار جور خواهش و التماس ویزایی را که در همه ی این سال ها نتوانستیم بگیریم را می گیرم. باز باید یکیمان بماند. پسرها را با خودم راهی می کنم. همه ی این سال ها نشد، نمی دانم که چطور این بار که بزرگتر شده اند و به سن ممنوع الخروجی نزدیک تر، می شود. اما در ذهنم بالاخره یک کاریش می کنم. می رویم. در بدر می شویم. قصه تازه شروع می شود. چقدر باید آواره ی این جا و آن جا باشیم؟ چقدر باید با نگرانی سر روی بالش بگذاریم که کی مهلتمان تمام می شود؟ کی بیرونمان می کنند؟ چکار باید بکنم؟ چطور باید اقامت بگیریم؟ گیله مرد چه می کند؟ اصلا چطور قادر خواهم بود پدر و مادر را بگذارم و بروم؟ اگر نروم بچه ها چه می شوند؟ اگر بروم آن ها که دوستشان دارم، آنها که می پرستمشان چه می شوند؟ اگر بیرونمان کنند چطور باید یک زندگی هفده ساله را از نو ساخت؟ پولها که تمام شد باید چکار کرد؟ باید از یک جایی شروع کرد. اما از کجا؟

من دیگر بریدم. باور کنید. دلم می خواهد فرار کنم. من قادر نیستم مسئله را حل کنم. اما بدبختی اینجاست که حتی پاک کن هم ندارم که صورت مسئله را پاک کنم. من خسته م. خیلی خسته....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:9  توسط گیل بانو  |