ازوقتی با گیله مرد آشنا شدم ،که حالا دیگر این مدت، زمانی نزدیک به ربع قرن است، او یکی از قوی ترین آدم های دوروبرم بود. می شد هر حرفی را بهش زد یا هر خبری را بهش داد، بدون نگرانی. می شد با اطمینان از شب تا صبح باهاش توی جاده باشی، بدون اینکه نگران باشی نکند خوابش ببرد. می شد وقت خستگی و درماندگی بهش تکیه کنی و ازش کمک بخواهی. خیلی وقتها هم لازم نبود که بخواهی، او نگفته می دانست که چه کند.
اما حالا بدجوری خسته و کلافه ست. هرچه می خواهد به روی خودش نیاورد نمی تواند. افسردگی بهش غلبه کرده، هرچقدر که زور بزند و برود دوچرخه سواری و سرگشته برگردد، هرچقدر که وقتی پسرک بگوید دلش می خواهد توی فراخوان ماشین های هشت سیلندر حضور داشته باشد و بااصرار در نصف روز ببردمان تا موزه ماشین و برگرداند، هرچقدر که مقاومت کند و داروی ضدافسردگی شروع نکند، اما افسرده ست. من که از سال های دور، از آن زمانی که نوجوانی بیش نبودم با افسردگی مادر روبرو شدم، حالا دیگر نشانه های این بیماری را خوب می شناسم. گیله مرد که خیلی کم می خوابید، حالا دیگر بیشتر ساعاتی که خانه هست را خوابیده و آن زمانی هم که بیدار است خسته و بیحوصله بین ما نشسته. او که همیشه چیزی برای تعریف کردن و شوخی و خنده داشت حالا مدت هاست صدای خنده اش شنیده نمی شود. او که همیشه چیزی برای خوردن دوروبرش بود، حالا مدت هاست با ما غذا نخورده. وقتی نگاهش می کنم دلم می گیرد. چطور می شود آدم توی چندماه اینقدر شکسته شود.
اما چیز عجیب اینست که من با همه ی این فشارها و با همه ی مشکلاتی که سر کارم دارم، هیچوقت اینقدر باانرژی نبودم. هیچوقت خودم را اینقدر قوی احساس نکرده بودم . هیچوقت به قدرت عشق تا این حد پی نبرده بودم. فکر می کنم هرگز مثل این روزها درک نکردم که چطور جادوی عشق، طلسم ولدرمورت را به خودش برگرداند و چطور هری زنده ماند.