تبليغاتX
بانوی گیلک - سهم من
دل نوشته ها

خیلی وقت بود کلی خرید ریزه میزه باید برای بچه ها می کردم. امروز بهترین وقت بود. گیله مرد نبود و بچه ها هم ساعت سه می آمدند. به دخترک هم گفتم که نیاید برای نظافت. بعد از مدت ها رفتم طرف بازار. سبکبار و بیخیال بودم. شده بودم مثل ندید بدیدها. بعد از مدتها بدون عجله رفته بودم بیرون. سر راه رسیدم به کتابفروشی نصرت. این کتابفروشی برای چند نسل پر از خاطره ست. ایستادم پشت ویترینش. قدیم ها که ما خیلی جوان بودیم  نصرت بزرگ می نشست کنار دست پسرها و مدیریت می کرد. حالا پسرهاش هم پیرمرد شدند. آن وقتها هرکس می خواست تریپ روشنفکری بزند می رفت توی مغازه نیمه تاریک نصرت و می گشت لای کتاب ها و توارها یک چیزهایی پیدا می کرد که باهاش پز بدهد. آهنگ های چه گوارا، کتاب های شاملو، اپرای کوراوغلو و خلاصه که آن مغازه نیمه تاریک داستانی بود برای خودش. ایستادم پشت ویترین و چشمم به بادبادک باز افتاد. وسوسه شدم بروم داخل و چندتا کتاب بخرم. اما دیدم سنگین می شوم و چرخیدن توی بازار سخت می شود. گفتم وقت برگشتن حتما برم چندتا کتاب بخرم. آمدم این طرف تر دیدم سوپراستار روی پرده ست. ناگهان دلم هوایی شد بلیط بگیرم و برم سینما. وقت داشتم، اما باز هم خرید وسایل بچه ها می ماند برای بعد. چند وقت است سینما نرفتم؟ آخرین باری که با گیله مرد رفتم از کرخه تا راین بود. شاید 16-15 سال پیش و آخرین بار که با بچه ها رفتم سه چهار سال پیش بود، زیر درخت هلو. به خودم گفنم "تربچه چقدر توی این سال ها بی فرهنگ شدی. وضعت خیلی خرابه". از حرف خودم به خودم لبخند زدم. سال هاست که هر هفته به گیله مرد می گویم بیا تصمیم بگیریم از این به بعد بریم سینما. ولی هیچوقت نمیشه. یاد وقتهایی افتادم که توی فضای تنگ و تاریک آن سال ها که شاید عروسی خوبان مخملباف شروعی بر جریان جدید فیلمسازی بود معمولا هیچ فیلمی از قلمم نمی افتاد.

 رفتم خرید، همینطور که داشتم آن سال ها را با خودم مرور می کردم. دستم پر شد از چیزهایی که باید می گرفتم. اینقدر خسته شده بودم که حال پیاده برگشتن نداشتم. تازه باید زود می رسیدم و ماشین را برمی داشتم می رفتم ترمینال دنبال آمپول های گیله مرد که دخترداییم گرفته و فرستاده. ساعت یک، یک و نیم باید ترمینال باشم. سوار تاکسی شدم و برگشتم طرف خانه و دلم ماند توی کتابفروشی نصرت. توی سینمایی که سالها نرفتم. پیش کتاب هایی که دلم می خواهد بخرم. دلم ماند پیش همه علاقه های کوچک و ساده ای که سال هاست گم شده لای بدوبدوهای روزمرگی، گم شده لای خواسته های بچه ها، لای بیماری پدر و مادر، لای خستگی های من، لای آشفتگیهایم. سال های زیادی ست که اولویت هام، انتخاب دیگران است، کارهای دیگران، گرفتاری هاشان، شادی هاشان و غم هاشان. سال هاست از سهم خودم گذشتم تا برای آنها که برایم عزیزند، که دوستشان دارم سهم بیشتری بماند، اما کاش بعد از گذشت این سال ها هرگز افسوس عمر از دست رفته را نخورم.

 یاد نیکی کریمی افتادم توی فیلم دو زن.

این "من" با آن "من" اختلافش مثل شب و روز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:49  توسط گیل بانو  |