دوهفته است که بغضی غلیظ در وجود ما نشسته. دو هفته ی تلخ بر ما گذشته، همانند همین چهار سال تلخ ، همانند روزهای تلخ بیشمار این سرزمین. هرلحظه، خاطرات چهار هفته ی پیش قطار می شوند جلو چشمانم، در ذهنم و در خاطرم. وقتی عمق غم زیاد است مطمئنی گریه هم تسکینت نمی دهد. گریه گاهی حقیر است بر عمق غم.
مچ بند سیز بچه ها و پوسترها را که کنج اتاق می بینم، دلم فشرده می شود، برای همه ی چیزهایی که از دست دادیم. برای گل های پرپرشده مان.
یادها رژه می روند روی بند بند وجودم و آتشم می زنند.
یاد روزهایی که با دیدن هر ماشینی که یک روبان سبز داشت بی اختیار انگشتمان V میشد و لبخند می نشست روی لبهامان.
یاد روزهای پرامید و پرهیاهو. روزهای شاد. روزهای مطمئن. روزهای مهربانی.
یاد شب انتخابات. آخرین اس ام اسی که بهم رسید." به امید فردا با سی ملیون رای سبز". از یک دانشجوی قدیمی که دوست بود و عزیز بود. وقتی می آمد انگار پسر بزرگم را می دیدم که چند سال بزرگ شده. از مشکلاتی که هرروز بیشتر و بیشتر می شد، می گفت و می گفتم.
یاد آخرین اس ام اسی که دادم" وعده ی دیدار جشن پیروزی"
یاد روز انتخابات که صبح زود بلند شدیم و با امید رفتیم توی صف ماندیم تا در مدرسه را باز کنند.
یاد پدر و مادر که سالها بود رای نداده بودند و به اصرار ما رایشان را از طرف پسرها نوشتند تا جبران آنها شود که هنوز به سن رای دهی نرسیدند.
یاد خودمان که برنامه ی تهران رفتنمان را تا عصر عقب انداختیم تا نکند پدر و مادر تنبلی کنند و نروند رای دهند.
یاد صبح زود آن شنبه ی نحس که باید می رفتیم بیمارستان امام. نتیجه را شنیدیم و دلمان را خوش کردیم که اول صندوق های سیار را می شمرند و در صندوق های سیار امکان تقلب زیاد است و هنوز شهرهای بزرگ مانده.
یاد بیمارستان که به جز ما، همه از نتیجه خوشحال بودند و ما را که نمی توانستیم ساکت بمانیم چه بد نگاه می کردند.
یاد عصر اولین شنبه که همه چیز در ما خرد شد و فروریخت و بهتی غریب ما را دربرگرفت.
یاد روپوش سبزم که برده بودم تا در جشن پیروزی بپوشم. آخ، زهی خیال باطل.
یاد بوق های معترض و الله اکبر غروب اولین شنبه.
یاد یکشنبه ای که خس و خاشاک شدیم.
یاد دوشنبه ای که دریا شدیم.
یاد شنبه ای که خونین شد، سرخ شد، سیاه شد، جاودانه شد، برگی از تاریخ گلگون این دیار شد....