در این 20 سال به اندازه ای گرم و سرد چشیده ایم و سختی دیده ایم که بتوانیم با خوش باوری، سختی معیشتیمان در آن 8 سال سیاه را به حساب عواقب جنگ بگذاریم و همه ی تعقیب و گریزهای نوجوانی و جوانی مان را به حساب همان خشم انقلابی که می گویند و می گویی. در این سال ها آنقدر دروغ و ریا دیدیم که سکوت بیست ساله را هرچند که توجیه ضعیفی برایش شنیدیم، اما بگذاریم به حساب اینکه اگر ساکت بودی، لااقل سالم ماندی و آلوده ی بازی های کثیف این سال ها نشدی. در این سال های آخر هم به اندازه ای سقوط کردیم که نترسیم از باختن بیشتر، نترسیم از با کله پا شدن. همه جور بن بست را هم آزمودیم. حالا اگر باز یک بن بست باشد، چه باک. پوزخند می زنیم به همه ی آن چه که می گویند از عملکرد گذشته مبهم مانده که فراوان نقطه ی ابهام در این ۲۰ سال وجود داشت و حضورت را طلوعی می دانیم برای پایان یلدای چهارساله مان.
برای هرکسی پیش می آید که ناخواسته وارد جریانی شود که اصلا بهش علاقه ای ندارد یا اصلا بهش ربطی ندارد. حالا این جریانی که من چندسال است باهاش درگیرم واقعا ناخواسته پیش آمده، وگرنه من در زندگی خصوصیم به اندازه کافی گرفتاری دارم و این دل من به اندازه کافی همیشه آویزان هست که نخواهم خودم را درگیر کارهای دیگری بکنم. اما وقتی آدم حتی ناخواسته هم وارد یک جریانی می شود دیگر باید ادامه دهد، چون خودش هم اگر بخواهد دیگران نمی خواهند که خارج شوی. تازه همه ی کارها و عملکرد روزانه ات را هم ربط می دهند به وابستگی به همان جریانی که از اول اصلا نمی شناختیش.
یک آدم بیعرضه و به معنای واقعی بی کفایت که شدیدا اهل باندبازی و جریانات پشت پرده بود سالها با ما همکار بود. آدمی که بیش از 20 سال یک جایی مسئولیت داشته باشد اما اینقدر که بیعرضه باشد که درطول این سال ها روند کار را یاد نگیرد و فقط امضا کردن بلد باشد، بطوریکه اگر یک روز کارشناسش نیاید کار اداره لنگ شود به درد جرز دیوار می خورد. حالا این آدم در همه ی سال هایی که ما با هم در یک واحد کار می کردیم ولی همکار مستقیم نبودیم نمی دانم روی چه حسابی چشم دیدن مرا نداشت. البته انگار سرنوشت ما یک جورایی به هم گره خورده بود، چون همیشه وقتی یک گند بزرگ می زد بطور خیلی اتفاقی من خبردار می شدم و از آن جایی که من هم یک همکار قدیمیش بودم و درجریان همه ی بیعرضگیهاش بودم همیشه ازجانب من احساس خطر می کرد. گذشت و گذشت تا در دوره ای که بیعرضه سالاری شد محور انتخاب مدیران، این آقا شد مدیر واحد ما.
با اینکه ازش واقعا بدم می آمد اوایل نهایت سعیم را کردم که درکنارش باشم، کمکش کنم، تنهاش نگذارم و هرجا که درحوزه کاری خودم اطلاعات می خواست کامل و بدون هیچ غرضی دراختیارش گذاشتم تا واحد ما کمترین آسیب را ببیند و با همان روال قبلی ادامه بدهد. اما درست بعد از زمان کمی شروع کرد به احیای باندهای شکسته شده و انواع کثافت کاری ها. کم کم خودم را کشیدم کنار، هرچه من بیشتر کنار کشیدم او وقیح تر شد و تا جایی که می توانست ضربه زد و کوبید تا بالاخره گند بزرگ مالی باعث برکناری مفتضحانه اش شد.
اکیپ جدید شاید آدم های خوبی باشند اما درنوع خودشان بیعرضه ترین و ترسوترین مدیرانی هستند که دیدم. هیچ تمایلی به کار کردن با آنها ندارم و حالم از دستورات بدوی شان به هم می خورد. برای کوچکترین و بی اهمیت ترین کارها جلسه تشکیل می دهند و صورتجلسه می کنند تا مورد بازخواست قرار نگیرند. گاهی از حضور توی جلساتشان احساس خنگی بهم دست می دهد. حالا وسط این آشفته بازار و هاگیر واگیر مرا به چشم شورشی نگاه می کنند. واقعا نمی دانم چرا. هرجای کارشان که می لنگد مرا مقصر می دانند. من که با همه سیاستهای کاریشان مخالفم و همیشه توی جلسات ابلهانه شان اشکالات را می گویم و گوش نمی کنند. بعد که وقت اجرا به بن بست می رسند از چشم من می بینند.
خیلی درگیرم. روح و روانم شدیدا درگیر این قضایاست و بدجوری آسیب پذیر شدم. واقعا نمی دانم باید چکار کنم. اگر حرف نزنم می گویند باتجربه ترین فرد این واحد هستی باید نظر بدهی. وقتی نظرم را می شنوند مخالفت می کنند و وقتی به بن بست می رسند فکر می کنند من براساس نظر قبلیم موش دواندم.
چند روز پیش یکیشان صدایم کرد. یکی که از خودشان است اما فکر می کند معتدل تر است. شاید کمی راست تر یا کمی چپ تر. گفت اینقدر نگو که ضعفی نداری. گفت نگو که باکی نداری از این که واحدت را عوض کنند. گفت این ها برای اینکه آدم را خراب کنند دنبال هیچ ضعفی نیستند. انگ زدن برایشان هیچ کاری ندارد. گفت کار خودت را بکن تا این دوران تمام شود. گفت نظر خوبی روی تو ندارند. می گویند همش معترضی....
من! یک آدم گرفتار که فقط نمی تواند جلو زبانش را بگیرد و پر از مشغله های روزمرگی ست؟ مرا که گاهی حتی برای کارهای شخصی خودش هم سرسوزنی وقت ندارد؟ آخ که دارم بالا می آورم. تک به تک رفتارم را به میل خودشان تفسیر می کنند.
خلاصه که کرک و ژرم حسابی چیده شد.
نمی توانم بفهمم آیا پیشنهاد برای انجام درست کارها معنیش اعتراض است؟دیگر نمی دانم کدام کار درست است و کدام غلط. بدجوری به هم ریختم. برای اولین بار ترس برم داشته. می دانم خیلی نامردند. همه ی اعتماد به نفسم درهم شکسته. هرگز یادم نمی آید این وقت سال روپوش سیاه بپوشم. خنده دار است. اما حتی از پوشیدن روپوش رنگی هم می ترسم. آدم که بچه دارد همه چیز تحت الشعاع بچه ها قرار می گیرد. می ترسم کاری کنم که برای بچه ها بد شود. بزدل شده ام. اما خوب می دانم این ها که از پشت خنجر می زنند چطور رذیلانه آدم را می شکنند. دلم گریه می خواهد. بدجوری احساس ضعف می کنم.
این روزها حالم خوب نیست. اعصابم به شدت متشنجه.اینجا نوشتم تا سبک بشم بدون اینکه کسی بپره وسط حرفم و محکومم کنه که بیگدار به آب می زنم. نوشتم چون نمیتونم توی دنیای حقیقی برای کسی تعریف کنم. هیچکس نمی فهمه چی میگم. عجیبه با اینکه همه به نوعی با این اوضاع درگیرندُ اما وقتی که از کس دیگه میشنوند طرف مقابل رو مورد قضاوت نادرست قرار میدن.
ما بدجوری سر کاریم. همچنان بین لاست و آلیاس و ۲۴ تاب می خوریم. از زمان خوابمان می زنیم و مشینیم به تماشا. بعدش هم هی حرص می خوریم که سیا با این همه انسان های شریف و بزرگوار، این همه اخلاق، این همه انسان دوستی، این همه حق طلبی، این همه نازکدلی و رافت و این همه تلاش های ضدتروریستی در همه ی دنیا، چطور توانسته جهان را به آشوب می کشد. تازه گاهی هم بهشان افسوس می خوریم که این انسان های والا حتما از جنس فرشتگان آفریده شده اند، نه از جنس ما آدمیان خطاکار، بخصوص ما اهالی بالقوه مجرم خاورمیانه!
رو که نیست والله. سنگ پای قزوینه.
از وقتی دیدم توی آلیاس، فرانسی را شبیه سازی کردند و خودش را کشتند و سالون و سارک آن نقشه ی شیطانی را عملی کردند، بدجوری از همه کس سلب اعتماد کردم، حتی بیشتر از وقتی که فهمیدم نینا مایرز 24 جاسوس است. شرطی شده ام . هرکس که وارد اتاقمان می شود و می گوید چه خبر؟ فکر می کنم حتما یک منظورخاصی دارد. وقتی هم که گوشی به دست می آیند دیگر مطمئن می شوم صدایم را هم می خواهند ضبط کنند. تازه شب هم کابوس توطئه می بینم. دچار توهم "همه کس جاسوس پنداری" شده ام. شده ام مثل صاحب آن هاله نورانی.
پسر بزرگم می گوید: خداداد گفته قطبی امنیت ملی را به خطر می اندازد. از شنیدن این جمله خنده ام می گیرد.
یاد چند ماه پیش می افتم که اس*تاندار نامه نوشت به وزیر که اگر رییس سازمان ما را عوض نکنند امنیت استان به خطر می افتد و درست همزمان مقام اول استان نامه نوشت به وزیر که اگر رییس ما را عوض کنند امنیت استان به خطرمی افتد.
می گویم: این امنیت، چقدر خاک بر سر شده که آدم های به این کوچکی، به این حقارت می توانند روش اثر بگذارند. پسرک پوزخند می زند.
خیلی وقت بود کلی خرید ریزه میزه باید برای بچه ها می کردم. امروز بهترین وقت بود. گیله مرد نبود و بچه ها هم ساعت سه می آمدند. به دخترک هم گفتم که نیاید برای نظافت. بعد از مدت ها رفتم طرف بازار. سبکبار و بیخیال بودم. شده بودم مثل ندید بدیدها. بعد از مدتها بدون عجله رفته بودم بیرون. سر راه رسیدم به کتابفروشی نصرت. این کتابفروشی برای چند نسل پر از خاطره ست. ایستادم پشت ویترینش. قدیم ها که ما خیلی جوان بودیم نصرت بزرگ می نشست کنار دست پسرها و مدیریت می کرد. حالا پسرهاش هم پیرمرد شدند. آن وقتها هرکس می خواست تریپ روشنفکری بزند می رفت توی مغازه نیمه تاریک نصرت و می گشت لای کتاب ها و توارها یک چیزهایی پیدا می کرد که باهاش پز بدهد. آهنگ های چه گوارا، کتاب های شاملو، اپرای کوراوغلو و خلاصه که آن مغازه نیمه تاریک داستانی بود برای خودش. ایستادم پشت ویترین و چشمم به بادبادک باز افتاد. وسوسه شدم بروم داخل و چندتا کتاب بخرم. اما دیدم سنگین می شوم و چرخیدن توی بازار سخت می شود. گفتم وقت برگشتن حتما برم چندتا کتاب بخرم. آمدم این طرف تر دیدم سوپراستار روی پرده ست. ناگهان دلم هوایی شد بلیط بگیرم و برم سینما. وقت داشتم، اما باز هم خرید وسایل بچه ها می ماند برای بعد. چند وقت است سینما نرفتم؟ آخرین باری که با گیله مرد رفتم از کرخه تا راین بود. شاید 16-15 سال پیش و آخرین بار که با بچه ها رفتم سه چهار سال پیش بود، زیر درخت هلو. به خودم گفنم "تربچه چقدر توی این سال ها بی فرهنگ شدی. وضعت خیلی خرابه". از حرف خودم به خودم لبخند زدم. سال هاست که هر هفته به گیله مرد می گویم بیا تصمیم بگیریم از این به بعد بریم سینما. ولی هیچوقت نمیشه. یاد وقتهایی افتادم که توی فضای تنگ و تاریک آن سال ها که شاید عروسی خوبان مخملباف شروعی بر جریان جدید فیلمسازی بود معمولا هیچ فیلمی از قلمم نمی افتاد.
رفتم خرید، همینطور که داشتم آن سال ها را با خودم مرور می کردم. دستم پر شد از چیزهایی که باید می گرفتم. اینقدر خسته شده بودم که حال پیاده برگشتن نداشتم. تازه باید زود می رسیدم و ماشین را برمی داشتم می رفتم ترمینال دنبال آمپول های گیله مرد که دخترداییم گرفته و فرستاده. ساعت یک، یک و نیم باید ترمینال باشم. سوار تاکسی شدم و برگشتم طرف خانه و دلم ماند توی کتابفروشی نصرت. توی سینمایی که سالها نرفتم. پیش کتاب هایی که دلم می خواهد بخرم. دلم ماند پیش همه علاقه های کوچک و ساده ای که سال هاست گم شده لای بدوبدوهای روزمرگی، گم شده لای خواسته های بچه ها، لای بیماری پدر و مادر، لای خستگی های من، لای آشفتگیهایم. سال های زیادی ست که اولویت هام، انتخاب دیگران است، کارهای دیگران، گرفتاری هاشان، شادی هاشان و غم هاشان. سال هاست از سهم خودم گذشتم تا برای آنها که برایم عزیزند، که دوستشان دارم سهم بیشتری بماند، اما کاش بعد از گذشت این سال ها هرگز افسوس عمر از دست رفته را نخورم.
یاد نیکی کریمی افتادم توی فیلم دو زن.
این "من" با آن "من" اختلافش مثل شب و روز است.
با اینکه همه گفته بودند درمان با اینترفرون طولانی ست، اما خودش را آماده کرده بود که دکتر بعداز سه ماه قطعش کند. اما دکتر آب پاکی را ریخت روی دستش و گفت حداقل درمان یکسال است. می دانم سخت است. برای من سخت است چه برسد برای خودش. ولی دیگر تکلیفش با خودش معلوم شده. تصمیم گرفته که برگردد به ورزش، هرچند اگر نتواند همپای دیگران باشد. احساس می کنم بعداز ویزیت دکتر، روحیه ش بهتر شده. داروی ضدافسردگی هم بهش داده که فعلا تصمیم دارد نخورد. می گوید احتیاج ندارم. تا قبل از این که برویم تهران اصلا حال خوشی نداشت. کسل و بی حوصله بود. اما حالا خوب است. نمی دانم شارژ ناشی از حرف های دکتر است و تمام می شود یا دائمی ست. دکتر براش توضیح داد که هیچ عارضه ای نداری و این آمپول، شیمی درمانی نیست. بلکه می خواهیم اتوایمنی بدنت را بالا ببریم و تو هم باید با عوارضش کنار بیایی. چون حالا حالاها با توست. این شد که تا برگشتیم ، دوباره با دوستاش رفته گشت و گذار و من هم خوشحالم که می بینم دارد به زندگی عادی برمی گردد.