دیگر هیچ چیز رنگ و طعم گذشته را ندارد. نه اینکه گذشته خیلی خوب و شیرین و خوش بوده باشدها. نه! بدجوری هم گند بود. اما گند را که هم بزنی بویش عالم را پر می کند. حالا هم از این بوی گند همه ی ما مشمئز شده ایم. همش یک جای کار ما لنگ می زند. هیچ چیزمان درست و حسابی نیست. پسرها می گویند چه گناهی کردیم که ایران به دنیا آمدیم. می گویم حالا خوب شد که افغانستان یا عراق به دنیا نیامدید. به گفته خودم هم اعتقاد ندارم. این جا هم یک مدل دیگری از همان جاهاست دیگر. کمی متفاوت تر. حالم به هم می خورد از این بازی کثیفی که شروع شده. از این که سرگردان مانده ایم درمیانه ی راهی که حالا دیگر حتی چگونگی پایانش هم مضطربم می کند. حالم به هم می خورد از سیاستی که با دروغ عجین شده، از دروغی که با دین لعاب کاری شده، از دینی که بازیچه شده. از ابطحی حالم به هم می خورد. هیچ هم فکر نمی کنم که دروغهایش دوست داشتنی ست و قهرمان است. من ازهمان وقت که چاپلوسانه مجیز خاتمی را می گفت و حتی اشتباهاتش را هم توجیه می کرد حالم ازش به هم می خورد. من حتی از آقای کروبی هم که شده شیرمرد راستگویی، حالم به هم می خورد. جناب کروبی بعد از سی سال به خودش آمده و دارد افشاگری می کند؟ خواب سی ساله عافیت باشد جناب شیخ!
آخ که دیگر دارم بالا می آورم از این نیرنگ بازی ها. من حالا دیگر حتی به موسوی و رسایش هم اعتقادی ندارم. شاید بهانه های خوبی باشند این آقایان برای ادامه، اما هدف نیستند. دوست دارم بدانند. خیال یک وقت برشان ندارد.
حالا دیگر من تنها و تنها معتقد به خون همه ی آنهایی هستم که در راه آزادی ریخته شد، آنهایی که هرچند بیگناه، هرچند جوان و کم سن و سال، هرچند بدون هیچ پیشینه ی سیاسی و لاف اصلاح طلبی، اما شجاعانه تاب آوردند و نیامدند اراجیف تحویل یک ملت بدهند. من فقط به خون همه ی آنها که بیگناه ریخته شد معتقدم و مطمئنم ، مطمئنم که این خون، خون بیگناه دامنگیر است. آخ سهراب! چرا فکرت از سرم بیرون نمی رود؟ چرا میان همه ی این ها که رفتند تو و مادرت اینقدر واضح حک شدید روی دیوار ذهنم پسر؟ دیدی فرجام؟ یک روز از نسل امروز نوشته بودی و از نسل بی حماسه ی ما. حالا دیگر نسل امروز هم امتحانش را پس داد. ایرانی جماعت اصلا نسل حماسه است رفیق! نسل بی حماسه نداریم در این ولایت.
درست زمانی که دلم لک زده بود برای ساحل محموداباد، انگار یک نفر دیگر از طرف من به حرف آمد و پیشنهاد رفتن به شیراز داد. گیله مرد هم بدون برو برگرد قبول کرد و خواجه ی شیراز هم ما را طلبید و اینطور شد که ما یکهفته رفتیم به قلب گرما و البته هم به من که قبلا فقط یکبار، آنهم زمانی که یک بچه ی ششماهه داشتم و حامله هم بودم رفته بودم شیرازو نتوانسته بودم حسابی شیرازگردی کنم، خیلی خوش گذشت.
تازه توی این سفر فهمیدم که پیش من از غرور ملی هم خبری نیست. یعنی واقعا نفهمیدم از چه چیز این تخت جمشید میشود احساس غرور کرد؟ این که هرچه ستون و مجسمه ی شکسته باقی مانده باشد و سالم هاش توی موزه های کشورهای دیگر باشد و کسی نخواهد که بداند چطور رفته، چیزی جز این را ثابت می کند که همواره این کشور توسط آدمهای بیعرضه اداره میشده؟ اینکه وقتی چندتا خارجی از جاهای خیلی معمولی عکس بگیرند دیده می شوند، اما ستون های به آن عظمت که باید با جرثقیل حمل شود جابجا می شوند و کسی نمی بیند چطور می شود غرور ملی آدم به جوش می آید؟؟؟
بیست و چند سال است که سهم ما از با هم بودن شده سالی چند روز. از این سالی چند روز هفت هشت سال اول را هم منها کن که دیدن همدیگرشده بود رویا برایمان. وقتی می آیی روزها بهتر می گذرند، حتی اگر روزهای خوبی نباشند. حتی اگر درست بعد از کودتا باشد و آن همه اتفاق تلخ بیفتد، حتی اگر گیله مرد سخت مریض باشد و تب دار، و حتی اگر نتوانیم یک پیک نیک کوچولو هم با هم برویم. بودنت اما همیشه خوب است و تسلی بخش.
سال هاست که به باعث و بانی دلتنگی هامان لعنت می فرستیم و همه ی لعن و نفرین هامان دعا می شود به جانشان و هی کلفت و کلفت ترشان می کند.
بچه هامان که کنار هم می نشینند و صدای خنده هاشان بلند می شود، بغضی می پیچد در وجودم که چرا این بچه ها باید از با هم بودن محروم باشند؟ چرا نباید لذت درکنار فامیل بودن را همیشه حس کنند؟ عادت کردیم که همیشه زندگی مان را به مرگ بگیرند و ما به تب راضی شویم.
به همیشه رفتن و همیشه دلتنگ بودن و همیشه انتظار کشیدن هم عادت کردیم. حالا باید فقط راضی باشیم که خبر هم را داریم، که هنوز هستیم، که هنوز جاسوس و مجرم و گناهکار شناخته نشدیم.... و لابد باید شکر کنیم.
شیوا جان(sheeva.blogfa.com) همه ی ما روزهای سختی می گذرانیم، شماها روزهایی سخت تر. دل تک تک ما با شماست و با خانواده هایتان. ارتفاع دعاها هم گویا این روزها کم شده و دیگر به جایی نمی رسد اما، یادت باشد ما همه با هم هستیم.
آن کس که سوگوار کـــرد خاک مـــرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمله اینهمه تاراج؟
این
سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایه مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کـــرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کـــرد
این سرزمین من چه بیدریغ بـــود....