تبليغاتX
بانوی گیلک - چه می خواستیم و چه شد
دل نوشته ها

حالم هیچ خوب نیست. دلم گرفته، دلم یکهفته ست که گرفته، به وسعت ابرهایی که امروز آسمان شهرم را پوشانده. بغضی در سراسر وجودم پیچیده که درمان ندارد گویا. ما که چیز زیادی نخواسته بودیم. ما که به یک آدم غریبه ی مزدور، به یک جاسوس صهیونیست، به یک منافق خودفروخته ، به یک ضدانقلاب، به یک کافر ملحد، به یک ایرانی رفته از این دیار، دل نبسته بودیم. ما که دنبال تغییر بنیادی نبودیم. ما فقط به یک انقلابی مسلمان تندرو دهه 60 دل خوش کرده بودیم. ما فقط به یک آدم راستگوی متعهد دل خوش کرده بودیم که دهه 60، ما را با تندروی های دینیش خسته کرده بود. حالا ما مجرم شدیم؟ باختید آقایان، این دفعه را بدجور باختید. بزرگترین اشتباه این سه دهه را مرتکب شدید. به ما بد کردید، اما به خودتان بدتر.گفته بودیم به شما. نگفته بودیم؟

دو سه هفته ای بچه هامان باور کرده بودند می شود در این دیار هم شاد بود، اما حالا یقین کردند شادی در این دیار چه بهای هنگفتی دارد، خواستیم دموکراسی را که در کتاب تعلیمات اجتماعی شان خوانده بودند، برایشان معنا کنیم، اما آنها معنای زشت استبداد را آموختند، ما خواستیم دوستی و برادری را به بچه هامان بیاموزیم، شما اما کینه و نفرت را بدجوری بهشان آموختید. وقتی دوشنبه شب که تهران بودیم، ریختید توی مجتمع مسکونیمان و حدود دوساعت شکستید و زدید و گرفتید و بردید، عمق نفرت را در چشم پسرهایم دیدم و برخود لرزیدم. نگذاشتید حتی یک نسل در این سه دهه دوستی را و برادری را تجربه کنند.

دلم بدجوری می سوزد، برای بچه هایی که مفت از بین رفتند و برای خانواده هایی که مفت داغدار شدند. پسرک می گوید درخت آزادی خون می خواهد. این را درهمان شب سراسر وحشت گفت. در تاریکی. دلم هری ریخت پایین و خوشحال شدم که اشکم را نمی بیند. گفتم اما هروقت خونی پای آزادی ریخته می شود درخت استبداد تنومندتر می شود. این را از انقلاب بزرگ 57 فهمیدم. نتیجه آنهمه خون فقط 6 ماه آزادی بود طفلکم.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:26  توسط گیل بانو  |