روزهای انقلاب را بوضوح به یاد دارم. روزهایی که خاطراتش جزئی از بهترین خاطرات زندگیم هستند. شخصیت مادر در خانواده ای سیاسی شکل گرفته بود. حزب توده دردهه 30 درخانه به خانه ی رشت نفوذ کرده بود و مادر هم در میان خانواده ای بود که از این نفوذ درامان نمانده بود. پدر هم عقاید سیاسی خودش را داشت. جبهه ی ملی در رشت پایگاه خوبی داشت و پدرهم در دهه 30 از دوستداران دوآتشه ی مصدق و دوستانش بود. قبل از انقلاب هرگز چیزی ازشان نشنیده بودم، یا می گفتند و من نمی فهمیدم. همان ترس از نفوذ افسانه ای ساواک به خانه ها و قضیه موش داشتن دیوار خانه ها بود شاید. اما در روزهای انقلاب خاطرات شنیدنی تعریف می کردند. در همان روزها همراه بودن من با سه دخترخاله ی دانشجو و انقلابی و وابستگی عاطفی من به آنها و خاطرات پدر و مادر، نگاه مرا که دخترکی 9ساله بودم به انقلاب دقیقتر کرد.
بعد از پیروزی انقلاب 57 و گذشت مدتی از آن و شروع درگیریهای سیاسی، بارها و بارها با لحنی مطمئن از مادر شنیدم که 30سال دیگر، انقلابی دیگر می شود. برای من که نوجوانی بیش نبودم، سی سال یک زمان بسیار بسیار طولانی بود. هرگز نمی توانستم 30 سال بعد را مجسم کنم.