تا حالا پیش اومده خاطراتی در ذهن شما باشه که خیلی واضح و پر رنگند ولی هیچوقت نشده که اونها رو به زبون بیارید؟ همیشه پیش خودتون مزه مزه می کنید ولی طاقت یا شهامت یا حوصله تعریفش رو ندارید. شاید هم فکر می کنید نمیتونید اونطور که باید حسی رو که نسبت به اون خاطره دارید منتقل کنید. یا هم شاید فکر میکنید با به زبون آوردنشون و عکس العمل دیگران از عظمت اون خاطره پیش شما کم میشه.
حقیقتش من برای زنده کردن اون خاطرات برای دل خودم شروع به نوشتن کردم. ولی نمی خوام کسی فکر کنه که من در گذشته زندگی می کنم. این اصلا درست نیست. ولی وقتی میام اینجا یاد تمام اون قبیل خاطراتم میافتم. هیچ هم نمیدونم چه رابطه ای بین اینجا و اون خاطرات هست. شاید چون اینجا رو برای دل خودم درست کردم و خوندنش برای دیگران اختیاریه .
"البته خیلی خوشم میاد که خواننده هم داشته باشم"![]()