تبليغاتX
بانوی گیلک - به کجا چنین شتابان
دل نوشته ها

پسر بزرگم عادت دارد وقتی که آشپزی می کنم می آید کنارم و هرچه تعریف کردنی دارد می گوید.

1- آمده کنارم و می گوید: تاحالا اینجوری نبودم، هرچقدر میخوام فیزیک بخونم نمیتونم. میگویم از فیزیک بدت میاد یا بخاطر معلمشه. میگوید برای معلمش. میگویم چقدر مثل پیرزنای غرغرو کش میدی. یک اتفاقی افتاد و تموم شد. قبل از عید هم کاشت خداحافظی  می کرد جلو بقیه ازت معذرت هم خواست که.ولش کن دیگه. اصلا میدونی چیه؟ معمولا معلمای فیزیک از معلمای دیگه بداخلاق تر و جدی ترن.

برای اینکه باور کند آب و تاب میدهم که نمیدونی معلمای فیزیک ما چقدر خشن بودن، اما ما سرمونو مینداختیم پایین و کار خودمونو می کردیم. نه می گذارد و نه برمی دارد، می گوید: آخه شما ترسو بودین. میگویم ما ترسو بودیم؟ می گوید: نسل شما. بالاخره مال یک نسل پیش بودین. میگویم همچین میگی یک نسل پیش انگار صد سال پیش بود. می گوید چه فرقی میکنه بالاخره یک نسل پیش بود دیگه.

دلم می خواهد بهش بگم تو از نسل ما چه می دانی؟ این نسل ترسوی قدیمی خیلی کارهای سخت و خطرناک کرد و نترسید. اما از این که دوباره مقایسه نسل ها و حرف های تکراری را بگویم و بشنوم ابا دارم.

2- باز غروب است و دارم شام آماده می کنم. می آید کنارم و از اردویی که چندوقت پیش رفتند تعریف می کند. حرف به آنجا می کشد که یکی از بچه ها مشر*وب آورد و توی راه خورد. یک لحظه انگار با پتک کوبیده توی سرم. از حرفش یکه می خورم اما سعی می کنم عکس العملی نشان ندهم که دیگر نخواهد برایم چیزی بگوید. خونسرد می گویم آخر توی این سن؟ می دونی چقدر الکل روی مغز اثر مخرب داره؟ سرش را به نشان تایید تکان می دهد. احساس تنگی نفس می کنم. می روم روی بالکن و به نقطه ای دور خیره می شوم. آخر به کجا چنین شتابان؟ این هم حتما یکی از نشانه های شجاعت این نسل است.

3- می آید کنارم و می گوید داشتیم توی ون مدرسه توی راه برگشت مسخره بازی در می آوردیم و بلند بلند شعر می خواندیم، پشت چراغ قرمز یک ماشین نیروی انتظا*می می ایستد و یکیشان پیاده می شود و می گوید شماره ماشین را برداشتم و دفعه دیگر ببینمتان که اینجوری سروصدا می کنین حتما راننده باید جوابگو باشد. گفتم می خواستین بگین مگه شادی جرمه؟ می گوید نه بابا ولش کن. بچه ها همه کف کردند. توی دلم می گویم این همان شجاعتی ست که می گفتی؟ اما فقط بدوبیراهی بهشان می گویم و سکوت می کنم. نمی خواهم الکی شیرش کنم.

نمی دانم این دیگر چه نسلی ست که خودش را شجاع می داند، اما شجاعت از نظر او یعنی بی اخلاقی، بی ادبی ، یعنی رعایت نکردن هنجارها، یعنی بی احترامی به بزرگتر، و آنجا که باید حقش را بگیرد سکوت می کند و می گذرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 13:26  توسط گیل بانو  |