از همان وقت که سولماز مرا به این بازی دعوت کرد می دانستم که می خواهم با این شنل چه کنم اما اصلا حال خوشی برای نوشتنش نداشتم. و اما
علاوه بر همه امکانات ریز و درشتی که با این شنل به دست می آورم و همه کارها و فضولی هایی که می توانم انجام دهم، دو نفر هستند که همیشه دلم می خواهد بدانم چکار می کنند و زندگیشان چطور است. هرکدام را بنا به دلایلی که دارم نمی توانم بهشان نزدیک شوم. اما حس فضولیم هیچوقت درموردشان کم نشده. می روم سراغشان و حسابی ته و توی زندگیشان را بیرون می آورم و یک نفس راحت می کشم.
یکیش مریوط به یک خاطره ی دور است که تا به حال درباره اش هرگز با کسی صحبت نکردم. با همه اشتباهات و ناهمگونیهایی که درنوع رابطه اش بود اما برایم شیرین و فراموش نشدنی ست. پیداکردنش برایم به اندازه ی سه سوت است، اما چون به خودم قول دادم هرگز کاری نکنم که مجبور باشم از گیله مرد قایمش کنم و از طرفی می دانم هرگز از این کار خوشش نمی آید دنبالش نمی روم. اما اگر آدم، کنجکاویش دائم اذیتش کند، بهترین راه همین شنل است.
دومی پسرعمه ای ست که کاملا همسن و سال است و از ابتدا شریک من بود در محبت پدر.دوستش دارم و از یاداوریش همیشه چشمانم خیس می شود. همسر شیطان صفتی دارد و خودش هم سرسپرده ی همسر. به خواهر و برادرش ظلم فراوان کرد و درحق پدرش هم بی مهری بسیار. پدر و مادرم که برایش بسیار پدری و مادری کردند دلشان ازش شکسته. می دانم پدرم یکی از بزرگ ترین آرزوهایش دیدار دوباره ی اوست. سال هاست ترک همه کرده. همیشه نگرانش هستم. دلم می خواهد شنل را داشتم و می انداختم روی سرم و می رفتم خانه ی پدر همسرش و از حرف هایشان می فهمیدم کجاست و چه می کند. شاید خیالم از بابتش راحت می شد. علی کجایی؟ کاش گذرت اینجا می افتاد و می خواندی و می فهمیدی همه ی ما دلتنگت هستیم. دلتنگ تو و دخترت.هنوز خیلی برای برگشت دیر نشده.