تبليغاتX
بانوی گیلک - همینطوری
دل نوشته ها

اول یه چیزی رو مشخص کنم که یه وقت فکر نکنید من ندید بدیدم هی تندتند می نویسم.نه.در واقع من به نوعی به لطف مهرورزان (رجوع به پست دلتنگی) کارم کم شده و در واقع وقت زیاد دارم. هی هم یه چیزایی یادم میاد که چون وقت هم دارم وسوسه میشم که بنویسم.

حقیقتش من در ۴ سال اخیر مسئول یک واحد اجرایی در اداره محل کارم بودم و در ۴ سال قبل ترش هم به شکل غیررسمی (یعنی بدون ابلاغ اداری و فقط توافقی) همون کارها رو انجام می دادم.یعنی در واقع ۸ سال سعی کردم به بهترین نحو جایی رو اداره کنم که حدود۱۴-۱۵ کارمند مرد و ۵۰-۶۰ کارگر مرد و زن در اونجا کار می کنند.دامنه فعالیت هم خیلی وسیع و پرشتاب و کار هم به نوعی خطیر بود.یعنی اگر یک مو پس و پیش میشد بلافاصله بازتاب داشتیم. بیشتر از این هم نمیتونم توضیح بدم (چون لو میرم).حدود۷۵ نفر زیرمجموعه من و من و مسئولین من همه چنان با همدلی و صمیمیت کار می کردیم که از کار لذت می بردیم. مسئولین مستقیم من هم وابستگی خاص جناحی نداشتند. فقط افکارشون به من خیلی نزدیک بود. همسن و سال بودیم و چون در شرایط خاص زمانی رشد کرده بودیم تقریبا درک یکسانی از اطراف داشتیم و این کمک میکرد تا تصمیمات درستی بگیریم. همه به هم اعتماد داشتیم و اگر در شرایط خاص یکی از ما مجبور به اجرای تصمیم آنی میشد هیچوقت تنبیه نمیشد. حتی اگر آن تصمیم غلط بود و مشکلی احتمالی پیش می اورد بقیه در نهایت صبوری و با تدبیر حلش میکردند و هیچوقت کار را به بالا دست نمی کشاندند. ممکن بود آن شخص در خلوت مواخذه میشد ولی در جمع هرگز.

این محیط اینقدر برام دوست داشتنی بود و رفتارها اینقدر دوستانه که هرگز فکر نمی کردم در این جمع دشمنی هم میتونه وجود داشته باشه.در ضمن بگم که من قبلا هم با همین جمع کار میکردم. یعنی حدود ۱۵ ساله که با هم همکار بودیم.و من معتقدم که در کنار این افراد به بلوغ اجتماعی رسیدم.چون در شروع یک زن جوان ۲۳ ساله بودم که هیچ تجربه ای نداشتم . زمان گذشت و مسئولین عوض شدند و من ماندم و همکارانم.مهرورزان گفتند چیزی عوض نمیشود. ولی در عمل همه چیز عوض شد. بازار دشمنی رونق گرفت.تهمت به همه چیز و همه کس نقل محافل شد.به خطاکاران قدیمی میدان داده شد. افراد خوشنام بد و دزد نامیده شدند.استعفا دادم .قبول نشد. تحمل کردم .ولی وضع خراب تر شد. حالا دیگر لولو سر خرمن بودم. در جریان کارها نبودم ولی باید جواب ندانم کاری هایشان را به ارباب رجوع می دادم. چون من مسئول واحد بودم. تازه فهمیدم چرا با استعفای من موافقت نمیکنند.مرا می خواستند تا سپر بلای ندانم کاری هایشان باشم. هر جوری که بود استعفای خودم رو از مسئولیتی که داشتم ازشون گرفتم. حالا در انزوای کاری هستم. جز در مواقعی که مثل خر در گل گیر میکنند و نمیدانند چه کنند یا چه نامه ای بنویسند یا وقت بحث ها و تصمیم گیریهای تخصصی .البته ناگفته نماند که احترامم را بسیار نگهمیدارند.حالا منم و یک اتاق و یک کامپیوتر  و ارباب رجوع های موردی.

حالا فهمیدید چرا اینقدر هی مینویسم؟ در ضمن اگه چند سال پیش بود بجای نوشتن ترجیح میدادم بخونم ولی نمیدونم چرا در خوندن اینقدر تنبل شدم.در حالیکه در گذشته ای نه چندان دور عاشق کتاب بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:47  توسط گیل بانو  |