تبليغاتX
بانوی گیلک - بعضی زخم ها هیچ وقت درمان نمی شوند
دل نوشته ها

جمیله تک فرزند پدر و مادرش بود و وقتی درسش تمام شد بلافاصله برگشت ایران تا با پسر یکی از اقوام که قبلا قول و قرارهاشان را گذاشته بودند ازدواج کند. شب جمعه ی هفته ی بعد عروسیشان بود که یک روز صبح یکی از دوستاش زنگ می زند تا برای به آب انداختن کتاب ها و نشریات ممنوعه همراهش باشد. از همان بی عقلی هایی که گاهی هرکس ممکن است انجام دهد. هر دو چادر سرشان می کنند و ساک های پر از کتاب و روزنامه را می گیرند زیر چادر و می خواهند با اتوبوس شرکت واحد بروند کتاب ها را بیاندازند توی رودخانه ای که از وسط شهر می گذرد و از قضا قسمتی از آن از کنار س*پ*اه رد می شود. از مرد بلیط فروش می پرسند این اتوبوس از س*پ*اه می گذرد؟ بعدها او برای خانواده شان تعریف کرد که چون زیر چادرهاشان ساک داشتند و این سوال را پرسیدند، شک کردم که شاید بمب داشته باشند و بهمین دلیل گزارش دادم. جمیله و دوستش می نشینند تا اتوبوس پر شود که می بینند محاصره شده اند. داخل ساک هاشان را می گردند و با دیدن کتاب ها می برندشان به ناکجا آباد. یکی دو هفته بعد جوانک پ*ا*س*دا ری می رود در خانه شان و به پدرش می گوید من داماد تو هستم و فردا  ...تومان(مبلغش دقیقا یادم نیست) بیار و جنازه ی دخترت را تحویل بگیر.صاحب اصلی آن کتاب ها به واسطه ی آشنا کلفتی که داشت سه ماه بعد آزاد می شود.

از آن روز تا امروز هیچ دفعه ای نشده که از کنار آن جای لعنتی رد شوم و یاد جمیله نیفتم. هیچ نشده که آن تابلوی سفید و سبز را نبینم و یاد آن غروب تابستانی، یاد اشک دختر خاله ی بزرگ ، سکوت تکان دهنده ی دخترخاله ی کوچک، فریادهای خاله توی اتاق دربسته و بغض خودم که12 -11 سال بیشتر نداشتم نیفتم و چشمم خیس نشود. امروز باز گذرم به آن طرف افتاد. باز یاد جمیله برام زنده شد. این زخم کهنه التیام ناپذیر سال هاست که توی دل تک تک ما به جا مانده. سالهاست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 20:9  توسط گیل بانو  |