برای هرکسی پیش می آید که ناخواسته وارد جریانی شود که اصلا بهش علاقه ای ندارد یا اصلا بهش ربطی ندارد. حالا این جریانی که من چندسال است باهاش درگیرم واقعا ناخواسته پیش آمده، وگرنه من در زندگی خصوصیم به اندازه کافی گرفتاری دارم و این دل من به اندازه کافی همیشه آویزان هست که نخواهم خودم را درگیر کارهای دیگری بکنم. اما وقتی آدم حتی ناخواسته هم وارد یک جریانی می شود دیگر باید ادامه دهد، چون خودش هم اگر بخواهد دیگران نمی خواهند که خارج شوی. تازه همه ی کارها و عملکرد روزانه ات را هم ربط می دهند به وابستگی به همان جریانی که از اول اصلا نمی شناختیش.
یک آدم بیعرضه و به معنای واقعی بی کفایت که شدیدا اهل باندبازی و جریانات پشت پرده بود سالها با ما همکار بود. آدمی که بیش از 20 سال یک جایی مسئولیت داشته باشد اما اینقدر که بیعرضه باشد که درطول این سال ها روند کار را یاد نگیرد و فقط امضا کردن بلد باشد، بطوریکه اگر یک روز کارشناسش نیاید کار اداره لنگ شود به درد جرز دیوار می خورد. حالا این آدم در همه ی سال هایی که ما با هم در یک واحد کار می کردیم ولی همکار مستقیم نبودیم نمی دانم روی چه حسابی چشم دیدن مرا نداشت. البته انگار سرنوشت ما یک جورایی به هم گره خورده بود، چون همیشه وقتی یک گند بزرگ می زد بطور خیلی اتفاقی من خبردار می شدم و از آن جایی که من هم یک همکار قدیمیش بودم و درجریان همه ی بیعرضگیهاش بودم همیشه ازجانب من احساس خطر می کرد. گذشت و گذشت تا در دوره ای که بیعرضه سالاری شد محور انتخاب مدیران، این آقا شد مدیر واحد ما.
با اینکه ازش واقعا بدم می آمد اوایل نهایت سعیم را کردم که درکنارش باشم، کمکش کنم، تنهاش نگذارم و هرجا که درحوزه کاری خودم اطلاعات می خواست کامل و بدون هیچ غرضی دراختیارش گذاشتم تا واحد ما کمترین آسیب را ببیند و با همان روال قبلی ادامه بدهد. اما درست بعد از زمان کمی شروع کرد به احیای باندهای شکسته شده و انواع کثافت کاری ها. کم کم خودم را کشیدم کنار، هرچه من بیشتر کنار کشیدم او وقیح تر شد و تا جایی که می توانست ضربه زد و کوبید تا بالاخره گند بزرگ مالی باعث برکناری مفتضحانه اش شد.
اکیپ جدید شاید آدم های خوبی باشند اما درنوع خودشان بیعرضه ترین و ترسوترین مدیرانی هستند که دیدم. هیچ تمایلی به کار کردن با آنها ندارم و حالم از دستورات بدوی شان به هم می خورد. برای کوچکترین و بی اهمیت ترین کارها جلسه تشکیل می دهند و صورتجلسه می کنند تا مورد بازخواست قرار نگیرند. گاهی از حضور توی جلساتشان احساس خنگی بهم دست می دهد. حالا وسط این آشفته بازار و هاگیر واگیر مرا به چشم شورشی نگاه می کنند. واقعا نمی دانم چرا. هرجای کارشان که می لنگد مرا مقصر می دانند. من که با همه سیاستهای کاریشان مخالفم و همیشه توی جلسات ابلهانه شان اشکالات را می گویم و گوش نمی کنند. بعد که وقت اجرا به بن بست می رسند از چشم من می بینند.
خیلی درگیرم. روح و روانم شدیدا درگیر این قضایاست و بدجوری آسیب پذیر شدم. واقعا نمی دانم باید چکار کنم. اگر حرف نزنم می گویند باتجربه ترین فرد این واحد هستی باید نظر بدهی. وقتی نظرم را می شنوند مخالفت می کنند و وقتی به بن بست می رسند فکر می کنند من براساس نظر قبلیم موش دواندم.
چند روز پیش یکیشان صدایم کرد. یکی که از خودشان است اما فکر می کند معتدل تر است. شاید کمی راست تر یا کمی چپ تر. گفت اینقدر نگو که ضعفی نداری. گفت نگو که باکی نداری از این که واحدت را عوض کنند. گفت این ها برای اینکه آدم را خراب کنند دنبال هیچ ضعفی نیستند. انگ زدن برایشان هیچ کاری ندارد. گفت کار خودت را بکن تا این دوران تمام شود. گفت نظر خوبی روی تو ندارند. می گویند همش معترضی....
من! یک آدم گرفتار که فقط نمی تواند جلو زبانش را بگیرد و پر از مشغله های روزمرگی ست؟ مرا که گاهی حتی برای کارهای شخصی خودش هم سرسوزنی وقت ندارد؟ آخ که دارم بالا می آورم. تک به تک رفتارم را به میل خودشان تفسیر می کنند.
خلاصه که کرک و ژرم حسابی چیده شد.
نمی توانم بفهمم آیا پیشنهاد برای انجام درست کارها معنیش اعتراض است؟دیگر نمی دانم کدام کار درست است و کدام غلط. بدجوری به هم ریختم. برای اولین بار ترس برم داشته. می دانم خیلی نامردند. همه ی اعتماد به نفسم درهم شکسته. هرگز یادم نمی آید این وقت سال روپوش سیاه بپوشم. خنده دار است. اما حتی از پوشیدن روپوش رنگی هم می ترسم. آدم که بچه دارد همه چیز تحت الشعاع بچه ها قرار می گیرد. می ترسم کاری کنم که برای بچه ها بد شود. بزدل شده ام. اما خوب می دانم این ها که از پشت خنجر می زنند چطور رذیلانه آدم را می شکنند. دلم گریه می خواهد. بدجوری احساس ضعف می کنم.
این روزها حالم خوب نیست. اعصابم به شدت متشنجه.اینجا نوشتم تا سبک بشم بدون اینکه کسی بپره وسط حرفم و محکومم کنه که بیگدار به آب می زنم. نوشتم چون نمیتونم توی دنیای حقیقی برای کسی تعریف کنم. هیچکس نمی فهمه چی میگم. عجیبه با اینکه همه به نوعی با این اوضاع درگیرندُ اما وقتی که از کس دیگه میشنوند طرف مقابل رو مورد قضاوت نادرست قرار میدن.