این اواخر، مدتی بود که کمی دلزده شده بودم. خسته بودم از اینکه همش بخواهیم مشکلات دیگران را حل کنیم. دلخور بودم از اینکه هرکس تا به مشکلی برمیخورد یاد ما می افتاد و بعد که مشکلش حل می شد مارا فراموش می کرد. مدتی بود سر همین چیزها از گیله مرد هم دلخور بودم. از اینکه خیلی وقت ها چراغی را که به خانه روا بود صرف مسجد می کرد. نه اینکه بدجنس باشم ها. نه بخدا. خودم هم تا به حال به یاد ندارم که نخواسته باشم برای کسی کاری بکنم. خیلی وقتها شده که خودم را برای دیگران به آب و آتش زدم و خیلی وقتها همین گیله مرد به من اعتراض کرد. اما آخر آدم یک وقتی به جایی می رسد که خسته می شود، دشارژ می شود، دلش می خواهد کمی بی خیال دیگران زندگی کند، کمی الکی خوش باشد، شاید هم آن وقت، همان وقتی ست که نزدیک است خر بشود و دلش بخواهد بعضی رشته ها را پاره کند تا از غم و غصه ی دیگران فارغ شود.
آن وقت ناگهان تلنگر که نه، یک زلزله توی زندگیت اتفاق می افتد. یک زلزله ی شدید. نشسته ای و تنها چیزی که به آن صددرصد مطمئنی،سلامت گیله مرد است. همیشه فکر می کنی مثل کوه است. ایستاده قوی و محکم و سلامت پشت سرت و تاب هر غم و غصه ای را هم دارد. شاید تنها نگرانیت پرخوریش باشد و اینکه چکار کنی که کمی کمتر بخورد تاشکمش کوچک شود. نکند که به قلبش فشار بیاید. آن وقت ناگهان یک خال کوچولوی بی ارزش که اندازه ی نصف عدس هم نیست روی عضله ی ساق پایش سبز شود و هروقت هم که بگویی باید بروی دکتر، مسخره ات کند که مگر آدم برای هرچیزی هم می رود دکتر؟ بعد از مدتی، اتفاقی بفهمی موی سرت به شکل سکه ای ریخته و هرچقدر صبر می کنی که خودبخود خوب شود، می بینی که خبری نیست. وقتی نوبت می گیری برای دکتر پوست، به زور او را هم می بری و دکتر هم با خیال جمع می گوید چیز مهمی نیست و به من اطمینان می دهد که او زودتر از تو خوب می شود. اما وقتی جواب بیوپسی می آید همه چیز آوار می شود روی سرت و زندگیت می افتد توی یک دور جدید.
سه هفته مثل کابوس گذشت. اصلا نمی دانم این سه هفته چه برما گذشت و چطور گذشت، هرچند که همه ی جزییاتش را به یاد دارم. شکرخدا تا اینجا همه چیز خوب پیش رفت و به بعدازاینش هم سخت امیدوارم. کسانی که در گذشته های دور مرحم کوچکی برای زخم بزرگشان شده بودیم و فکر می کردیم فراموشمان کرده اند، حالا پیدایشان شده بود. اصلا معلوم نبود چطور خبردار شده اند. این من بودم که می خواستم انسانیت را در خودمان خفه کنم. این من بودم که می گفتم خسته شدم بس که غصه ی دیگران را خوردم. من بودم که داشتم خر می شدم و اصرار می کردم باید بعضی رشته ها را پاره کنیم. چه پس گردنی بزرگی خوردم خدایا. حالا اگر خیالم کمی جمع شده شاید از دعای همان هایی ست که می گفتم ولشان کنیم. خدایا مرا ببخش. نمی خواستم بد باشم خدایا. می دانی که اصلا نمی توانم بد باشم. فقط خسته شده بودم. همین. آدمی است دیگر. گاهی کم می آورد. قول می دهم دیگر هرگز نخواهم که بد شوم.
آخر وقتی زندگی اینقدر بی ارزش است که یک خال ریز مسخره می تواند اینقدر راحت پایه های آن را بلرزاند چطور می توان انسان نبود. کدام عزیزی می گفت:وقتی که دختر رحمان با یک تب دو ساعته می میرد باید که دوست بداریم یاران....
همه ی درناها، همه ی دعاها، نذرها ،آرزوها و انزژی مثبت تک تک آن هایی که می شناسم یا نمی شناسمشان(چه فرقی می کند؟) دست به دست هم داد و جواب همه ی آزمایشات و تصویربرداری ها خوب بود. همه اندام های داخلی خوشبختانه،خوشبختانه،خوشبختانه سالمند.
دیشب بعداز اینکه رسیدیم، از آزمایشگاه پاتولژی زنگ زدند که جواب آزمایش هم آماده شده. امروز برادر گیله مرد می رود بگیرد. اما با موچین ذره ذره از زیر زبانشان بیرون کشیدم که احتمالا مقداری که برداشته شده کافی ست. البته تصمیم نهایی را باید دکتر بگیرد که درمان بعدی نیاز دارد یا خیر.
خدا مثل همیشه لطفش را شامل حال من کرد. خدایا ازت متشکرم.بینهایت
از همه شما برای خوبیهای بی پایانتان سپاسگزارم. دوستتان دارم مثل همیشه
آرتمیس عزیز دست به کاری زد که مرا بیش از پیش دل سپرده ی دوستان وبلاگی کرد.
با وجود مهربان شماها مطمئنم که از این مرحله از زندگی هم، شاید کمی به سختی و با دلهره، اما حتما به سلامت خواهیم گذشت.تازه چند ساعتی ست از تهران برگشتیم. روزهای سخت و تجربه ی تلخی را می گذرانم. امیدوارم هیچکس این موقعیت را تجربه نکند.
هنوز جواب قطعی آزمایش را نگرفتیم. چقدر می خواستم باور کنم که آزمایشگاه رشت تشخیص اشتباه داده. حتی از تجسمش هم اشک شوقم سرازیر می شد. اما تشخیص اشتباه نبود. الان آزمایشگاه می خواهد بداند این عمقی که از بافت های اطراف برداشته شده کافی هست یا باید مقدار بیشتری برداشته شود. جواب رادیولوژی ریه و سونوگرافی شکم و لگن خوب بود خدا را شکر. اما دکترها می گویند باید اسکن کامل استخوان و اسکن شکم و ریه هم بشود. امیدوارم جواب ها خوب باشد. بعداز آن تازه درمان را شروع خواهند کرد. ما دوباره از جمعه می رویم تهران برای بقیه ی کارها.
این روزها امکان استفاده از اینترنت نداشتم. دلم برایتان تنگ شده بود، اما نمی خواستم با کامپیوتر دیگران با شما ارتباط داشته باشم.
از نظر روحی وضعیت بهتری دارم. از شوک اولیه خارج شدم و دیگر با قضیه کنار آمدم. با هم تصمیم گرفتیم این ملانومای لعنتی را شکست بدهیم. امیدوارم بتوانیم. کاش خدا ما را در آغوشش بگیرد. توی این روزهای عید، کاش خدا عیدی خوبی به ما بدهد.
همواره محتاج دعایتان هستم.خدایا! ناامیدم نکن.
خدایا! کمکم کن تا این امن ترین تکیه گاهم درهم نشکند.
خدایا! عاجزانه تمنا می کنم کمکم کن. رحم کن. رحم کن.
اصلا حال خوبی ندارم. جراحی کرده و جواب همه ی آمایشات را شنبه قرار است بگیریم. دیشب آمدیم و جمعه دوباره برمی گردیم تهران.
چندروزی ست در معنی این عدلی که می گویند مانده ام. این عدل کجاست؟ چرا نمی بینمش. چرا حسش نمی کنم.
حال و توان نوشتن ندارم. نه اینکه بد باشم ها. نه بخدا. ظاهرم را محکم حفظ کردم و همچنان به خوشبینانه ترین حالت فکر می کنم. به همان که آرش گفت و اصلا نمی خواهم به اگرهایی که دکترها می گویند فکر کنم. خودم را می سپارم به فردا. قرار شد برویم تهران. گیله مرد رفته لام نمونه را از آزمایشگاه بگیرد و من هم آمدم مرخصی بگیرم. بقیه ی کارها را تهران دنبال می کنیم. از همه ی شما که اینطور به من دلگرمی دادید ممنونم. برایمان دعا کنید.
دلم بدجوری گرفته. دوست دارم یک جای خلوت پیدا کنم آنجا
خودم را گم و گور کنم و بیخیال همه، مثل بچگیها با صدای بلند گریه کنم. دیگر بغض
کردن و پاک کردن اشک گوشه چشم دوای دردم نیست. اما تنها راه فرارم از این همه غم
فقط خواب است. خواب ،فراموشی موقتی همه ی غصه هاست. حالا این وسط ،رفتن این آقاامیر
هم یک جوری روی دلم سنگینی می کند. از صبح همش به خودم می گویم "آخه دیوونه
تو که هیچوقت ندیدیش. چه فرقی برای تو میکنه. هرجا که باشه میاد تو وبلاگش می
نویسه و تو هم میری وبلاگشو میخونی و برمیگردی سرجات." اما این جواب دلتنگی
من نیست. وقتی می بینم دوستانش اینقدر دلتنگشند دل من هم می گیرد. رفتن همیشه سخت
است. اما آن که می ماند درد بیشتری می کشد.
چه کسی فکر می کند که یک نقطه ی سیاه کوچک و بی ارزش که
اصلا به چشم نمی آید بخواهد این طور زندگی آدم را دچار تلاطم کند. یک خال سیاه ریز
که ناگهانی سروکله اش پیدا می شود و هرچقدر هم که زبانم مو در بیاورد که باید از
کنارش بی تفاوت رد نشد به خرج کسی نرود و بعد از یکسال و نیم اندازه اش بزرگ شود و
بروی بیوپسی و ببینی خیلی جدی تر از همه ی آن چیزی ست که تا حالا فکر می کردید.
حالا نگرانی هایی که برای پدر و مادر داشتم انگار برایم کافی نبودند و این مشکل گیله
مرد هم اضافه شده. افتادیم توی یک دور جدید. برایش دعا کنید.
خیلی وقت بود که ازش دلگیر بودم. انگار دیگر هیچ وقت مثل قبل نمی توانم دوستش داشته باشم. یک زخم کهنه ی قدیمی هست که لامصب خوب نمی شود.خودش هم می داندها. اما تا می خواهد خوب شود دوباره انگولکش می کند و حالا کو تا دوباره سرش بسته شود. حالا سرش هم که بسته می شود خوب خوب نمی شود که برود پی کارش و دیگر کاری به کارم نداشته باشد. هروقت که خسته می شوم و غمگین، و روح و جسمم ضعیف، دوباره سر باز می کند و آزارم می دهد و مثل دیوانه سازها همه ی شادی زندگیم را می مکد. این دفعه زیادی جا خوش کرده بود. کم کم داشتم می ترسیدم نکند هرگز خوب نشوم. حتی وقتی یک هفته هم نبود دیگر مثل قبل ترها دلم براش تنگ نمی شد. دیگر به شوخی هاش خنده ام نمی گرفت. دیگر از تلفن هاش ذوق نمی کردم. خیلی سعی می کردم که چیزی نفهمد، اما از تظاهرم حالم به هم می خورد.پیش خودم فکر می کردم حتما علاقه و عشقم دیگر شامل مرور زمان شد. دیگر عادت جایش را گرفت. حتما وقتی سن آدم از حدی می گذرد نمی تواند عشق پرشوری داشته باشد. فکرم همش درگیر بود که چه شده که این اتفاق افتاده. البته تاحد زیادی به فشارهای روحی اخیر مربوط بود. این را می دانم. اما این زندگی بدون عشق را دوست نداشتم.
دیروز دوسه ساعتی تنهایی رفتم پیاده روی. توی هوایی که ریه هایت پراز اکسیژن می شود و با هرنفس انگار همه ی زندگی را می بلعی. دوباره "شدم آن عاشق دیوانه که بودم".دوباره "شوق دیدارش لبریز شداز جام وجودم". براش اس ام اس زدم "دوستت دارم". بلافاصله جواب داد "من بیشتر".
گاهی آدم ها که به هم می رسند، در نتیجه پرحرفی زیاد از خود بیخود شده و خیلی از ناگفته های زندگیشان را به زبان می آورند.سال ها بود که با این دختردایی، تنهای تنها ننشسته بودیم.یا همسران بودند و یا بچه ها و یا دیگران. حالا آمده بود چندروزی برای پرستاری از مادرش. از زمان دانشجویی تهران ماندگار شده. دندانپزشک است و یکسالی از من بزرگتر. به بهانه عیادت از مادر رفتم و درخلوت، با دختر نشستم. شدیم همان دوتا دختر دبیرستانی که وقتی می رسیدیم به هم ،بی اختیار می شدیم و رازهای مگویمان را برای هم می گفتیم. همیشه رازهای او بزرگتر بود. تنها فرقی که کردیم این بود که آن دورها بیشتر وقتمان را می خندیدیم و حالا بیشتر ،با چشمهای خیس به حرف های هم گوش دادیم.
امروز کله ی سحر برایم زنگ زد که من همه ی زندگیم را برایت گفتم. حواست باشد به کسی چیزی نگویی. توی جاده بودم. سرسری دلداریش دادم. وقتی رسیدم براش اس ام اس زدم: حدود ۲۵ ساله با هم دوستیم. همیشه رازدار هم بودیم. خیلی وقتها از هم دلخور شدیم یا قهر کردیم، اما هرگز به هم خیانت نکردیم. الان هم هرچه گفتی برای همیشه فراموش کردم. نگران نباش.
نوشتم که یادم بماند باید فراموش کنم.