اگر آدم یک جایی گیر افتاده باشد که هیچکس زبانش را نفهمد باید چکار کند؟ اگر آدم از آن جایی که گیر کرده راه برگشت نداشته باشد و ادامه دادن هم نوعی شکنجه باشد باید چکار کند؟ اگر آدم مجبور باشد برای این که درستی کارش را ثابت کند همش بجنگد و بجنگد اینقدر که ستیزه گری بشود جزئی از اخلاقش باید چکار کند؟ اگر بس که جدل کرده دیگر حفظ آرامشش که همیشه بهش می نازید از بین رفته و زود عصبانی می شود باید چکار کند؟
آدم ها توی این جا به دو دسته ی کاملا مختلف تقسیم شده اند. آدم های بدطینت و کریه المنظری که اصلا زبان آدمیزاد سرشان نمی شود، اما اختیار تام دارند هرکاری دلشان می خواهد بکنند. و دسته ی دیگر آدم هایی که متاسفانه با اینکه در اکثریتند، اما نمی توانند کاری بکنند. هرچقدر به در و دیوار میی زنند نمی توانند. شرایط خیلی سخته. دلم میخواد بزنم به کوه و دشت و بیابون. حالم داره از اینجا به هم می خوره.