تبليغاتX
بانوی گیلک - حواسمان باشد
دل نوشته ها

 1-یک پزو سراسرش پوشیده از عکس رییس جمهور است. در یک کوچه ی تنگ مرا که نصفش را رفته بودم مجبور به برگشتن می کند تا خودش رد شود.. خسته هستم و هوا گرم است و عصبیانیم کرده. وقتی از کنارم رد می شود بی اختیار از شیشه سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم احمدی نژ*اد خر.

2- با دخترداییم از سر خاک دایی برمی گردیم. داریم خاطره ی آن 18 خرداد تلخ را برای هم تعریف می کنیم. برای اینکه توی ترافیک سنگین شهر گیر نکنیم، از کوچه پسکوچه های خیابانی که در منطقه ی محروم شهر است رد می شویم. گریه های بیصدای ما کم کم تبدیل به هق هق شده. توی یکی از این کوچه ها دوطرف بچه های 10-9 ساله به صف ایستاده اند. هرطرف عکس کاندیدای خودش را دردست دارد و با هم فریاد می زنند موسوی یا احمدی نژاد؟ من درمیان هق هق گریه با سروصورت قرمز و باد کرده سرم را می اندازم بیرون و داد می زنم موسوی، موسوی

عکس العملهام اختیاری نیست. آن دیوانگی که سالها گمش کرده بودم، انگار در من بیدار شده.

3-می روم دنبال بچه ها. نیمساعت زود رسیدم. تا حالا واقعا وقت نکرده بودم مثل دیروز توی شهر بچرخم. سر کوچه ی کلاس زبانشان ستاد موسوی و ستاد کروبی روبروی هم است. چه قیامتی ست. شب عید هم مردم اینقدر سرحال نیستند. با همه ی خستگی انرژی تازه ای می گیرم. پیاده می شوم کنار ستاد موسوی می ایستم. صدای بنیامین از ستاد کروبی می آید. پسرها و دخترهای نوجوان و جوان با قیافه های جورواجور تبلیغ می کنند. دوتا خانوم مسن همسن و سالهای مادر، اما قبراق و سرحال آمدند از ستاد مچ بند سبز بگیرند. بهشان لبخند می زنم. می گویند پرچم تمام شده. نمادانی کجا پرچم می دهند؟ دلم می خواهد با صدای بلند بخندم.

4-می بینم که بچه ها از کلاس بیرون آمدند. میروم توی ماشین تا بیایند. حدود نیمساعت گذشت و پیداشان نشد. می دانم رفتند داخل ستاد. می آیند با مچ بندهای سبزشان.

5- شهر آبستن حوادث است. به پسرها می گویم اگر درگیری شود، اصلا خوب نیست. می رسیم به خیابان خودمان. راه بندان وحشتناکی ست. دخترها و پسرهای شاد و خوش پوش وسط خیابان عکس های موسوی را پخش می کننند. بهشان لبخند می زنم و براشان دست تکان می دهم. میان این شلوغی چشمم می افتد به سه جوان که یک گوشه ایستاده اند و مات این صحنه ها هستند. تکیده و خسته اند. به نظر می آید کارگر ساختمانی باشند.به چه می اندیشند؟ شاید در دلشان به این همه سرخوشی همسن و سال هاشان غبطه می خورند. چیزی به قلبم انگار چنگ می اندازد.

5- پسرها خوشحالند که راننده اداره ی پدرشان که ساکن روستاست را دیده اند که پرچم سبز به آنتنش نصب کرده. شب زنگ می زند برای کاری. می پرسیم از اوضاع روستا،  و می گوید روستایمان همه موسویند.

اما من نگرانم. هرچه می گذرد نگرانیم بیشتر می شود. از درگیری و عواقبش می ترسم، و می بینم که چطور آرام آرام بطرف درگیری کشیده می شویم. شهر آبستن حوادث است.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط گیل بانو  |