تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

ثقل زمین کجاست، من در کجای جهان ایستاده ام؟

با باری ز فریادهای خفته و خونین،

ای سرزمین من، من در کجای جهان ایستاده ام؟

  صاحب آن چشمان سیاه نافذ، آن شانه های نحیف و آن مشت های گره کرده که در عصر یک روز سرد زمستان برای زهرچشم گرفتن از مخالفان، تصویرش از تلویزیون دژخیم پخش شد، درحالی که  با صدای رسا و قاطع اعلام می کرد از خودش هیچ دفاعی ندارد و چون اجازه ندادند از ملتش دفاع کند نشست در حالی که می دانست مجازاتش چه خواهد بود ،نمی دانم  چه جادویی با خود داشت که اثرش بعد از گذشت سی و چند سال هنوز در عمق وجود دخترک چهار پنج ساله ای که آن روز اتفاقی پای تلویزیون نشسته بود زنده است. بی شک یاد او و همه ی مدافعان آزادی همیشه در دل ها زنده خواهد ماند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 8:16  توسط گیل بانو  | 

باورم نمی شود یک سال گذشته. یکسال است که سنگ صبور من شده این وبلاگ و شماهایی که در غم های فراوان و شادی های اندکم شریک بودید. نمی دانم در این یک سال سخت، اگر اینجا را نداشتم به کجا باید پناه می بردم. فکر داشتن یک وبلاگ و وسوسه نوشتن که مدتها بود با آن بیگانه شده بودم از خیلی پیش تر به سرم افتاده بود ، شاید از زمانی که خواننده ثابت وبلاگ آلوچه خانم شده بودم و کتاب آلوچه خانم فرجام را خواندم و دیدم که چقدر داستانش شبیه داستان من یا شاید شبیه داستان همه ی مایی ست که این نسل عجیب و سرگردان از اینجا مانده و از آنجا رانده را ساختیم. به هر حال بدون اغراق این اولین جرقه بود برای داشتن یک وبلاگ و یافتن دوستان معرکه ای مثل شما. شما که در این یکسال حامیان معنوی من بودید در مقابل مشکلات کوچک و بزرگی که سرم خراب شد و اگر توانستم تاب بیاورم این فشارها را که گاهی بسیار عظیم و سنگین می شدند به یاری شما بود. خوشحالم از بودن در اینجا در کنار شما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 11:44  توسط گیل بانو  | 

عهد کرده بودم روزه ی سکوت بگیرم و از این روزها هیچ ننویسم. شاید به حالت قهر و شاید اعتراض و شاید دلمشغولیهای شخصی. توی همه ی این سی سال یادم نیست که جز امسال چشمم را به روی خاطرات این روزها ببندم، حتی حاضر نشوم یک سرود را که برایم آنهمه عزیز بودند تا آخر گوش دهم یا خاطره ای از آن روزها که هرچند 9 ساله بودم اما تک تک روزهایش واضح و شفاف در خاطرم مانده، برای دوروبری هایم تعریف نکنم. اما امسال ذهنم را قفل کرده بودم به روی همه ی آن چه که به آن روزها مربوط می شد. در خاطرم آن روزها،روزهای مقدس و بکری هستند که نمی خواهم با پلیدی های این روزها پیوندشان بزنم و اصلا هم قبول ندارم که آن همه شور و عشق ،آن همه فداکاری و اعتقاد همه دسیسه بود و یا احساسات مهار نشده ی یک ملت.

من بهیچوجه اهل سیاست نیستم و دانش سیاسی ندارم، اما به عنوان انسانی که دوره های مختلف زندگیش درست همانند سایر هم نسلانش عجین شده با بزرگترین تحولات کشورش، این را می دانم که انقلاب غالبا چاره ساز نیست و ویرانگر است و معمولا اولین قربانیان انقلاب، شاید اصلی ترین عواملش باشند و این را هم می دانم که باید دنبال اصلاحات بود نه انقلاب. اما انقلاب 57 را سوای همه ی این ها می دانم. آخر در حکومتی که گوشت و پوست و استخوانش وابسته بود و خودفروخته،چطور می توانست اصلاحات صورت بگیرد.

از دیروز که می بینم با اعلام حضور خاتمی در پسرهایم شوری بوجود آمده،دلم می سوزد. برای نسل آنها که دلشان را دارند خوش می کنند به کسی که یک بار به بن بست خورده و آنها یادشان نیست آن روزها را، دلم می سوزد برای خاتمی که چقدراین دفعه بارش  سنگین تر است و چقدر توقع همه از او بیشتر و او در خیال همگان نقش منجی را دارد ایفا می کند که قرار است بیاید و اینجا را گلستان کند و دلم می سوزد برای خودمان که فقط اعلام حضور خاتمی کافی بود که خیالمان جمع شود. با اینکه می دانیم این بار هم شاید سرخورده شویم، اما حداقلش اینست که از شر یک متوهم روان پریش که بعد از سال های دهه 60 ، بدترین سالها را برای یک ملت رقم زد راحت می شویم.

از دیشب که شور پسرها را برای آمدن خاتمی می بینم همش یاد قسمتی از شعری می افتم که کلاس چهارم، در اولین انشای بعد از پیروزی انقلاب نوشته بودم و مطمئن نیستم که شاعرش کیست اما می دانم که در مجله ی سپید و سیاه آن زمان به اسم گلسرخی چاپ کرده بودند...

....برویم، برویم، برادر، رقیق

ودل را به جریان خروش رود بسپاریم

سپرها از پوشالند

دیوارها از کاغذ

و تاریکی را حریق چشم ما می سوزاند....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 11:3  توسط گیل بانو  | 

زندگی انگار حسابی پایش را کرده توی کفش من و اصلا هم دلش نمی خواهد پایش را بیاورد بیرون. نمی دانم چه لذتی می برد از کل کل کردن بامن.  خیلی خسته ام. خسته از خوردن پی در پی بغض هایم. خسته از خنده های الکی و ظاهرسازی برای حفظ روحیه بقیه. خسته از هرچه نوبت دکتر و خود دکتر و بیماری های جورواجور و دارو. خسته  از حمل تنهایی یک بار سنگین و پرمخاطره. خسته از گرفتن تصمیمات بزرگ به تنهایی. خسته از تکرار غصه ها در خودم.

روزی چند بار با خودم تکرار می کنم کاش یک برادر بزرگ و قوی داشتم تا این بار را با او نصف می کردم؟  اما بی فایده ست. کسی نیست. خودمم. تنها و تنها.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:42  توسط گیل بانو  | 

وقتی که خانه هست یا توی دست و بالش خوراکی هست و دهانش می جنبد و یا زیر تلویزیون دراز کشیده ، وقتی هم که غذا درست می کنم مثل اجل معلق سر می رسد و سفارش می کند که مثلا توی کوکوی سیب زمینی زردچوبه به اندازه بریزم، توی عدس پلو و آبگوشت و کوکوی سبزی دارچین نریزم، توی برنج حتما نمک بریزم که من هیچوقت هم گوش نمی دهم و خیلی چیزهای دیگر این قدر می گوید و می گوید تا حرصم می گیرد و چپ چپ نگاهش می کنم، وقتی که خسته ام می گوید ظرف ها را بگذار من می شورم، وقتی صبح ها شونصدبار صدامان می کند و هربار عهد می کند که دیگر از فردا ،صبح زود از خانه بزند بیرون و ما را بگذارد خواب بمانیم و هیچوقت هم این کار را نمی کند، وقتی هر دفعه می گوییم چاق شدی می گوید لباس هایم مرا چاق نشان می دهد، وقتی زیاد غذا می خورد می گوید چون یواش می خورم طولانی شده و بعد لج می کند که دیگر از فرداشب شام نمی خورم و ما همدیگر را نگاه می کنیم و می خندیم چون قبلا هم بارها و بارها این جمله را شنیدیم، وقتی هرموقع که غذا خوشمزه می شود می گوید دلیلش فلان ماده اولیه ایست که بهش زدی و هروقت غذا خوب نمی شود می گوید "اصلا حوصله ی غذا پختن نداری"، وقتی ازش حرف می پرسم راست و درست جوابم را نمی دهد و اینقدر مرا می پیچاند تا قهر کنم و بعد جوابم را بدهد، یعنی همه چیز طبیعی ست.

اما چندین روز است که غذا خوردنش را ندیدیم،به آشپزخانه سرک نمی کشد، معمولا دراز نمی کشد و تلویزیون نمی بیند چون بیتاب است. اما خوش اخلاق است و خم به ابرو نمی آورد و صبوری می کند. دلم برای ایرادهای بنی اسراییلیش تنگ شده. برای غرغرهاش که خیلی وقتها مرا به خنده می اندازد و گاهی عصبانیم می کندتنگ شده.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 21:27  توسط گیل بانو  | 

عمل پدربالاخره شکر خدا روز سه شنبه با موفقیت انجام شد ودیروز عصر هم از بیمارستان مرخص شد. هزینه اش سفید شدن یک دسته ی کوچک از موهای شقیقه ام در طول فقط چند ساعت بود. با یک پوزخند توی آینه به استقبال اولین موهای سفیدم رفتم.

گیله مرد از دیشب درمانش را شروع کرد. چهار تا آمپول اول را قرار است هرشب و نصفه بزند و از آمپول پنجم کامل و یک شب درمیان. وقت زدن آمپول کلی مسخره بازی دراورد که غیرممکن است 1سی سی آمپول بتواند روی هیکل به این گندگی عارضه ای داشته باشد. اما حدود ساعت 2نیمه شب اقرار کرد که از آمپول شکست خورده. بسیار بدتر از تصور هر دوی ما بود. لرز خیلی خیلی شدید و بعد تب و حالت تهوع شدید با سوزش و درد تمام بدن. تا صبح طول کشید و حالا یکساعتی ست که توانسته بخوابد. نمی دانم چطور باید با این وضع سرکار برود. اما شاید بدنش کم کم عادت کند و عوارضش کمتر شود. یعنی امیدوارم که اینطور باشد.

یار غار من و رفیق و همراه همه ی روزهای سخت من و خانواده ام، خودش لحظه های سختی را می گذراند.دیشب توی آن حال بد به من دلداری می داد و می گفت راه ما همیشه طولانی تره. نگران نباش. بوسیدمش و دستش را که بشدت می لرزید محکم فشار دادم و در دلم بهش جواب دادم که بگذار طولانی باشد،اما انتها داشته باشد.

این مدت نتوانستم از دردانه و کوچولوش خبری بگیرم. کسی ازشان خبر دارد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 13:8  توسط گیل بانو  | 

دلم یک چاه می خواهد که مثل علی بروم بنشینم کنارش و غصه هایم را برایش بگویم. دیگر از شماها خجالت می کشم غصه هایم را اینجا بنویسم.

-----------------------------------

عمل پدر دیروز انجام نشد. بیمارستانی که برای یک عمل ساده خدا تومن پول می گیرد و دکتر هم بجز بیمه تکمیلی از ما قرار است مبلغ قابل توجهی پشت دست بگیرد نتوانست هماهنگی لازم بین اتاق عمل و سی سی یو را انجام دهد و می خواستند پدر را بخوابانند تا هرچند روز دیگر که سی سی یو خالی شود ولی ما پدر را آوردیم خانه. حالا چهار نعل می دویم تا بلکه بتوانیم یک تخت توی سی سی یو برای فردا رزرو کنیم. چون به دلیل مشکل قلب و کلیه اش بعدازعمل باید تحت نظر باشد. از طرفی بجز رضایتنامه های معمول هنگام عمل، یک رضایتنامه ویژه از من گرفتند و پدر و مادر خبر ندارند. دارم از ترس سکته می کنم. دعا کنید.خیلی خیلی به هم ریخته هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:17  توسط گیل بانو  | 

پسر کوچولوی ناز و شیرین زبانی که هردفعه ما تن به خواسته هاش نمی دادیم ، با ما قهر می کرد و می خواست برود خودش را توی جنگل گم کند،حالا جوانکی ست احساساتی،بی نهایت مهربان و آماده ی هرگونه فداکاری. جوانکی که در نگاهش عشق موج می زند و آدم دلش می خواهد هرلحظه بغلش کند و ببوسدش.این همه احساسات رقیقش همیشه نگرانم می کند. هردفعه که نگاهم به نگاهش گره می خورد دلم می لرزد.پسرکم امروز ۱۴ ساله می شود. خدا همیشه پشت و پناهش باشد.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8:33  توسط گیل بانو  | 

سولماز جان حالم را پرسیده بودی. چند روز پیش که یک روز آفتابی و قشنگ زمستانی بود آمده بودم که از حالم بنویسم . بنویسم که خوبم، اما نوشته ی آرتمیس را خواندم که براش زنگ زده بودی و گفتی که کیان ما آمده، اما باید عمل شود. حالم بد شد، خیلی بد. خودم را گذاشتم جای لیلا که تازه زایمان کرده و تنها و غریب است و جز همسرش کسی کنارش نیست. مادرها معمولا بعد از زایمان، اولین چیزی که می گویند پرسیدن حال بچه است و چقدر آدم خیالش راحت می شود وقتی بعد از نه ماه نگرانی به آدم می گویند یک کوچولوی ناز و سالم. انگار آدم خودش دوباره به دنیا آمده. .یک بار نه ماهه و سنگین و پراز نگرانی را بگذاری پایین خیلی به آدم می چسبد. اما لیلا ، تنها و خسته و توی غربت تازه بعدش گرفتار جراحی کوچولوی ما شد. دنیا رو سرم خراب شداما یادم آمد دراوج تنهایی و غربت خدا هست که اینطور وقتها آدم ازهروقتی بیشتر به او نزدیک می شود و او هم مهربان تر از آنست که بخواهد به روی ما بیاورد که چرا قبلتر اینقدر بهش نزدیک نشده بودیم. فکر کیان و لیلا بدجوری روی اعصابم پا گذاشته، اما دلم روشن است، خیلی روشن که کیان به زودی زود خوب خوب می شود.   

حالم را پرسیده بودی و من آمدم بنویسم که خوبم. که خیالم بابت گیله مرد کمی جمع شده. اما بعد فهمیدم این 15 تا آمپول فقط مال یکماه است ولی درمان باید 6ماه تا یکسال ادامه پیدا کند و برای اینست که اگر به غدد لنفاوی متاستاز داده باشد آنها را درمان کند و کلی عوارض دارد و به من گفتند باید همیشه آمپول دگزامتازون توی خانه داشته باشم که وقتی تب کرد بهش بزنم واصلا کسی نمی پرسد که من بلدم آمپول بزنم یا نه؟ اما بد هم نیستم خدا را شکر. این روزها هم می گذرند، مثل بقیه ی روزهای خوب و بد زندگی. تازه این ها همه برای اینست که دارند روی احتمالات حساب می کنند، که دیگر اگر چیزکی باقی مانده ریشه کن شود. آره سولماز جان بد نیستم، هرچند خیلی هم خوب نیستم.

خیلی خوب نیستم، چون پدر++ بالاخره یکشنبه جراحی دارد. اما بد هم نیستم چون جراحش خیلی خیلی امپدوارمان کرده که عمل آسانی ست و زمانش کوتاهست وبلرایش مثل آب خوردن است. حالا با نگرانی خیلی کمی دارم تن به این کار می دهم. هرچند می دانم مسئولیتش همه با منست. می دانم اگر خدای ناکرده مسئله ای پیش بیاید همین کسانی که تاحالا محکومم می کردند که چرا پدر را جراحی نمی کنیم مرا محکوم می کنند که تو که می دانستی ریسکش بالاست چرا قبول کردی که عمل کند. ما که نمی دانستیم، تو می دانستی. درحالیکه به بیشترشان توضیح دادیم و بیشترشان می گویند دکترها الکی یک چیز را گنده می کنند. مطمئنم اگر اصرار زیاد اطرافیان نبود پدر تن به این عمل نمی داد.

یادت هست گفته بودم دلم می خواهد با شنل نامرئی بروم علی را پیدا کنم؟ علی خودش آمده سراغ خانواده اش بعد این همه سال. من چقدر ذوق کردم که سرش به سنگ خورده و آدم شده. اما نشده. باز آمده تا پدر و خواهرش را کلاشی کند. حالا من هرچند هنوز نگرانشم،اما دیگر می دانم که هنوز همان آدم چندسالیش است و نباید نگرانش باشم. حتما خودش گلیم خودش را از آب می کشد بیرون.

اما سولماز جان باهمه این ها که گفتم باز بد نیستم. باز چیزهایی هست که خوشحالم کند. زندگی جریان دارد و امید هست و خدا. کسانی هستند که دوستشان دارم و کسانی هستند که دوستم دارند. خوب خوب نیستم اما بد هم نیستم. زندگی ست دیگر. روزهای خوب دارد، روزهای بد هم دارد. اما با همه ی این روزهای خوب و بدش زیباست. مگر نه اینکه "تا شقایق هست زندگی باید کرد"؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 18:42  توسط گیل بانو  |