تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

خواب عجیبی بود، خواب دیدم یک سگ بزرگ وحشی را انداخته اند به جان من. من از ترس نزدیک است قالب تهی کنم و روبروی من تپه ی بزرگی ست که فوج فوج آدم می آید رویش می ایستد تا این صحنه را ، صحنه ی پاره پاره شدن مرا نگاه کنند. مرا هم محکم نگه داشته اند تا مبادا فرار کنم. سگ تا دندانش به بدنم می رسد کوچک و کوچکتر می شود و تعظیم می کند و آنهمه آدم همه متواری می شوند. توی خواب یاد داستان ابراهیم و آتشی که گلستان شد می افتم و وقتی از خواب می پرم صورتم از اشک خیس است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:29  توسط گیل بانو  | 

بااینکه بیشتر از دو روز گذشته نه پشیمانم و نه از کارم خجالت می کشم. می دانم وقتی بهت گفتم اینکار را کردم جا خوردی، هرچند که چیزی نگفتی و فقط گوش کردی و آرام نگاهم کردی. اما باور کن من احتیاج داشتم با کسی صحبت کنم که قضاوتم نکند، نصیحتم هم نکند، اینقدر هم بهم نزدیک نباشد که از غصه ام غمگین شود و اعصابش داغان شود و البته کسی باشد که شرایطی را که برایش می گویم بشناسد و بتواند درک کند. می دانم گریه کردن مثل بچه ها، با صدای بلند و بی وقفه، و حرف زدن لابلای گریه هایی که از شدت آدم را به نفس نفس می اندازد، آن هم وقت صحبت کردن با مردی که سال ها خبرش را نداشتم، برای زنی به سن و سال من، کمی خلاف عرف است. اما اگر هیچکس نداند، تو باید خوب بدانی من هیچوقت پابند عرف نبودم، هیچوقت.
دوسال و نیم است که دارم تحمل می کنم. دو سال و نیم زمان خیلی زیادی ست که همش آدم را بچلانند و آدم برای اینکه فکر نکنند شکستش دادند سرش را راست بگیرد و برود و بیاید و خم به ابرو نیاورد. این می دانی یعنی چه؟ یعنی از درون ذره ذره آب شدن. جنگ وقتی رودرروست، جنگیدن آسان تراست. توی روی هم می ایستند و داد و فریاد می زنند و یک چیزهایی ازبین می رود، اما تکلیف طرفین مشخص می شود، اما این جنگی که با من شروع کرده اند، این نامردانه جنگیدن فرسایشی دارد عمل می کند و بدترین قسمت قضیه اینست که هیچکس نمی فهمد من چه می گویم. یعنی تا شرایط داخلی سازمان را نشناسی، و تا آدمهایی را که با من طرفند نشناسی، تا ندانی از اوج رذالت و پستیشان، از اوج کله پوکی و بی منطقیشان، از این همه احساس دانشمند بودن و نخبه بودنشان، نمی توانی بفهمی که من چه می گویم.
چهارشنبه که از اداره آمدم بیرون دیگر احساس کردم که دارم از غصه دق می کنم. دلم می خواست برای کسی حرف بزنم، اما نمی دانستم برای چه کسی، که حرف هایم را بفهمد، تا ناگهان یاد او افتادم.
کنار جاده ایستادم و شماره گرفتم. دقیقا از همان اول به گریه افتادم. دوسال و نیم تظاهر به بیخیالی از درون مرا تهی کرد. بلند بلند زار زدم و حرف زدم. زمانی مدیر بسیار موفق حوزه ای بود که من رییس یکی از واحدهایش بودم. همسنیم و 4 سال کاری بسیار موفق را با هم گذراندیم تا این ستایشگران آنارشیسم سروکله شان پیدا شد. او خودش را زود از مخمصه کشید بیرون و رفت برای گرفتن دکترا و من و چند نفر دیگر ماندیم و چون من تنها زن این مجموعه بودم بیشترین لطمه را خوردم.
حالا من سروکله ام بعد از اینهمه مدت پیدا شد و برایش درددل کردم و گریه کردم و از سیر تا پیاز ماجرا را گفتم. حرف هایم را فهمید، قضاوتم نکرد، چندتا سفارش کوچولو کرد که شکل نصیحت نبود. چون شکل نصیحت نبود به دلم نشست. قول داد کمکم کند، اما باور کن من اصلا ازش کمک نمی خواستم، من فقط می خواستم حرف هایم را بزنم. حالا آن سفارش های کوچولوش مرا به فردا امیدوار کرده. می گویی که من هم این ها را بهت گفته بودم. گفته بودی، اما من از نصیحت شنیدن بیزارم. تو چطور بعد از اینهمه سال این را یاد نگرفتی؟

پی نوشت: خیلی دیر فهمیدم که برای درست کار کردن باید تاوان سنگینی بپردازی.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 20:56  توسط گیل بانو  | 

تمام این مدت تلاشی سخت را بر ترس و ناامیدی درپیش گرفتم. تصمیم گرفته بودم دیگر از غم هایم اینجا ننویسم. اما من همیشه در مورد خودم و نه درمورد دیگران عهدشکن خوبی بودم. روزها، هفته ها و ماه های عجیبی ست.مثل هوا بهاری متغیر و رنگارنگ.گاهی من بر ترسها و نومیدیهایم غلبه می کنم و گاهی آنها بر من.وقتی من غالبم، لحظاتم شاد و زیبا و خودم سبک و رها می شوم و پرحرفی را از سر می گیرم، و وقتی آنها غالب می شوند دائم بغض می کنم و ساکت و نگرانم. کشمکش غریبی با خودم دارم. کشمکشی برای حفظ آرامش خودم و خانواده، و تلاشی غریب برای پنهان کردن نگرانی هایم.

خیلی سخت است وفتی از صبح که بلند می شوی همش با خودت حرف بزنی و خودت را آرام کنی و خودت را نصیحت کنی، اما با همه ی سختی این راهی ست که ماه هاست در پیش گرفته ام. هرگز مثل این روزهایم ساکت نبودم، بس که در درونم با خودم حرف می زنم و به خودم امید می دهم. هرگز مثل این روزها در اوج ناامیدی امیدوار و در اوج امیدواری ناامید نبودم.

کلاف زندگی گاهی بدجوری گره می خورد و پیچیده می شود، تا بیایی یک گره را باز می کنی می بینی چندین گره ی دیگر درست شده، اما با همه ی این ها عاشق زندگی هستم.اما حالا یک فرق اساسی با گذشته کرده ام.اعتقادات نصفه و نیمه ام ترک عمیقی برداشته. باور کن از روی خستگی و ناامیدی نیست. این روزها که کمتر حرف زدم و بیشتر ساکت بودم به خیلی چیزها فکر کردم. شاید روزی به نتیجه ای دیگر برسم، اما امروزم بر این باورم که هرچه در کتاب های تعلیمات دینی و صحبت هاشان چپاندند توی مغزمان راهی برای خرسواری بیشتر از ما بود.هیچ عدلی در این دنیا وجود ندارد، و هیچ نظمی. والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:51  توسط گیل بانو  |