تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها
امسال خودبخود سال سختی خواهد بود برایشان. این مسئله ی پیچیده ای نیست که نفهمند. این را هرکسی حتی خارج از این محیط هم می داند، چه برسد به آقایان نخبه ی اینجا. حالا عقل سلیم و اصول ابتدایی مدیریت -که شکر خدا نخبگان اینجا از هر دو آزادند-،می گوید که در این شرایط باید گزک دست کسی نداد.

بلد نیستید، اقلا بیکار بشینید. وقتی تغییراتتان همیشه کند کردن کارهاست ، پس تغییر بخورد توی فرق سرتان. بگذارید همان گندکاری های سال های پیش که دیگر شده روال ادامه پیدا کند. ما که بخیل نیستیم. بدمان هم نمی آید که به دست خودتان خرابکاری کنید، که نارضایتی درست کنید، تازه دلمان از خوشی قیلی ویلی می رود و کیلو کیلو قند آب می شود تویش.گاهی حتی برای ظاهرسازی هم نمی توانیم لبخندهای عمیقمان را که از این بلبشو می نشیند روی لبمان جمع کنیم.

اما وقتی یکی از راه می رسد و همین اول کار شروع می کند به انتقاد و انتقاد و انتقاد، و بعد توهین و تحقیر اینجا، هرچقدر می خواهی که خوشحال باشی از آمدن این روزها و روزهای سختی که انتظار آقایان را می کشد نمی توانی. دلت می سوزد. دلت می سوزد برای زحمتهایی که قبل ترها کشیدی و کشیدند. دلت می سوزد و برایت گران تمام می شود که بشینی و ببینی که چطور جایی که سالها در آن کار کردی، به بلوغ اجتماعی رسیدی، روزهای خوب و بد زندگیت را گذراندی، تحقیر می شود. خراب می شود، ویرانه می شود. روزهای بدی برایشان درراهست. چطور نمی فهمند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:24  توسط گیل بانو  | 

وقتی باران می آید انگار روح زندگی در من دمیده می شود. این باران دیگر نوید پاییز را با خودش آورده. نوید تمام شدن این تابستان جهنمی و بدشکل و نحس را.

آمدن پاییز، این باران جانبخش، بوی خاک، همه و همه شوق دوباره ی زندگی را در من بیدار می کند. شاید خصلت شمالی بودنم باشد، شاید به خاطر پاییزی بودنم و شاید هم یکی از  دیوانگیهایم. هرچه که هست امروز زنده تر از روزهای پشت سر هستم، و امیدوارتر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط گیل بانو  | 

مادر که همسن و سال من بود سرشار از انرژی بود. یک زن صبور و مقاوم و خوددار و هنرمند و کدبانو. اگر برای فامیل و دوست و آشنا و همسایه اتفاق بد و ناگواری می افتاد به اولین کسی که خبر می دادند مادر بود. می دانستند آنقدر باتدبیر است که اوضاع را جمع و جور کند و به بقیه با آرامش خبر را برساند، هرکس که بیمار بود از مادر می خواست تا در کنارش بماند. هرکس عمل جراحی داشت مادر با او شب در بیمارستان می ماند و الحق که پرستار خوبی بود. علاوه بر همه خدماتی که در وقت سختی از دل و جان به همه می داد، معمولا بهترین لباس های فامیل دوخت مادر بود، بدون چشمداشت. معمولا هم وقتی اوضاع همه روبراه بود، مشکلی نداشتند، سالم بودند، خوش بودند، کسی به یاد مادر نمی افتاد. مادر در زندگی بسیار از خودش گذشته به خاطر دیگران. خیلی وقت ها خودش را فدا کرده به خاطر دیگران.مادر حالا شکسته و داغان و خسته ست. بیشتر کسانی که مادر بیشترین یاری را بهشان رسانده ، حالا حتی یادی هم از او نمی کنند.

من آن وقتها که خیلی جوان بودم از خدمات بی منت مادر لجم می گرفت و غر می زدم. حالا می فهمم طفلک برای قانع کردن من چه فشاری متحمل می شد. با خودم قرار گذاشته بودم مثل مادر نشوم.

 حالا من در آستانه چهل سالگی خالی از انرژی هستم. بی رمق و خسته، اما انگار نمی شود دربرابر دیگران بی تفاوت بود. هرچه که می گذرد انگار شباهتمان بشتر می شود، فقط نمی دانم از آن همه انرژی مادر چرا ذره ای به من نرسید. من واقعا به آن همه انرژی نیاز دارم تا بتوانم مشکلات را بگذرانم، اما با این تن خسته ی بی رمق و لاجون چقدر می توانم تاب بیاورم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط گیل بانو  | 

فردا که بیایم دیدنت ششمین دوشنبه ای ست که می آیم بیمارستان عیادتت. احتمالا هیچوقت درک نخواهی کرد که چقدر برای آدمها سخت است که عزیزی را در بیمارستان روانی عیادت کنند. اما مطمئنا این را می دانی که چقدر برایمان مهمی. من در هر دوشنبه ی وقت ملاقات و در تمام لحظه های دیگری که به یاد  مظلومیتت می افتم زیر شکنجه ی روحی سختی قرار می گیرم، عزیزم. و هروقت که یاد خدا می افتم مات و مبهوت میشوم در کارش، که این همه صفات و اسم های قشنگی که دارد، حتی یکیش هم در زندگی تو جایی ندارد؟ احتمالا وقتی که داشته در مورد زندگی تو تصمیم می گرفته در اوج بی حوصلگیش بوده.

تو از من چند سال کوچک تر بودی و وقتی خیلی بچه بودی مادرت مریض میشود و مسئولیت خانه می افتد به دست های کوچولوی تو. دو تا برادر بزرگتر که آنها هم هنوز خیلی بزرگ نبودند و مادری که مریضیش شدید و شدیدتر می شد. همه ی فامیل از زرنگی و کاردانی یک دختر بچه تعریف می کردند. باور کن هر دفعه که پسرها وقت و بیوقت گرسنه می شوند یاد برادرهات می افتم که در دوران نوجوانی که مادرتان سخت بیمار بود با این گرسنگی های دم به دم چه می کردند و دلم آتش می گیرد.

کمی بعدتر که وارد دبیرستان میشوی، مادرت از درد و رنج خلاص می شود و شما می مانید با کوله باری از خاطرات تلخ بیماری مادر. فقط کمی بعدتر یک برادر سرباز و یک برادر دانشجو از خانه و از شهر می روند و تو می مانی با پدر که سر به هوا بود و خانه بند نمی شد. باز تنهایی و تنهایی و تنهایی.

دل می بازی و عاشق می شوی. به خیالت در بهشت به رویت باز شده. اما در یک غروب نحس گشت شما را می گیرد و پدرت را نمی توانند پیدا کنند و پدر و مادر تا نیمه های شب هرچه می کنند نمی توانند از آن جهنم خلاصت کنند و تو شب را با یک مشت آدم های جورواجور و بعضا خلافکار سر می کنی و کابوس آن شب برای یک عمر دست از سرت برنمی دارد. بعد از خلاصی از آن جای لعنتی عشقت هم تو زرد از آب در می آید و این در هم به رویت بسته می شود.

کاش به همین سادگی می شد غم هایت را توصیف کرد. اما مشکلات و سختی های ریز و درشت زندگیت خیلی بزرگتر و فراتر از گفته های منست.

اگر دوستی نداشتم که برایم از توهمات و هذیان ها و بیماری لعنتی خواهرش تعریف نمی کرد، شاید من هم مثل بفیه فکر می کردم که داری بازی در می آوری. اما من قبلا از این بیماری خوفناک شنیده بودم. می دانستم چه خوره ای ست وقتی بیفتد به جان کسی.

حالا از آن وقت که فهمیدیم بیماری، سال ها می گذرد و هربار که بیماریت عصیان می کند بر ما که دوستت داریم و بر برادر فداکارت که تصمیم گرفته همه ی عمر به پای تو و بیماریت بنشیند و بر پدر پیرت روزهای طاقت سوزی می گذرد.

هنوز وقت هایی که حالت خوب است همه از تو و خوبیهات می گویند. کاش همیشه خوب باشی. کاش وقتی این دفعه خوب می شوی دیگر هیچوقت عصیان نکنی. کاش خدا یادش بیاید که نگاهت کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:46  توسط گیل بانو  |