تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

با همه خستگی، حیفم آمد که شما را در خوشحالیم سهیم نکنم. دیروز انکولوژیستی که در انیستیتو کانسر بیمارستان امام، گیله مرد را ویزیت کرد گفت رزکسیون غدد لنفاوی پشت زانو با توجه به وجود اعصاب فراوان در آن ناحیه ،یک کار سخت، ظریف و حساسی ست که با توجه به نتیجه ی همه ی آزمایشاتی که انجام شده و خطری که در این کار می تواند وجود داشته باشد اصلا نیازی نیست و یک ام آر آی از ناحیه ی لگن می تواند وضعیت غدد لنفاوی را نشان دهد، و خوشبختانه جواب ام آر آی هم نرمال بود. دکتر پوست در حالیکه چشمهاش از خوشحالی برق می زد پرونده ی پزشکی ما را بست و گفت قضیه ی بیماری شما از نظر من تمام شده است و فقط تا سه سال باید هر شش ماه یکبار سونوگرافی و اسکن و ام آر آی از اندام ها را انجام دهید و انکولوژیست هم 15 تا آمپول اینترفرون تجویز کرد که تا یکماه باید یکروز در میان تزریق کند. آمپول ها هم هفته ی دیگر به دست ما می رسد و می گویند عوارضش تب و لرز و استخوان درد و کوفتگی بدن است که وقتی بلای به این بزرگی از بیخ گوشش رد شده این یکی را باید تحمل کند.

در این دو ماه که با همه ی سختی ها،دلشوره ها و نگرانی هاش گذشت من باور کردم کسانی هستند که هنوز دوستمان دارند و توی لحظه لحظه ی این روزهای سخت همراه ما بودند. کسانی که شاید گذزشان هیچوقت این طرفها نیفتد، اما من اینجا می نویسم تا هیچوقت یادم نرود که چقدر توی لحظه های سخت این روزهایی که بعضیهاش واقعا دردناک بودند همدلیشان به من، به ما قوت قلب می داد.

کسانی هم بودند که هیچوقت تا بحال همدیگر را ندیدیم، اما فقط و فقط خدا می داند که چقدر به من انرژی مثبت دادند و چقدر بعد از آن شوکی که به من وارد شد به من کمک کردند تا خودم را دوباره جمع و جور کنم و بتوانم این راه را طی کنم. آقای حبیبی و آقای حیرانی که همیشه فکر کردم که اگر مشکلی پیش بیاید می توانم برادرانه روشان حساب کنم. آرتمیس دوست داشتنی  با کاری که شروع کرد و توی آن حال بدی که داشتم نور امید را توی قلبم روشن کرد و امیر و آرش و سولماز خوبم که با نوشته هاشان همیشه مرا امیدوار می کردند. آقارضا که همیشه دعاهایش را در کنارم احساس می کردم و قارداشخان عزیز که  همیشه سعی می کردم سفارش هایش را درنظر داشته باشم. دردانه، بهانه و کتایون و شکیبای بسیار مهربانم و همه ی آنهایی که در این مدت با من بودند. دوست دارم  بدانید که چقدر کمکم کردید. این روزها با همه ی سختیهایش به یاری خدا زود تمام شد، اما خاطرات تلخ و شیرین زیادی از خودش گذاشت و عشق و علاقه ای که در قلب من همیشه زنده خواهد ماند.

همه ی شما را بسیار دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:24  توسط گیل بانو  | 

۱-پسر کوچولوی قندعسل ما اصلا فکر نمی کند جماعتی منتظرند. جا خوش کرده برای خودش و عجله ای برای آمدن به این دنیای شلوغ پلوغ ندارد.فکر نمی کند که ما چقدر انتظار کشیدیم؟

۲-معمولا انتخابات که نزدیک می شود جو پلیسی بر اداره ما حاکم می شود. ترجیح می دهم از اداره خیلی به اینترنت وصل نشوم. مودم کامپیوتر خانه هم خراب شده بود. امروز آمدند عوض کردند.

 ۳-هر دفعه که انباشتگی مغزم زیاد می شود ومی خواهم یک حالی بهش بدهم تا ریفرش شود هری پاتر خوانی را از سر می گیرم و با همه ی شخصیت های دوست داشتنیش زندگی می کنم. عاشق سیریوس بلکم و با هر بار خواندن قصه مردنش، جهت اثبات وفاداریم حتما باید مقداری آب غوره جمع کنم. کم کم کم دیگر سالی یکبار این اتفاق می افتد. این دفعه گول خوردم و گفتم یک کتاب سبک و کوتاه دست بگیرم ببینم اینهمه سروصدا برای چیست. آقا آخرش نفهمیدیم خلایق از کجای این کتاب کافه پیانو خوششان آمده.

۴-کتابی به چرتی کافه پیانو تا حالا نخوانده بودم. کتاب هایی که خوانده باشم و خوشم نیامده باشد زیادند،اما همیشه فکر می کردم هرکتابی ارزش یکبار خواندن را دارد،اما این یکی اه اه اه حالم را به هم زد،اساسی. آخر آدم وبلاگ هم که می خواهد بنویسد،هرچقدر که بخواهد محاوره ای بنویسد باز یک اصولی را رعایت می کنی. وقتی می رسد به نوشتن کتاب، مسولیت خیلی سنگین می شود. بماند که چنان متن افسار گسیخته و جمله بندی بدی داشت که اصلا سر و تهش را ما نفهمیدیم. البته با این همه تعریف و تمجیدی که ازش شد من به ذوق هنری خودم شک کردم و این که لابد سر از ادبیات مدرن در نمی آورم.

۵-فردا می رویم تهران شنبه بیمارستان نوبت داریم. امیدوارم این دفعه هم از نتیجه کار راضی باشیم.

۶-مدتی ست در این فکرم که چقدر خوب است مثل لاستی ها مدتی در یک جزیره گم باشم و یک زندگی تازه را شروع کنم و هیچ ارتباطی هم با دیگران نداشته باشم. فکر می کنم وقتی پیدایم کنند دوست نداشته باشم برگردم. هربار که این را می گویم قیافه گیله مرد و پسرها دیدنی می شود. البته فکر می کنم گیله مرد دچار عذاب وجدان می شود و پسرها نگران. من هم با دیدن قیافه شان می زنم زیر خنده که یعنی شوخی کردم. اما شوخی نیست.خیلی هم جدی ست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:13  توسط گیل بانو  | 

نمی دانم اگر لاست نبود تکلیف این روزهای ما چه می شد. این روزها که به نظر من، او بهانه گیر شده و به نظر او، من حساس شده ام. من فکر می کنم او تغییر کرده و او می گوید من. این روزها که هر دو از نظر روحی ضعیف شده ایم، هرچند که درظاهر شاید شاد و شنگول باشیم. روزی چند بار به هم گیر می دهیم و هربار پیش خودمان  تصمیم می گیریم که دیگر پیش نیاید ولی بعد از یک مدت کوتاه دوباره تکرار می شود. خنده دار است، اما تنها زمان دیدن لاست در آرامشیم.

امروز باید صبح زود می رفت سر کار و من از صبح که بلند شدم دلم براش تنگ شده. اگر بهش بگویم، حتما می گوید دلتنگیت برای اینست که نیستم تا با هم لاست را ببنیم ، وحتما من هم از این که باز هم حرفم را بد فهمیده دلخورمی شوم.

با همه ی اصراری که کردیم زودتر از هفته دیگر نتوانستیم بیمارستان امام وقت بگیریم. البته اولش که اواخر بهمن ماه نوبت داده بودند.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 16:42  توسط گیل بانو  | 

ازصبح حال خوبی نداشتم. از آن روزهای سرد و خیسی بود که آدم بی اختیار یاد همه ی غم هایش می افتد و بغض می کند. عبوس و بداخلاق بودم. همه ی غصه هایی که مدت ها سعی کرده بودم بفرستم آن ته ته های ذهنم و هی سرشان را فشار بدهم که نیایند رو، یکی یکی قل قل کنان می آمدند بالا و آزارم می دادند. وقتی رسیدم اداره دیدم همه در تکاپو هستند. قرار بود امروز پنج شهیدگمنام را بیاورند دفن کنند. رییس بزرگ را که دیدم در دلم بد و بیراهی نثارش کردم و رفتم بالا.

وقتش که شد همکارها آمدند دنبالم، نرفتم .تنها که شدم یاد آنهایی افتادم که هنوز مادرشان چشم انتظار است که بیاید. یاد فرزند شهیدی که هرگز پدرش را ندیده ، یاد خواهری دردکشیده که هنوز منتظر شنیدن یک خبرکوچک از برادر است.

یک دل می گفت اینها که این بساط را آوردند اینجا پهن کردند، می خواهند برای خودشان اعتبار کسب کنند. ولش کن. نرو. هم رنگشان نشو. یک دل می گفت چکار به آن ها داری،  تو و بقیه باید جای خالی مادر منتظرشان که معلوم نیست در کدام نقطه ی این خاک هنوز انتظار فرزندش را می کشد، جای فرزند حسرت کشیده ای که هنوز آرزوی دیدن پدر را دارد، جای خواهر دل سوخته اشان را پر کنید. آخر شما میزبانشان هستید بعداز این همه سال. توی این دل دل کردن ها بود که خودم را وسط جمعیت دیدم.

این سیلاب اشک نمی دانم برای چیست. برای آنها که بی محابا رفتند و شدند نردبان ترقی برای بعضیها؟ یا برای ما که ماندیم و سال های بس طولانی صحنه هایی از این قبیل را دیدیم و ذره ذره آب شدیم؟ یا برای آن زن مسنی که کنار من مویه می کند و صدایش دل سنگ را آب می کند؟ یا برای آن پسر جوانی که روبروی من ایستاده و می دانم که در چهل روزگیش خبر شهادت پدرش را آوردند و در ده سالگیش جنازه اش را؟ یا برای آن همکاری ست که جنازه اش را بعداز دوروز که آمدند بردارند دیدند هنوز گرم است و بطرز باور نکردنی نجات پیدا کرد،هرچند که نصف استخوان جمجمه اش پروتز است و حالااو را به بدترین شکل راندند چون از آنها نبود و با این همه حالا آمده تا این گمنامان را بدرقه کند؟ یا شاید از دیدن رذل ترین انسان هایی ست که می شناسم و امروز خود را چسبانده اند به این جعبه ها و خودشان را صاحب و مالک این افتخار می دانند؟ همان ها که روی خون بهترین بچه های این سرزمین نشستنه اند؟

 تکه ای چلوار و این چند عدد استخوان داخل این جعبه ها به چه کسی تعلق دارد؟. تا کی باید شاهد این دردها و غصه ها باشیم؟ تا چند نسل دیگر؟ آخر این جنگ لعنتی 20 سال است تمام شده، اما قصه اش همچنان ادامه دارد. سایه اش مثل بختک افتاده روی سر ما. کی از عواقبش خلاص می شویم. تا کی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:57  توسط گیل بانو  | 

-چه می شد اگر مردها خودشان را عقل کل نمی دانستند، حوصله ی بیشتری داشتند،به زمین و زمان ایراد نمی گرفتند درحالیکه خودشان پراز ایرادند؟ آن وقت حتما زندگی، بی دردسرتر و منظم تر پیش می رفت.

2-بالاخره جادوی"لاست" خانه ی ما را هم طلسم کرده. دو ماهی بود که گرفته بودیم. اما هم می ترسیدیم شروع کنیم که پابند نشویم و هم وقت نداشتیم. از پنچشنبه تا حالا از خوراک هم افتادیم. امروز بچه ها ناهار ندارند. مهمان خانه ی مادرند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 12:57  توسط گیل بانو  | 

رفتیم یک دکتر معروف و باتجربه که فوق تخصص جراحی پلاستیک است. گفت من تا به رزکسیون غدد لنفاوی انجام ندادم و حالا هم نمی کنم. ویزیتتان را هم می توانید پس بگیرید. اولش خیلی حرصم گرفت، اما بعد فکر کردیم همین که با این شهامت حاضر شد که بگوید نمی تواند و از روی غرور نخواست که انجام دهد و خرابکاری کند خیلی مهم است. از جراح دیگری خواستیم نوبت بگیریم، گفت باید ویزیت کنم تا بگویم می توانم یا نمی توانم. با دو تا دکتر خون مشورت کردیم. می گویند با توجه به شواهد، امکان درگیری غدد لنفاوی ضعیف است،اما صفر نیست و برای اطمینان باید این کار انجام شود.ما هم تصمیم گرفتیم برویم تهران و ریسک نکنیم. لابد دلیلی داشت که دکتر گفته بود باید این کار در بیمارستان امام خمینی انجام شود. حالا باید نوبت بگیریم و بعداز تعطیلات هفته دیگر برویم تهران.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:50  توسط گیل بانو  | 

1- دکتر خون،بعداز ویزیت گیله مرد گفت حتما باید از غدد لنفاویش هم نمونه برداری شود و بعد از آمدن جواب آزمایشگاه می شود قاطع درباره لزوم شروع درمان یا عدم لزوم آن (شیمی درمانی)صحبت کرد. خیلی هم تعجب کرد که چطور وقت جراحی و برداشتن خال این کار را نکردند. امروز می رویم پیش یک جراح پلاستیک تا برای انجام این کار قرار بگذاریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 12:55  توسط گیل بانو  | 

امروز پسر بزرگم 15 ساله شد. می خواستم برای تولدش یک پست مخصوص بگذارم. اما نمی توانم. به حرمت کودکان و جوانان بی گناه غزه و برای همدلی با مادران بی پناهشان نمی توانم.

برایش آرزو می کنم، آرزو می کنم 15 سالگی فرزندش را در جهانی آرام و به دور از هر ددمنشی گرامی بدارد. در جهانی که دمکراسی، حقوق بشر، آزادی ، عدالت و انسانیت معنای واقعی خودشان را داشته باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:2  توسط گیل بانو  | 

پسر کوچکم بدجوری از اسراییل عصبانی ست، مثل همه ی ما البته. سرگرمی این روزهایش شده نشستن پای تلویزیون و دیدن کشتار مردم غزه . گاهی از عقاید افراطیش ترسم می گیرد. دیروز با عصبانیت می گفت:اعلام عزای عمومی چه فایده ای دارد. باید به اسراییل حمله کنیم. چشمهایم از تعجب گشاد شده بود. گفتم ما همه نگران غزه هستیم و مردم بی پناهش ، اما یک ملت که نمی تواند فدای ملت دیگر بشود،با جنگ و  خونریزی مشکل غزه حل نمی شود و ما هم درگیر جنگ می شویم. بهش گفتم که ما هم هشت سال جنگیدیم و هیچ ملتی به کمک ما نیامد. گفتم که اعراب همه دربرابر ظلمی که به ما شد سکوت کردند. گفتم که اسراییل و امریکا یک روحند در دو قالب و ما زورمان به او نمی رسد و مطمئنا هیچ ملت دیگری هم حاضر نیست این کار را بکند. دنیا باید دربرابر اسراییل متحد شود که نمی شود. سازمان های جهانی مدافع حقوق بشر باید کاری کنند که نمی کنند. ما تا حالا هم تاوان سنگینی برای دفاع از مردم فلسطین پرداختیم. اما او همچنان معتقد است که ما می توانیم دربرابر اسراییل بایستیم و پیروز شویم. با خودم فکر می کنم نکند وقتی بزرگتر هم شد افکارش همینقدر افراطی باقی بماند. چقدر افکارش مرا یاد رییس جمهور فعلی می اندازد و چقدر مرا می ترساند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 10:21  توسط گیل بانو  | 

از کودکی دوستش که نداشتم ،دیوانه وار عاشقش بودم. هرکاری که می کرد، هرجوری که ظاهر می شد،برایم شیرین و عزیز و دوست داشتنی بود. همه ی ترانه هایش را با همه ی جزییاتش،با همه ی حاشیه هایش ،یک به یک بلد بودم. باید بگویم دیوانه اش بودم. کمی بعد انقلاب شد و او گم شد لای شایعات. آن روزهای پر شر و شور هم گذشت و احساسات ته نشین شد. یکی پس از دیگری کاست هایشان از راههای مختلف راهی خانه ها شد.بیشتر شاید از طریق مسافران.آخر آن روزها که ماهواره و اینترنت نبود. اما از او خبری نشد. سال ها گذشت و ما به نبودش عادت کردیم. گهگاهی شایعه ای از او می پیچید روی زبانها که نمی دانستی راست است یا نه. اما باز با همان آهنگ های قدیمی که همیشه نو و جدید بودند زندگی کردیم. جوانی کردیم. عاشقی کردیم. خو کرده بودیم به سکوتش.

گذشت و گذشت. همیشه باخودم فکر می کردم آن روز،چه روزی خواهد بود که این سکوت بشکند؟

آن روز هم رسید.بعد از بیست سال انتظار. چه انتظاری بود. حالا باید به هر طریقی بود ویدئوی مصاحبه اش را به دست می آوردم. چقدر اشک ریختم وقتی اولین بار بعداز بیست سال دیدمش. دیوانه اش بودم آخر. وقتی همه ی هنرمندان لوس آنجلسی را به یک چوب زد،چقدر خورد توی ذوقم. گفتم بیست سال انزوا افسرده اش کرده. نمی داند چه می گوید. آخر چطور می شود ترانه های زیبای هنرمندان خوب را توی آن سال ها این طور نادیده گرفت. چطور می شود آدم آن همه دوستی قدیمی را اینقدر ارزان بفروشد. چطور بیاد نیاورد ابی را که بارها و بارها در کنسرت ها یادش آورده بود. چطور حنجره ی طلایی و صدای مخملی هایده را با همه ی ترانه های زیبای ان سال ها نشنید. چطور از یاد برد ویگن نازنین را با آن همه دوستی و صفا یا نازنین داریوش را و یا معین را که اوج شکوفاییش در آن سال ها بود و همه ی آنهایی را که صدایشان خاطره های خوبمانمان را در روزهای بد این دیار ساختند. نه!حتما این سال های انزوا افسرده اش کرده. واقعیت را تشخیص نمی دهد.

اولین کنسرتش که با آن کیفیت بد روزهای اول آمد به بازار، لحظه به لحظه با او بغض کردم، اشک ریختم، وخندیدم و با جمعیت فریاد زدم. پسرها کوچک بودند و از رفتارم تعجب می کردند. او می خواند و من دیگر به هق هق افتاده بودم. چندبار آن ویدئوی بی کیفیت را دیدم؟ ده بار؟ بیست بار؟ صدبار؟ چقدر تشنه بودم.این همان است. همان او که این همه سال منتظر شنیدن دوباره ی صداش بودم و دیدن قیافه اش، که حالا دیگر گذر این بیست سال را خوب می شد روش دید. همان او که برای ما خاطرات آن سال های خوب و بی دغدغه را دارد. سال های کودکی و بیخیالی. همان که با او بزرگ شدیم و با او عاشق شدیم و با او زندگی کردیم توی این سال ها.

باز هم گذشت و گذشت و من دلخوش بودم به اجرای جدید همان ترانه های قدیمی. اولین آلبوم که آمد بدک نبود. اما هر چه گذشت بیشتر و بیشتر خورد توی ذوقم. از یک اسطوره که برای خودم ساخته بودم خیلی بیشتر از این انتظار داشتم. او که همیشه بهترین بود حالا چرا تا این حد تنزل کرده. او که همیشه در اوج بود. پس این حضیض برای چیست. ترانه های بیسروته،اداهای سبک و لباس های نامناسب موهای مصنوعی بدشکل و بی سلیقه، که هیچ به سن و سالش نمی آمد، گل فرستادن سر مزار شعبان بی مخ و آن تسلیت پرطمطراق به خانواده ش و بعد بوق و کرنا کردنش توی سایت ها، اجرای کنسرت در روز عاشورا،نادیده گرفتن اعتقادات و باورها و ارزش های ملتی که وفادارانه توی همه ی این سال ها بیادش بودند و بعد آن نمایش مفتضحانه و گریه و زاری و عجز و لابه برای خرید بلیط های کنسرتی که اجازه ی اجرا نداشت،همه باعث شد بتی که سال ها برای خودم ساخته بودم بشکند. دیگر پیگیر خبرهایش نبودم. دیگر برایم مهم نبود.اما باز با همان ترانه های قدیمیش دل خوشم. آن ها را دوست دارم. می شنوم و هیچ هم به صاحب آن صدای نازنین که اینچنین خودش را تباه می کند فکر نمی کنم، اما امروز که این نوشته را دیدم باز آن خاطرات خوب گذشته در من بیدار شد. بازچشمم خیس شد.باز دوستش دارم.

در خاموشی ارحام صدر

صحنه خالی،صحنه خاموش،بی تحرک، بی نمایش

شب نشینی او

کودکی هستم ۵ساله روزها در کودکستان، شبها تاتر سپاهان اپرت آرشین مالالان...

در صحنه ی او حضور دارم

از او در دفتر کودکیم امضایی به یادگار می گیرم و آن را در گنجینه ی خاطراتم محفوظ می دارم.

شب نشینی من

سال های خوب در اصفهان، هتل شاه عباس، پر هیاهو، پر ز آواز

در صحنه ی من حضور دارد

او برروی گچ شکسته ی دستش امضایی به یادگار از من می گیرد

شب نشینی ها

سال های بد،نه صحنه ی او، نه صحنه ی من، آخرین دیدار...

من و رفیق ترین رفیق روزهای زندگیم،همیشه زنده برایم، منوچهر نوذری...وای کجایی ای یار؟راهی اصفهان می شویم.نوه ی عزیزتر از جان ارحام صدر گوگوش را هدیه ی تولد می خواهد و چه شاد شد نوه. خیلی شاد

و ارحام آن شب تکه ای از آن گچ شکسته ی دست را با امضای من از گوشه ی صندوقچه ی خاطرات خود بیرون آورد و من خندیدم.

امروز لب مرا خنده وسعت نیست،امشب چشم مرا باران گرفته.

ای ایران!ارحام صدر را تا ابد در گنجینه خود محفوظ بدار.

گوگوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:13  توسط گیل بانو  | 

جواب نهایی آزمایش پاتولژی را گرفتیم و امروز دکتر دید. از نتیجه راضی ست، اما معتقد است باید غدد لنفاوی هم بررسی شود و این کار هم در بیمارستان امام خمینی انجام می شود. من به دلایل مختلف که اصلی ترینش این بود که نمی خواستم بچه ها باز هم تنها بمانند با گیله مرد نرفتم تهران و وقتی اسم این بیمارستان را از او شنیدم رم کردم. نمی دانم توی این بیمارستان شلوغ و بی دروپیکر چطور می شود آدم  کارش را انجام دهد. قرار شد که توی رشت به یک پزشک انکولوژیست مراجعه کنیم برای درمان و بعد دوباره برگردیم تهران برای انجام این کار. جواب همه ی آزمایشات را فکس کردم برای یک انکولوژیست باتجربه و خوب توی شیراز و او هم از همه ی آزمایشات راضی بود و آمپول اینترفرون تجویز کرده، اما پیشنهادش این بود که با دکتر رشت هم بعداز این که گیله مرد را ویزیت کرد مشورت کند و بعداز این که به یک اتفاق نظر رسیدند درمان را شروع کنند.

کله ام پر از کلمات و حرف های جورواجوراست، اما توان ردیف کردن آنها را ندارم. دچار نوعی انفعال شده ام. انگار از بیرون دارم به همه چیز نگاه می کنم. دلم می خواهد جایی سکون و آرامش بیابم. اما خبری نیست. زندگی گاهی چنان آدم ها را به مرگ می گیرد که آدم به تب هم راضی می شود. حالا من هم با همه ی چیزهایی که وجود دارد همش فکر می کنم که می توانست اوضاع از این که هست خیلی خیلی بدتر هم باشد. پس نباید ناشکری کرد. همه چیز دارد خوب پیش می رود.البته که آدمی هم موجود عجیبی ست. به همه چیز عادت می کند. یعنی چاره ی دیگری باقی نمی ماند.

آلوچه خانوم عزیز وبلاگت برام فیلتره. اگر امکان دارد آدرس ایمیلت را می خواستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 22:57  توسط گیل بانو  |