چند وقت است درگیرشان هستم. دوست
ندارم مرتب نگرانی هایم را زار بزنم. اما چه کنم. جای دیگری ندارم برای زار زدن.
1-مادر از سالها پیش، از دوران
یائسگی زودرسش دچار افسردگی شده و تحت نظر دکتر است. وقتی دارو می خورد مشکلی
ندارد. اما مدتی ست باز هم دکتر، به گفته خودش طبق پروتکل دارویی ،دارویش را قطع
کرده. و مادر هر چه که بیشتر می گذرد، بهانه گیرتر و ریزبین تر می شود. به زمین و
زمان پیله می کند و بیش از هرکسی خودش ، و بعد پدر و ما را اذیت می کند. ما خم به
ابرو نمی آوریم. اما از درون ، فشار زیادی را متحمل می شویم. تمام دلخوری های
هزارساله برایش تازه می شود. تمام غصه های نخورده همه ی سالها را می خورد و هر چه
که پدر در جوانی، در حقش کوتاهی کرده به یادش می آید. گاهی دلم دیگر از غصه نزدیک
است بترکد. وقتی اینطور بهانه گیر می شود، زیر بار استدلال هیچکس نمی رود و فقط
حرف خودش را درست می داند.
2-پدر مشکلی دارد که نیاز به جراحی ست.
اما دکتر قلبش ریسک عمل را خیلی زیاد دانسته. از طرفی مشکلش هم اذیتش می کند. دوتا
پا را در یک کفش گذاشته که بعد از ماه رمضان می خواهم عمل کنم. تصمیم گیرنده و
اقدام کننده اصلی باید "من" باشم. الان همه، فامیل و دوست و آشنا می گویند
چرا نمی بریش عمل کند. من که نمی توانم حرف های دکتر قلب را همش تکرار کنم.
نگاهشان می کنم و مثل احمق ها سرم را تکان می دهم. دلم هم برایش می سوزد. دلم می
خواهد عمل شود. اما خیلی می ترسم. مشکلش حاد نیست. یعنی به تحمل خودش بستگی دارد.
می شود یکجوری با آن کنار بیاید. هرچند که سخت باشد.ارزش وسط گذاشتن "زندگی"
را ندارد یعنی. اما چطور می شود این حرف ها را گفت. به چه زبانی.
3-چند روز دیگر دوباره نوبت دکتر پسر
کوچکم است. قرار شده دکتر ببیند اندازه آن غده های لنفاوی تغییری کرده یا نه. و
اگر خدای نکرده بزرگتر شده باشد، شاید نمونه برداری کند.
4-قرض دایی را قرار بود به یک آشنا
بدهم که ببرد. قرار شد معادل نصفش بهش ریال بدهم و او،آنجا ارز به دایی بدهد و نصف
دیگر را ارز بخرم تا ببرد. ریال را بهش دادم. ارز را هم خریدم. در اوج گرانی . ولی
نشد که بهش بدهم. یعنی باید یکی می برد تهران بهش می داد ،که چون ارز دیر به
دستمان رسید ،نشد. البته خوشبختانه. حالا سه هفته است که رفته و هنوز پول دایی را
نداده.هر وقت هم یک بهانه ای دارد. در آخرین خبر گفت منتظر است حقوق بگیرد.
5-از بعداز مسافرت کارت ملی من پیدا
نیست. نمی دانم چه شده.وقتی فکر سرگردانی در اداره ثبت احوال را می کنم حالم به هم
می خورد.
6-تازگی متوجه شدم قسمتی از موی سرم
بشکل سکه ای ریخته. البته معلوم نیست. لای موها گم است.فکر می کنم از استرس باشد.
وقتی پسرها کوچکتر بودند،هر شهری می
رفتیم مسافرت،برای این که حوصله شان سرنرود،حتما سری به شهربازی آن شهر هم می
زدیم. دو سه سال پیش رفته بودیم تبریز. با اصرارشان سوار یکی از این وسایل بازی مهیج
شدیم. حسابی ترسیدم و کلی جیغ زدم. وقتی پیاده شدیم جوری سبک و راحت بودم که سالها
آنطور نبودم. حالا هم دلم می خواهد بروم جایی که صدایم را کسی نشنود و حسابی جیغ
بزنم.بلکه کمی سبک شوم.