۱-با یک ماه تاخیر بالاخره همه شهامتم را یکجا جمع کردم و پسرکم را بردم دکتر. خوشبختانه همه آن غده های لنفاوی بزرگ شده، بحالت طبیعی برگشتند.
۲-پنجشنبه ی پیش رفته بودیم یک عروسی ناب لاهیجانی با همه رسومش. گذشته از باران سیل آسا و تاریکی جاده و غرغرهای گیله مرد که طبق معمول داد از خستگی می کرد همه چیز فوق العاده بود.اما دلم از این می سوزد که میان این همه هنرمند که انواع و اقسام هنرنمایی می کردند یک نفر پیدا نشد که بتواند رقص قاسم آبادی را که رقص فولکلور همان منطقه است کامل اجرا کند و وقتی یکی از مهمانان ترانه های لاهیجی بسیار شاد و زیبا را می خواند جوانان هیچ خوششان نیامد و تقریبا همه رفتند و نشستند. بدجوری داریم از اصلمان دور می شویم.
۳-گیله مرد چند روزی ست با تیم والیبال اداره شان رفته المپیاد ورزشی، و اگر بازی امروز را هم ببرند یکی از چهار تیم اول می شوند تا بعد. کم کم باید برایش شهر را آذین ببندیم و با حلقه ی گل برویم ورودی شهر استقبالش. پسرها خیلی خوشحالند.
۴-دخترخاله ای دارم که با هم وجه تشابه زیادی داریم. اختلاف سنی ده ساله و دوری ۲۳ ساله در هیچ زمانی نتوانست از صمیمیت ما چیزی کم کند، حتی آن وقت که همدیگر را بعداز هفت سال دیدیم.هرسال که می آید زمان دوباره از روزی که رفته برایم ورق می خورد.حدود سه هفته است که آمده .روزهای متفاوتی را می گذرانم.
۵-پولی را که از کرایه ی خانه ی دایی هر ماه می گیرم می خواهم برایش ارز بخرم و بدهم دخترخاله ام بهمراه تتمه ی قرضش که پیشم مانده، ببرد. از مرداد تا حالا هر واحد چیزی حدود ۲۰ تومان ارزان شده. کلی ضرر کردم، اما به جهنم.
۶-دیگر باور کردم که پدر باید عمل کند. با این وضع خیلی اذیت می شود و دیگر نمی تواند تحمل کند. باید جلو بیفتم و کارهایش را انجام دهم، اما امروز و فردا می کنم. می ترسم، اما چاره ی دیگری نیست. فعلا موکول کردم به برگشتن گیله مرد. نمی دانم بعدا چه بهانه ای باید بیاورم.
۷-بعد از چند بار برو و بیا و ویزیت و مشاوره بالاخره روانپزشک، داروی مادر را شروع کرد. حالش بهتر است هرچند باز کمی خواب الوده شده .