تبليغاتX
بانوی گیلک - رکورد می زنییم
دل نوشته ها

من آدم سحرخیزی نیستم.همیشه ی خدا تا لحظه ی آخر، خوابم و معمولا همیشه دقیقه ی نود رسیدم به مدرسه، دانشگاه یا کار. خوشبختانه گیله مرد سحرخیز است و صبح ها جور مرا می کشد. قبل تر ها هم همیشه گیر آدمهای سحرخیز دیگری افتادم که جور مرا کشیدند. پدر و مادر و بعدتر هم اتاقی هایم توی خوابگاه. اما عجیب است با اینکه دیروز روز شلوغی داشتم و از صبح تا 5/10 شب سگ دو زدم سر ساعت 4 بیدار شدم. هرچه خواستم دوباره بخوابم نتوانستم. حسابی شارژ بودم.اما تنبلی نمی گذاشت از رختخواب بیایم بیرون.کمی که گذشت دیدم نزدیک است مالیخولیایی شوم.فکر جمیله همینجور توی ذهنم بهم دهن کجی می کرد. بارها براش فاتحه خواندم. من اصولا تنبلیم می گیرد فاتحه بخوانم. ترجیح می دهم چندتا صلوات بفرستم برای روح کسی که به یادم می آید، اما دیروز رفتم مجلس ترحیم پدر همکارم و وقت خداحافظی بهم گفت برای پدرم فاتحه بخوان. من هم همش یاد حرفش می افتادم و هی برای پدرش فاتحه می خواندم و هی بعدش برای جمیله. اما بعد به خودم گفتم اصلا نمی دانم جمیله به این چیزها اعتقادی داشت یا نه. بعد هم فکر کردم اگر بهشت و جهنمی باشد حتما جاش توی بهشت است. یک دختر 4-23 ساله که از دیوار کسی بالا نرفته، ظلمی نکرده،خون کسی را نریخته، دل کسی را نشکسته، حق کسی را نخورده و فقط برای همراه داشتن کتاب که تازه مال خودش هم نبوده کشته شده چرا باید بهشتی نباشد. خلاصه که دیدم اگر از رختخواب بیرون نیایم عنقریب مجنون می شوم. فکر کردم روزنامه را که دیشب ورق زدم. کامپیوتر که توی اتاق پسر کوچکم هست و نمی توانم روشنش کنم. توی این تاریکی هم که نمی شود یک کتاب پیدا کنم و بروم بخوانم. عینکم را بیسروصدا پیدا کنم خیلی هنر کردم. خلاصه اینکه دیدیم فقط کار خانه است که توی هر شرایطی می شود انجامش داد. بلند شدم و ظرف های مانده از صبحانه ی تا شام دیروز را شستم و کلی لباس شسته ی تانکرده که دو روز بود روی مبل ریخته بود را تا کردم و با خودم فکر کردم مادر راست می گوید که اگر 24 ساعته توی خانه راه بروی باز هم کار برای انجام دادن هست. دلم  می خواست پارچه و سطل آب بردارم و در نقش سیندرلا زمین را بسابم که دیدم سروصدا درست می شود. دلم یک کتاب سبک برای خواندن می خواست. چند ماه پیش ژان کریستف را از کتابخانه گرفتم که بخوانم اما نتوانستم. بردم و پس دادم. رومن رولان را که می خوانی باید روی تک تک جملاتش مکث کنی. باید با جان و دل بتوانی لمسش کنی. من اصلا توی آن بحرانی که داشتم نمی توانستم. پس چاره ای نیست جز پناه بردن به آشپزخانه. صبحانه آماده کردم. اول پسر کوچکم بلند شد که مثل پدرش سحرخیز است. قیافه اش از تعجب دیدن من تماشایی بود. گیله مرد هم شگفت زده شد. توی تاریخ زندگی مشترک، اولین روز غیر تعطیلی بود که زودتر از او بلند شده بودم.

پ.ن بی ربط: از شنیدن حرف ها و خبرهای آدم های درجه ی اول تا هزارم فوتبال ایران شاخ درآمده ی ما توی سال های اخیر دراز و دراز تر می شود. راستی پس اخلاق ورزشی کیلویی چنده؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:17  توسط گیل بانو  |