اگر آدم یک جایی گیر افتاده باشد که هیچکس زبانش را نفهمد باید چکار کند؟ اگر آدم از آن جایی که گیر کرده راه برگشت نداشته باشد و ادامه دادن هم نوعی شکنجه باشد باید چکار کند؟ اگر آدم مجبور باشد برای این که درستی کارش را ثابت کند همش بجنگد و بجنگد اینقدر که ستیزه گری بشود جزئی از اخلاقش باید چکار کند؟ اگر بس که جدل کرده دیگر حفظ آرامشش که همیشه بهش می نازید از بین رفته و زود عصبانی می شود باید چکار کند؟
آدم ها توی این جا به دو دسته ی کاملا مختلف تقسیم شده اند. آدم های بدطینت و کریه المنظری که اصلا زبان آدمیزاد سرشان نمی شود، اما اختیار تام دارند هرکاری دلشان می خواهد بکنند. و دسته ی دیگر آدم هایی که متاسفانه با اینکه در اکثریتند، اما نمی توانند کاری بکنند. هرچقدر به در و دیوار میی زنند نمی توانند. شرایط خیلی سخته. دلم میخواد بزنم به کوه و دشت و بیابون. حالم داره از اینجا به هم می خوره.
من آدم سحرخیزی نیستم.همیشه ی خدا تا لحظه ی آخر، خوابم و معمولا همیشه دقیقه ی نود رسیدم به مدرسه، دانشگاه یا کار. خوشبختانه گیله مرد سحرخیز است و صبح ها جور مرا می کشد. قبل تر ها هم همیشه گیر آدمهای سحرخیز دیگری افتادم که جور مرا کشیدند. پدر و مادر و بعدتر هم اتاقی هایم توی خوابگاه. اما عجیب است با اینکه دیروز روز شلوغی داشتم و از صبح تا 5/10 شب سگ دو زدم سر ساعت 4 بیدار شدم. هرچه خواستم دوباره بخوابم نتوانستم. حسابی شارژ بودم.اما تنبلی نمی گذاشت از رختخواب بیایم بیرون.کمی که گذشت دیدم نزدیک است مالیخولیایی شوم.فکر جمیله همینجور توی ذهنم بهم دهن کجی می کرد. بارها براش فاتحه خواندم. من اصولا تنبلیم می گیرد فاتحه بخوانم. ترجیح می دهم چندتا صلوات بفرستم برای روح کسی که به یادم می آید، اما دیروز رفتم مجلس ترحیم پدر همکارم و وقت خداحافظی بهم گفت برای پدرم فاتحه بخوان. من هم همش یاد حرفش می افتادم و هی برای پدرش فاتحه می خواندم و هی بعدش برای جمیله. اما بعد به خودم گفتم اصلا نمی دانم جمیله به این چیزها اعتقادی داشت یا نه. بعد هم فکر کردم اگر بهشت و جهنمی باشد حتما جاش توی بهشت است. یک دختر 4-23 ساله که از دیوار کسی بالا نرفته، ظلمی نکرده،خون کسی را نریخته، دل کسی را نشکسته، حق کسی را نخورده و فقط برای همراه داشتن کتاب که تازه مال خودش هم نبوده کشته شده چرا باید بهشتی نباشد. خلاصه که دیدم اگر از رختخواب بیرون نیایم عنقریب مجنون می شوم. فکر کردم روزنامه را که دیشب ورق زدم. کامپیوتر که توی اتاق پسر کوچکم هست و نمی توانم روشنش کنم. توی این تاریکی هم که نمی شود یک کتاب پیدا کنم و بروم بخوانم. عینکم را بیسروصدا پیدا کنم خیلی هنر کردم. خلاصه اینکه دیدیم فقط کار خانه است که توی هر شرایطی می شود انجامش داد. بلند شدم و ظرف های مانده از صبحانه ی تا شام دیروز را شستم و کلی لباس شسته ی تانکرده که دو روز بود روی مبل ریخته بود را تا کردم و با خودم فکر کردم مادر راست می گوید که اگر 24 ساعته توی خانه راه بروی باز هم کار برای انجام دادن هست. دلم می خواست پارچه و سطل آب بردارم و در نقش سیندرلا زمین را بسابم که دیدم سروصدا درست می شود. دلم یک کتاب سبک برای خواندن می خواست. چند ماه پیش ژان کریستف را از کتابخانه گرفتم که بخوانم اما نتوانستم. بردم و پس دادم. رومن رولان را که می خوانی باید روی تک تک جملاتش مکث کنی. باید با جان و دل بتوانی لمسش کنی. من اصلا توی آن بحرانی که داشتم نمی توانستم. پس چاره ای نیست جز پناه بردن به آشپزخانه. صبحانه آماده کردم. اول پسر کوچکم بلند شد که مثل پدرش سحرخیز است. قیافه اش از تعجب دیدن من تماشایی بود. گیله مرد هم شگفت زده شد. توی تاریخ زندگی مشترک، اولین روز غیر تعطیلی بود که زودتر از او بلند شده بودم.
پ.ن بی ربط: از شنیدن حرف ها و خبرهای آدم های درجه ی اول تا هزارم فوتبال ایران شاخ درآمده ی ما توی سال های اخیر دراز و دراز تر می شود. راستی پس اخلاق ورزشی کیلویی چنده؟
جمیله تک فرزند پدر و مادرش بود و وقتی درسش تمام شد بلافاصله برگشت ایران تا با پسر یکی از اقوام که قبلا قول و قرارهاشان را گذاشته بودند ازدواج کند. شب جمعه ی هفته ی بعد عروسیشان بود که یک روز صبح یکی از دوستاش زنگ می زند تا برای به آب انداختن کتاب ها و نشریات ممنوعه همراهش باشد. از همان بی عقلی هایی که گاهی هرکس ممکن است انجام دهد. هر دو چادر سرشان می کنند و ساک های پر از کتاب و روزنامه را می گیرند زیر چادر و می خواهند با اتوبوس شرکت واحد بروند کتاب ها را بیاندازند توی رودخانه ای که از وسط شهر می گذرد و از قضا قسمتی از آن از کنار س*پ*اه رد می شود. از مرد بلیط فروش می پرسند این اتوبوس از س*پ*اه می گذرد؟ بعدها او برای خانواده شان تعریف کرد که چون زیر چادرهاشان ساک داشتند و این سوال را پرسیدند، شک کردم که شاید بمب داشته باشند و بهمین دلیل گزارش دادم. جمیله و دوستش می نشینند تا اتوبوس پر شود که می بینند محاصره شده اند. داخل ساک هاشان را می گردند و با دیدن کتاب ها می برندشان به ناکجا آباد. یکی دو هفته بعد جوانک پ*ا*س*دا ری می رود در خانه شان و به پدرش می گوید من داماد تو هستم و فردا ...تومان(مبلغش دقیقا یادم نیست) بیار و جنازه ی دخترت را تحویل بگیر.صاحب اصلی آن کتاب ها به واسطه ی آشنا کلفتی که داشت سه ماه بعد آزاد می شود.
از آن روز تا امروز هیچ دفعه ای نشده که از کنار آن جای لعنتی رد شوم و یاد جمیله نیفتم. هیچ نشده که آن تابلوی سفید و سبز را نبینم و یاد آن غروب تابستانی، یاد اشک دختر خاله ی بزرگ ، سکوت تکان دهنده ی دخترخاله ی کوچک، فریادهای خاله توی اتاق دربسته و بغض خودم که12 -11 سال بیشتر نداشتم نیفتم و چشمم خیس نشود. امروز باز گذرم به آن طرف افتاد. باز یاد جمیله برام زنده شد. این زخم کهنه التیام ناپذیر سال هاست که توی دل تک تک ما به جا مانده. سالهاست...
از دیشب ذهنم درگیر این سوال است که برای زن و شوهری که حرف هم را نمی فهمند چه می توانم بکنم. هردو تحصیل کرده اند و هردو 37 ساله اند و از نظر مالی مشکلی ندارند. دیشب زن با بچه ی دو ساله اش به حالت قهر آمد خانه ما. گیله مرد طبق معمول این روزها حالش خوب نبود و خوابیده بود. من و بچه ها واقعا نمی دانستیم باید چکار کنیم. زن می گوید که از مردش متنفر شده. مرد می گوید زنش منطق ندارد. مرد حاضر نمی شود بروند پیش مشاور. زن در خانواده مرفهی زندگی می کرد و پدر و مادر تحصیلکرده داشت. آدمی شلوغ است و شدیدا اجتماعی. مرد پدر و مادری بیسواد داشت و خانواده اش از نظر فرهنگی و رفاهی خیلی در سطح پایین تری قرار دارد. آدمی کم حرف و ساکت است. مرد آدم موجه و خوبی ست، اما اختلاف دوتاییشان از نظر اخلاقی مثل شب و روز است. قبل از ازدواج هم هیچ عاشقیتی با هم نداشتند و آشناییشان خیلی اتفاقی بود و در زمان خیلی کوتاهی به ازدواج منجر شد. زن می گوید دیگر حاضر نیست به خانه برگردد. توی خانواده ی زن، ریش سفید خانواده، پدر زن بود که بسیار آدم عاقل ، متین و محکمی بود و چند سال قبل از ازدواجشان از دنیا رفته و دیگر بزرگتر قاطعی در خانواده پیدا نمی شود. من فکر می کنم من و گیله مرد بعنوان دو تا آدم بیطرف بشینیم با دوتاییشان صحبت کنیم و یکجوری شرایط را مهیا کنیم تا دوتایی بدون تنش با هم صحبت کنند. اما گیله مرد حاضر نیست پادرمیانی کند. شاید دلیلش بیحوصلگی این روزهایش باشد. اما ذهن من سخت درگیر است. نمی دانم باید چکار کنم. زن مثل شمع دارد آب می شود. تحمل دیدن غصه اش برایم سخت است.
وقتی مدیر قبلی ما چند ماه پیش به انواع مختلف جرم های مرتکب شده با افتضاح برکنار شد و همزمان وزیردر دور دوم سفر استانی رییس جمهور به سازمان ما آمد و بعدش هم وسط صحبت ها و گزارش ها نصفه کاره ول کرد و رفت و بعد از کلی بد و بیراه که بهش گفتیم، شنیدیم که از اوضاع نابسامان اینجا قهر کرده و رفته تا تغییرات اساسی بدهد، کلی ذوق کردیم و کلی هم عذاب وجدان گرفتیم که چرا زود قضاوت کردیم و بعد منتظر تغییرات ماندیم. از آن روز فکر کنم حدود پنج شش ماهی می گذرد. وضعیت سازمان ما نه تنها ذره ای بهتر نشده که روز به روز اسف بار تر می شود. مدیران ما حتی اصول اولیه مدیریت را هم نمی فهمند.این ها به اندازه یک نخود مغز داخل کله شان پیدا نمی شود ولی در مسند قدرت قرار گرفته اند و با آن یک اپسیلون مغزشان توانسته اند انواع ارتباطات را با قدرت های استانی و کشوری از طریق نشان دادن انواع باغ سبز برقرار کنند و با حمایت آنها با همه گندهای فراوانی که می زنند جایگاه خودشان را حفظ کنند. هر روز چیزهای تازه ای می بینیم که با هیچ عقل سلیمی جور در نمی آید. مدیریت غیرعلمی و پلیسی و نگاه مشکوکانه و بدبین به ناچیزترین قضایا جو ناامنی ایجاد کرده که جز استرس چیزی بهمراه ندارد. هرگز یادم نمی آید در همه ی این سال ها اینقدر منتظر و نگران نتیجه انتخابات بوده باشم.
وقتی ظهر چهارشنبه ی آخر سال، دو ساعت و نیم مرخصی گرفتم و برگشتم خانه می دانستم که 16 روز آینده به سرعت برق و باد می گذرد. تصمیم گرفتیم تا جایی که دست خودمان است روزهای خوبی داشته باشیم. استراحت خوبی بود، هرچند که دیدو بازدیدهای عید، توی بعضی روزها نفس گیر می شدند، اما با این همه روزهای مهربان و خوبی گذشت. روزهایی که فرصت پیدا کردم صدای بلند خنده هایم را بعد از هفته ها و ماه ها بشنوم. فرصت خوبی بود برای مهمانی دادن و مهمانی رفتن های دلنشین. فرصتی برای نشستن شبانه پای سریال دوست داشتنی و زیبای 24 و یا سریال آلیاس که هرچند گاهی خیلی اتفاقات و معادلات آن از طریق فیلم های هندی یا کارتون های بچگانه پیش می رود ،اما دلیل خوبی بود برای دورهم نشستن های شبانه ی خانوادگی. فرصت خوبی بود برای بودن درجمع دختردایی ها و خانواده هایشان که بعد از ماهها دور هم جمع شده بودیم و دوباره مثل دوران خوش نوجوانی و جوانی اراجیف گفتیم و شنیدیم و الکی الکی به درز دیوار خندیدیم و از هوای بهاری لذت بردیم. فرصتی بود تا افکارم را متمرکز کنم روی اینکه باید باید باید بیشتر به فکر خودم باشم. حداقل به خاطر بچه ها که می دانم فعلا چقدر به من احتیاج دارند. فرصتی بود تا به خودم، در گفتگوهای مداوم روزها و شبها با خودم بقبولانم که همه چیز را نمی توان در کنترل خود داشت و همیشه اتفاقات تابع دلایل مختلفی ست و لازم نیست که خودم را نخود هر آشی کنم. در یک حرکت بسیار انقلابی برای اثبات رهایی خودم از بعضی افکار آشفته و نگرانی های مدام، امروز بعداز سه سال برگشتم باشگاه. وقتی با بدن کوفته ناشی از بی تحرکی و رخوت سه ساله و خیس از عرق، زیر دوش آب داغ رفتم از این "نقطه ی شروع" دچار احساس خوشایندی شدم.
تمام این روزها سعی کردیم خانه را مرتب نگه داریم. با همه ی شلختگی که چهارتاییمان مبتلایش هستیم همیشه ظرف ها شسته و همه ی خانه مرتب و تمیز بود. امروز در اولین روز کاری و اولین روز هفته،درحالی که صبح وقتی از خانه می رفتیم بیرون فقط سه تا استکان نشسته توی سینک بود، حالا به اندازه یک مهمانی 12 نفره ظرف نشسته داریم. میز غذا خوری پر شده از چیزهای بی ربط مثل دوربین فیلمبرداری،یک ظرف میوه و یک ظرف شیرینی، کیف گیله مرد، یک بسته نان و روسری من، و کل خانه انگار شخم زده شده. یک کوه لباس شسته ی تا نکرده یک گوشه ریخته و همه ی این ها یعنی که دوباره زندگی واقعی شروع شده. زندگیی که کار است و تلاش و خستگی و بدو بدو و با همه ی سختیهاش دوست داشتنی. زندگیی که می خواهم با دو سه سال گذشته ام که خیلی مشکل و سخت گذشت، متفاوتش کنم.
امروز صبح که گیله مرد بیدارمان کرد یک لحظه حساب کردم که چند روز مانده تا آخرهفته و آرزو کردم که کاش می شد بیشتر بخوابم یا کاش هنوز تعطیلات تمام نشده بود. اما ناگهان به خود آمدم که باید باید این اولین روز کاری سال جدید را با انرژی شروع کنم. پس سلام بر زندگی
پ.ن: وقتی روز سی ام اسفند از 10 صبح تا غروب آب ما و نصف شهر قطع شد، چقدر خدا را شکر کردم که آن دوست عزیز به دعوت من برای ناهار روز عید جواب منفی داد. فکرش را بکنید روز عید باشد و ناهار تدارک ماهی ببینی با آن بوی سمج و یک خروار کار نکرده ی مخصوص ساعات آخر سال هم باقی مانده باشد و مهمانی هم دعوت کرده باشی که اولین بار است میخواهی باهاش روبرو شوی و درست بعداز خردکردن ماهی بفهمی که آب قطع است. چند بار خدا را شکر کرده باشم از این که گفت نمی آییم خوب است؟