تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها
امیدوارم همه ی ما بتوانیم کوله بار رنج ها و سختی های امسال را بر زمین بگذاریم و سبکبار و آسوده به استقبال بهار رویم.

تک تک روزهای سال جدیدتان همچون بهار سبز و باطراوت باد

بهاران مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط گیل بانو  | 

سرشار از ناگفته ها هستم، اما کلمه در ذهنم ردیف نمی شود. خسته ام. حالم خوب است. اما خسته ام. امسال کارهای آخر سال را زودتر شروع کردم و با وقت و آرامش بیشتری انجامشان دادم. هیچ سالی مثل امسال مشتاق نو شدن نبودم. شاید فکر می کنم با پایان سال و نو شدن طبیعت، سختی ها هم پایان می یابند. یعنی واقعا امیدوارم اینطور باشد. درحالی به استقبال بهار می روم که پیشاپیش عیدیم را گرفتم. گیله مرد و پدر به یاری و لطف خدا از بحران سختی  گذشتند. هرچند انرزی زیادی از دست دادم و از درون تهی هستم. حالا دیگر طاقت هیچ فشار و استرسی را ندارم و هرچیز کوچکی مرا برانگیخته می کند اما راضیم و سخت تلاش می کنم تا خودم را حفظ کنم. هفته ی پیش نوبت ویزیت روانپزشک مادر بود. دکتر وقتی مرا دید مادر را فراموش کرد. یعنی قیافه من اینقدر داغان بود که بی مقدمه ازم پرسید چرا اینقدر مغمومی و من گفتم خسته ام، نه مغموم. و بی اختیار شروع کردم برای او که داستان پدر و مادر را می داند، گفتن داستان گیله مرد و ملانوم و اینترفرون را . کاری که خیلی بدم می آید که تا به هرکس که می رسم داستان زندگیم را بگویم. اما انگار احتیاج داشتم برای کسی رودررو صحبت کنم. دکتر سفارش کرد که اصلا شرایط خوبی نداری و مواظب خودت باش و حتما ورزش را فراموش نکن. حالا تصمیم سخت گرفتم که از بعداز تعطیلات بروم باشگاه. بیصبرانه منتظر تعطیلاتم تا خودم را دوباره پیدا کنم و سر و سامانی به خودم بدهم. لازم است فرصتی داشته باشم تا ری ست شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:39  توسط گیل بانو  | 

این روزها لبریز از حرف بودم،اما وقت نوشتن نداشتم. حالا هم خیلی پراکنده ام. فکر می کنم باید شماره گذاری کنم.

1-رور پنجشنبه کلاس فیزیک پسرم با سفارشات مسئولین مدرسه به طرفین بییسروصدا تمام شد،هرچند با ترشرویی. حالا پسرم پیله کرده که چون جلسه ای که از کلاس بیرونش کرده شروع مبحث نور و آینه ها بوده و او سرکلاس نبود، از جلسه ی بعدی هم چیزی نفهمیده و مسئولین باید برایش جلسه ی اضافی بگذارند. حالا چقدر دیدنی ست آن جلسه ای که دانش آموز لجوج و معلم بداخلاق با هم تنها شوند.

2-از همه ی دوستان عزیزی که درمورد پست قبل کامنت گذاشتند و سفارش کردند ممنونم، اما قبول کنید که تا آدم توی شرایط قرار نگیرد نمی تواند تصمیم نهایی را بگیرد. من هم اصلا دلم نمی خواهد بچه ام زیر بار حرف زور برود. اما او را با همه آرامشی که دارد خوب می شناسم. او کپی نوجوانی خودم است. با همان خودرایی ویکدندگی و لجبازی ذاتی . خوب هم می دانم که آدم توی سن و سال او حساب مصلحت را نمی کند و منطق و عقل را نمی شناسد. هر کاری که در لحظه فکر می کند درست است به نظرش عاقلانه ترین کار دنیاست. اما سن که می رود بالا انگار آدم، محافظه کار می شود. این ربطی به نسل دیروز و نسل پریروز و نسل امروز ندارد. زندگی با سختیهاش به آدم مدارا و صبر را یاد می دهد. و بخشش و گذشت را می شناساند. این منی که حالا هستم با منی که 20سال پیش بودم اینقدر متفاوت است که خودم هم باور این همه تفاوت برام مشکل است. من به عنوان یک مادر حق دارم نگران باشم و او حق دارد که نگرانی مرا نفهمد. همانطور که من هرگز نگرانی مادرم را نمی فهمیدم و حالا بعد از گذشت این همه سال می فهمم که چه می گفت. نمی خواهم با لجبازیهاش گرفتار مسائلی شود که به نفعش نیست و هیچ چیز را هم عوض نمی کند. نمی خواهم با حرفهام تحریکش کنم. می دانم آماده است که تحریک شود. آدم توی این سن فکر می کند که می تواند همه چیز را اصلاح کند. اصلا انگار همه منتظرند او کاری کند.

3-چند قسمت اول سریال گل های گرمسیری را دیده بودم. از زمان اتفاقش خوشم می آمد. هفته ها بود که ندیدم تا دیشب که دیدنش آتشم زد. باز هم قصه نسل ما بود. نسل ما! نسل ما! نسل ما! همان نسلی که "نسل عجیبیه. چه چیرها دید. چه چیزها شنید. حالا هم باید چه چیزهایی بگه". آه از این نسل ما!

4-گیله مرد سرسختانه سعی می کند با افسردگی مبارزه کند. این آمپول لعنتی برای خودش غول عظیمی ست. خیلی کارها از دستش بر می آید. اوضاع خیلی بهتر از قبل شده. همه داریم سعیمان را می کنیم. او با دوستانش گاهی می رود بیرون شهر. گاهی یک مهمانی کوچکی می دهیم. گاهی هم گریزی به کنار دریا می زنیم. اما از یک چیزهایی انگار گریزی نیست. گاهی هم پیش می آید که دربرابر قدرت دارو کمی خم شویم. گاهی انگار زورش بر ما می چربد. وقتی آمپولش را می زنم انگار سوزن را دارم توی قلبم فرو می کنم. در اثر تکرار تزریق، دستاش قرمز شده و تحمل دیدنش برام خیلی سخت است. اما باید خودم بزنم. دوست ندارم بیرون از خانه بزند و مورد هجوم سوال دیگران قرار بگیرد. آخ که زندگی چقدر آدم را گاهی می پیچاند. هرگز فکر نمی کردم بتوانم این کار را بکنم.پذیرشش از نظر روحی برای من خیلی سخت بود.

5-حرفهام تمام نشده اما باید بروم پلوی فردا را بپزم و گیله مرد،غر می زند که کی می خواهی کارهایت را تمام کنی. همیشه نصف شب خانه ی ما باید بوی غذا بدهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 22:53  توسط گیل بانو  | 

نگران فردا هستم. می دانم سر پرشوری دارد.بی مقدمه می گویم" فردا کج کج نگاهش نکن. دیگه کوتاه بیا. تحریکش نکن با نگات که یه چیزی بهت بگه. درگیری اگه بشه برات خوب نیست. ساکت نگاهم می کند. از معنی نگاهش دلم می گیرد. نمی خواهم بگویم ببخشش. می دانم در این سن بخشیدن معنی ندارد. اما باید این غائله ختم شود و پسرک این را نمی فهمد. بهش میگویم: من میدونم تو چی میگی. ولی اگه درگیری بشه مسیر زندگیت عوض میشه.آموزش و پرورش هیچوقت بخاطر یه دانش آموز ،معلم باسابقه شو زیر سوال نمی بره. اگه درگیر بشی مجبورت میکنن مدرسه تو عوض کنی و بعد، این وقت سال هیچ جا اسمتو نمی نویسن. باید بری یه مدرسه در پیت بشینی ها. باز سکوت می کند و در من یک خاطره خیلی تلخ قدیمی زنده می شود. دلم نمی خواهد برایش تعریف کنم که من یک بار این راه را تا ته رفتم  و به جایی نرسیدم. از به زبان آوردنش ابا دارم. تلخیش آزارم می دهد. می گویم کلاست تمام شد برام یه اس ام اس بزن. سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.

بچه ها خیلی کوچک بودند. شش ماهه و نوزده ماهه. می گذارمشان مهدکودک.آن وقتها مهد کودک های معدودی بودند که بچه های زیر دوسال را می پذیرفتند. سر یک ماه پسر کوچکم سخت بیمار می شود و می ماند پیش مادر، و پسر بزرگم می رود. دیر به حرف آمد و آن وقت هنوز حرف نمی زد. بعد از دو سه ماه با ادا و اشاره به مادر می فهماند که تنبیهش می کنند. اول فکر کردم مادر اشتباه می کند، ولی بعد با پرس و جو از مربی که با سرویس می آمد دنبالش می فهمم که چون زیاد لجبازی می کند مدیر مهد هرروز تنبیهش می کند. دیوانه می شوم. این یکی هم می شود مهمان هرروزه مادر و من می افتم دوره. چندتا مادر دیگر را پیدا می کنم. کم و بیش آنها هم چیزهایی فهمیده اند.اما چون بچه هاشان می توانند حرف بزنند شدت تنبیه زیاد نیست. می روم بهزیستی. قسمت اداره مهدکودک ها.نتیجه نگرفتم. بعد از چند بار رفت و آمد موفق می شوم بروم پیش مدیرکل وقت. اول زیربار نمی رود. اینقدر می گویم و می گویم تا بروز می دهد که می داند، که چندبار تذکر داده اند، که طرف از آن دم کلفت هاست و نمی توانند زیاد بهش گیر بدهند. آخرش هم بهم می گوید شما اگر خیلی اصرار داری ما نمی توانیم کاری بکنیم. باید بروی شکایت کنی. گرم بودم و جوان بودم و هنوز سرم به سنگ خیلی سختی نخورده بود. گفتم باشه. میرم. آمدم از اتاقش بیرون.

رفتم از اداره  زنگ زدم برای مادر تعریف کردم. گفت کوتاه بیا. پدر فهمید گفت کوتاه بیا. گیله مرد شب از سرکار برگشت گفت کوتاه بیا. اما مرغ من یک پا داشت. گفتند باید اول شاهد داشته باشی. بعد بری شکایت کنی وگرنه محکوم میشی. مربی ها را پیدا کردم. خواهش کردم. دلیل آوردم. اما هیچکدام حاضر نشدند که شاهد شوند. نمی خواستند شغلشان را از دست بدهند. دو سه تا مادری را که پیدا کرده بودم هم حاضر نشدند. نمی خواستند بچه هاشان سرگردان شوند. می گفتند تو مادرت بچه ها را نگه میدارد. خیالت جمع است. توی همین گیرودار بود که خانم مدیر برام پیغام داد پاتو از کفشم بیرون بیار وگرنه بد می بینی. تنها بودم. محل کار گیله مرد یک شهرستان دور بود و کارش زیاد بود. صبح زود می رفت و آخرشب می آمد. خسته و لهیده. من بودم و دوتا بچه زیردوسال با کلی گرفتاری. کارمند تازه کاری بودم که برای این کارها همش مرخصی می گرفتم و این باعث شده بود توی اداره هم مشکل پیدا کنم. بی تجربه و خسته بودم. بالاخره از نفس افتادم. یعنی اگر به خودم بخواهم راست بگویم ترسیدم. برادرش یک گردن کلفت مهم بود. تازه فهمیده بودم و من دیگر توان نداشتم. ول کردم. تازه آخرش زنک ،اسم بچه ها را به مهدکودک های دیگر داده بود و تا دو سه سال،چندتا مهدکودکی که مراجعه کردیم حاضر به ثبت نام بچه ها نشدند و محترمانه عذرمان را خواستند. آخرش در آمد که به آنها گفته پدر و مادر شری دارند این بچه ها، که همش دردسر درست می کنند.

حالا نمی خواهم یکبار دیگر این ماجرا تکرار شود. و نمی خواهم این داستان را براش تعریف کنم. و نمی خواهم غرورش ترک بردارد. و می دانم همه ی این ها یک جا جمع نمی شود. نگرانم. فقط همین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:42  توسط گیل بانو  | 

برای این که بتوانم بازگویش کنم لازم بود چندروز بگذرد تا عصبانیتم فروکش کند. تا بتوانم هضمش کنم. هضم نشده،اما عادت کردم به سنگینیش.

 از زمانی که ناظم دبیرستان دنبال مایی که هنوزعادت به روسری سرکردن نکرده بودیم و هیچ جوری نمی توانستیم جمع و جورش کنیم و ازهرطرف که مویمان را جمع می کردیم از طرف دیگر بهم می ریخت با قیچی می دوید تا بلندی موهایمان را ببرد چیزی حدود 25 سال می گذرد. 25 سال زمان زیادی ست برای  بازسازی یک نظام. در ۲۵ سال حتی می شود یک نظام را درهم کوبید و آن را اساسی از نو ساخت. توی این ۲۵ سال،خیلی چیزها عوض شد. خیلی چیزها متحول شد و خیلی چیزها بکلی ویران شد.اما نظام آموزشی ما به اندازه سر سوزنی تغییر نکرد. شاید هم کرد، رو به ویرانی بیشتر.

 آن هایی که حالا پا به دبیرستان گذاشتند با مایی که ۲۵ سال پیش پا به دبیرستان گذاشتیم فرق های زیادی دارند و نمی دانم چطور این را نظام آموزشی ما با این همه ادعا نمی فهمد. نمی فهمد شیوه ای که برای نسل ترس خورده ی رنجور ما که حتی پوشیدن شلوار جین او را از نشستن در دانشکده پزشکی ولو با رتبه دورقمی محروم می کرد، دیگر به کار نسل امروز نمی آید. نمی فهمد همین جوانک متینی که حرمت بزرگتر را نگه می دارد، که رسم ادب را می داند، که برای خودش انگیزه و هدف دارد اگر جری شود ادب و حرمت را زیر پا می گذارد.رو در روی بزرگتر می ایستد. بی هدف و بی انگیزه می شود. با خودش زمزمه می کند که وقتی در شروع این رفتار را با من می کنند وای به حال فرداها و به همین آسانی، دقیقا به همین آسانی  جرقه ای زده می شود که شاید شروعی برای مهاجرت فردا باشد.

دبیر فیزیک به جرم این که پسرک دست در جیب کاپشن،  وارد کلاس شد او را با توهین وادار کرد که از کلاس یبرون برود. دبیری که زمانی هم دبیر من بود، که شاید نوه او به سن پسرک باشد و خودش شهره شهر است به با سواد بودن و بی اخلاق بودن، و در مدرسه ای که بهترین مدرسه ی شهر است. زمانی این شهر،در همین گذشته های نزدیک در سوگ دبیر فیزیکی نشست که قبل از هرچیز انسان بود و انسان ماندن را به شاگردانش می آموخت و حالا این یکی دانش آموزان را وادار می کند که ادب و معرفت و حرمت را زیر پا بگذارند. پسرک بدون جواب و با آرامش از کلاس می آید بیرون و حالا نقشه دارد برای جلسه ی دیگر که اگرباز چیزی بگوید چه کند. من و گیله مرد هرکدام جداجدا و هریک به شیوه خودمان با مدیر صحبت کردیم. معذرت خواست و معتقد بود که درمورد پسرک اشتباه شده و قضیه را تمام شده تلقی کرد. اما بهش اطمینان دادم که ازنظر پسرک هنوز تمام نشده و برخورد بعدی معلم می تواند خیلی موثر باشد.گفتم نوبر معلم خوب که نیست. که ما معلم خوب زیاد دیده ایم که در درجه اول درس اخلاق به ما دادند. گفتم اگر پاش بیفتد تا اداره هم می روم، حتما سیستم نظارتی هم در کار معلمان وجود دارد. گفتم، اما حتی خودم هم هیچ اعتقادی به گفته ام ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:39  توسط گیل بانو  | 

خانم دکتر انکولوژیست، آمپول های گیله مرد را برای دوماه دیگر تمدید کرده. حالا دیگر آمپول ها را من می زنم. یعنی مجبورم کرد که بزنم. دیگر عوارضش خفیف تر شده. شاید بدنش عادت کرده. خودش می گوید دستت سبک بوده. اما با همه ی این احوال زندگی ما تنظیم شده روی یک روز در میان هایی که آمپول نمی زند و زندگی خودش و ما و روابطمان با دیگران با همه ی سعیی که می کنیم به روی خودمان نیاوریم، اما تا حد زیادی محدود شده. آدمی که عاشق شغلش بوده و گاهی روزانه ۴۰۰-۳۰۰ کیلومتر توی شهرستان های مختلف این استان رفت و آمد می کرد حالا بیشتر اوقات توی اداره هست و می دانم برایش سخت می گذرد. این که همه مراعاتش را می کنند و او تصور می کند که دارند ترحم می کنند. به روی خودش نمی آورد، اما خوب می شناسمش. من نهایت سعیم را می کنم تا همه چیز را عادی جلوه دهم و روحیه ام هم خوب باشد. اوایل که خیلی سختی می کشید ،می دیدم که آرام آرام به طرف افسردگی می رود. البته افسردگی از عوارض این دارو هم هست. اما حالا شرایط کمی بهتر است و ما هم عادت کردیم و او هم سرزنده تر از روزهای اول درمان است و اشتهایش کمی بهتر شده. هرچند گاهی خیلی همه چیز دلگیر است. اما اینجور وقتها به خودم و او می گویم که باید یادمان باشد که شرایط می توانست خیلی خیلی بدتر از این باشد و نباید ناشکری کنیم. حتما این روزها هم تمام می شود.

اما با این همه گاهی دلم تنگ می شود برای یک مهمانی بزرگ که تمام خواهرها و برادرهای گیله مرد باشند و من قبل از مهمانی کلی غر بزنم که خسته شدم و بعد که مهمانها می آیند و می نشینند سر غذا و تعریف می کنند کلی ذوق بکنم از اینکه جمعشان کردم. بعد از غذا گیله مرد هی چای تعارف کند و من شیرینی. او میوه تعارف کند و من زیردستی های پر را عوض کنم و همه گرم صحبت باشند و من رضایت را در قیافه هاشان بخوانم و وقتی همه رفتند با همه ی خستگی، سبکبار و راضی باشم.

گاهی دلم تنگ می شود برای یک مهمانی کوچک با خانواده دوست دوران دبیرستانم. چهارتا پسرها بروند با هم مشغول باشند و ما چهارتا بنشینیم و باهم کل کل کنیم و بخندیم و خوش باشیم.

گاهی دلم تنگ می شود برای غروب جمعه ای که چهارتایی برویم ماسوله و روی آن بالکن دوست داشتنی بنشینیم دور نیمکت و کباب سفارش بدهیم و یک آسمان صاف پر از ستاره و یک ماه خوشگل بالای سرمان باشد و سوز سرما بخورد به من و با گرمای درونم بجنگد و من غرق لذت شوم.

گاهی دلم تنگ می شود برای ظهرهای جمعه ای که پدر مهمانمان می کند بیرون و گیله مرد رستورانی را انتخاب می کند توی یک نقطه دور. توی ماسال،گاهی صومعه سرا،گاهی ماسوله و گاهی لنگرود و لاهیجان. و پدر هی غر بزند که مگر نمی شد این غذا را توی رشت خورد؟ و ما بلند بلند بخندیم و اذیتش کنیم که چرا حالا که به ما رسیدی اینقدر بی حوصله شدی و آن وقتها که با دوستهات می رفتی و مسابقه ی خوتکا خوری می دادید حاضر بودی تا آن سر دنیا هم با آنها بروی و اینقدر بگوییم و بگوییم تا او هم بخندد.

گاهی دلم تنگ می شود برای همه ی روزهای عادی زندگی.برای همه خوشی های کوچک اما دوست داشتنی زندگی. برای روزهایی خالی از دکتر و دارو و آزمایش. برای روزهایی سرشار از سلامتی. اما حتما زندگی روال عادی را از سر خواهد گرفت. حتما

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 12:42  توسط گیل بانو  |