امروز سالگرد سه اتفاق مهم زندگیم است. امروز چهلمین سالگرد ازدواج پدر و مادر است و درست یکسال بعد در همین روز من به دنیا آمدم. امروز سی و نه ساله می شوم،ساعت سه بعدازظهر. درست روز تولد بیست و دوسالگیم رفتم سر کار و امروز هفده سال است که مستخدم دولت شریفه شدم.
زمانی چقدر سی و نه سالگی دور بود و چقدر دیر. اما حالا فکر می کنم هنوز وقت دارم برای زندگی، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن. زمانی آمدن دهه ی چهارم زندگی برایم ترسناک بود و هراس انگیز. اما خالا که به انتهای این دهه نزدیک می شوم با دیدن پسرها که به سوی جوانی می روند، وقتی صدای حرف ها و خنده های بلندشان را می شنوم، وقتی شور زندگی را در چشمهایشان می بینم، وقتی گرمای نفسشان را در نزدیکی خودم حس می کنم، از زندگی لبریز می شوم و جوانی خودم را در جوانی آنها می بینم. در شکفتنشان، در شادی ها و غم هایشان، در تلا ششان و امیدهایشان و عشق هایشان....
دوهفته گذشته خیلی سرم شلوغ بود. صبح ها قبل از رفتن به اداره معمولا کاری بود برای انجام دادن و تا آخرهای شب همچنان این درگیری ادامه داشت. از انجام کارهای پزشکی پدر مثل رادیولژی و اسکن دوباره قلب تا پیداکردن داروی دو و نیم ملیونی برای فامیلی که بعداز ۱۷ سال پیوند مغزاستخوانش پس زده. از عیادت چندباره از زن دایی که پروتز زانو گذاشته تا همراهی با دخترخاله ای که فقط برای ده روز آمده ایران.از دادن دوتا مهمانی گرفته تا آماده کردن ترشی هفتیبجار و زیتون پرورده برای دایی که برایش ببرند تهران. از شنبه تا دیشب اصلا وقت نمی کردم پا به آشپزخانه بگذارم. غذای شام و ناهار و شستن ظرف ها همه با گیله مرد بود.
اما هیچ کدام اینها مهم نیست. آن چیزی که برایم جالب است آرامشی ست که دربرابر این همه فشار مرا دربرگرفته. دیروز که می رفتم تا جواب آزمایش پدر را بگیرم ناگهان دلشوره ای در وجودم پیچید. اما بلافاصله برخودم غالب شدم. یادم آمد دکتر پوست گفت عامل ریزش سکه ای مو صددرصد استرس است. یاد درد تزریق زیر پوست سر افتادم که دوباره باید چندروز دیگر تکرار کنم. و یاد بچه ها افتادم که بیش از هرکس دیگری به من احتیاج دارند و باید خودم را حفظ کنم تا بتوانم آن طور که می خواهم برایشان مادری کنم. یادم آمد نه خواهری دارند و نه خاله ای و نه مادربزرگ قبراق و سالمی و نه عمه های مهربانی.آرام شدم. اما جواب آزمایش نگران کننده بود. اوره و کراتینین نسبت به سه ماه پیش به شکل بیسابقه ای رفته بالا و هموگلوبین خون آمده پایین. همه چیز مثل پتک خراب شد روی سرم. اما با ناباوری دیدم آرامم. من که تا چند وقت پیش اگر کراتینین پدر یک دهم می رفت بالا تا یکهفته اشک و آه مهمانم بود حالا در برابر دوبرابر شدن آن به ظاهر بیتفاوت شدم. نمی خواهم بچه ها مرا با قیافه گریه کرده و گرفته ببینند.خودم باورم نمی شود. اما انگار تحمل درازمدت سختی ها آدم را پوست کلفت می کند. این آزمایش آخرین مرحله ای بود که قبل از جراحی باید انجام می دادیم. حالا با این وضع نمی دانم چه می شود.
سال های طولانی ست که خودم را به درودیوار می کوبم تا پدر را سرپا نگهدارم. سالهای طولانی ست که هرچه کتاب درباره ی قلب و کلیه و داروها و عوارض آنها وجود دارد را زیر و رو می کنم.اما آدم به جایی می رسد که ظاهرا باید تسلیم شود. ظاهرا جایی ،دیگر نقطه پایان تلاش های آدم است. اما حالا از این آرامشی که دارم خودم هم می ترسم. این که دیشب تا صبح صدای قلبم را می شنیدم قصه ی دیگری ست. دربیداری آرامم. همین که بچه ها نفهمیدند که ناراحتم خودش یک نقطه ی عطف است برایم.
دلم می خواهد پدر را سخت در آغوش بگیرم،اما خجالت می کشم. نمی دانم چرا. تا همین چند سال پیش هم عادت داشتم سرم را بگذارم روی پایش و دراز بکشم و تلویزیون ببینم، اما حالا خجالت می کشم.چقدر لوسم می کرد، چقدر برایش ناز می کردم. حالا خونسرد نشستم و درباره ی بیماریش می نویسم. انگار یک غریبه در درونم دارد به همه این چیزها نگاه می کند.
دلم یک آرامش دائمی و پراز امنیت می خواهد، نه این آرامش ترسناک فبل از طوفان را.
----------------------------
تیلدا جان مدتی ست میخوام برات کامنت بذارم نمیتونم. میتونی راهنماییم کنی؟
هفته ی قبل همکاری که اولین بار بود می خواست با ماشین بیاید اداره ازم خواهش کرد که کنارش بنشینم. من هم فکر کردم با شونصد ساعت تمرینی که اخیرا رفته حتما درایور است و فقط می خواهد روز اول ترسش از جاده بریزد. اما روز اول و دوم بارها نزدیک بود از ترس قالب تهی کنم. توی جاده ای که سرعت مجازش ۱۱۰ تاست و ماشین ها با ۷۰-۱۶۰ تا هم می روند میخواست با ۲۰تا براند. در جاده ای که حاشیه اش کانال آب است چنان کنار راه می رفت که هرلحضه امکان فرورفتن توی کانال بود. صدها بار ماشین خاموش می شد. بلافاصله هم بعداز روشن شدن می زد دنده دو، چون شنیده بود دنده یک فقط برای حرکت است و دوباره ماشین خاموش می شد. دنده ۳ که اصلا برایش وجود نداشت.خلاصه که یک روز به یک هفته تبدیل شد، اما از روز سوم کم کم سرعت رسید به ۷۰ تا و وضعیت بهتر و بهتر شد. من ماندم که با این پیشرفت چرا از مربی چیزی یاد نگرفت. خودش که می گوید آرامشت موثر بود. وقتی برای گیله مرد تعریف کردم همش غرغر می زند که مگر کسی برای تو این کار را کرد که تو اینطور با جانت بازی می کنی؟ من هم گفتم من همیشه دوست دارم کارهایی را که کسی برای من نکرد برای دیگران بکنم. برای همین هم دوست دارم کارهایی را که خانواده ات برای ما نکردند برای بچه ها بکنیم. او هم طبق معمول حرصش می گیرد و می گوید تو همه چیز را به من ربط می دهی.آخر هیچ ربطی به من داشت؟ اما به نظر من که ربط دارد.ندارد؟
باران همیشه مرا یاد گلچین گیلانی و شعر زیبا و بیادماندنیش می اندازد. اما این باران سیل آسای طولانی و خانمان برانداز ، جز نگرانی چیزی ندارد. باید پشت شیشه بایستی و نگاه کنی و دلت به شور بیفتد که امشب دیگر نوبت کیست که آواره شود و بیخانمان.
از همان وقت که سولماز مرا به این بازی دعوت کرد می دانستم که می خواهم با این شنل چه کنم اما اصلا حال خوشی برای نوشتنش نداشتم. و اما
علاوه بر همه امکانات ریز و درشتی که با این شنل به دست می آورم و همه کارها و فضولی هایی که می توانم انجام دهم، دو نفر هستند که همیشه دلم می خواهد بدانم چکار می کنند و زندگیشان چطور است. هرکدام را بنا به دلایلی که دارم نمی توانم بهشان نزدیک شوم. اما حس فضولیم هیچوقت درموردشان کم نشده. می روم سراغشان و حسابی ته و توی زندگیشان را بیرون می آورم و یک نفس راحت می کشم.
یکیش مریوط به یک خاطره ی دور است که تا به حال درباره اش هرگز با کسی صحبت نکردم. با همه اشتباهات و ناهمگونیهایی که درنوع رابطه اش بود اما برایم شیرین و فراموش نشدنی ست. پیداکردنش برایم به اندازه ی سه سوت است، اما چون به خودم قول دادم هرگز کاری نکنم که مجبور باشم از گیله مرد قایمش کنم و از طرفی می دانم هرگز از این کار خوشش نمی آید دنبالش نمی روم. اما اگر آدم، کنجکاویش دائم اذیتش کند، بهترین راه همین شنل است.
دومی پسرعمه ای ست که کاملا همسن و سال است و از ابتدا شریک من بود در محبت پدر.دوستش دارم و از یاداوریش همیشه چشمانم خیس می شود. همسر شیطان صفتی دارد و خودش هم سرسپرده ی همسر. به خواهر و برادرش ظلم فراوان کرد و درحق پدرش هم بی مهری بسیار. پدر و مادرم که برایش بسیار پدری و مادری کردند دلشان ازش شکسته. می دانم پدرم یکی از بزرگ ترین آرزوهایش دیدار دوباره ی اوست. سال هاست ترک همه کرده. همیشه نگرانش هستم. دلم می خواهد شنل را داشتم و می انداختم روی سرم و می رفتم خانه ی پدر همسرش و از حرف هایشان می فهمیدم کجاست و چه می کند. شاید خیالم از بابتش راحت می شد. علی کجایی؟ کاش گذرت اینجا می افتاد و می خواندی و می فهمیدی همه ی ما دلتنگت هستیم. دلتنگ تو و دخترت.هنوز خیلی برای برگشت دیر نشده.
از میان تمام خوراکی های دوست داشتنی کودکی هنوز سرسپرده ی دونات هستم. در شهر ما تنها یک جا هست که دوناتش همان طعم قدیمی ست با همان کیفیت. کسانی که رشت را می شناسند، کافه نوشین را هم خوب می دانند کجاست. این کافه چند نسل را تا به حال ساپورت کرده. هیچ رشتی قدیمی و اصیلی را نمی توانی پیدا کنی که از این کافه خاطره های خوب و شیرین نداشته باشد. هرچند گذشت دوران تبدیلش کرده به شیرینی فروشی، اما هنوز چندتا میز و صندلی تویش پیدا می شود که وقتی از بازار بزرگ بر می گردی و دستت پر از خرید است بروی بنشینی و به یاد جوانان قدیمی این شهر بستنی و کیک بخوری تا خستگیت در برود. اما هیچ چیزی دوناتش نمی شود. آن را هم که تابستان ها نمی پزند چون در گرمای جهنمی اینجا نمی توانند قیافه ی شکلات رویش را حفظ کنند. پاییز که از راه می رسد من هم رفت و آمدم به خیابانی که نوشین در آن قرار دارد زیاد می شود. امسال سرما زودتر از همیشه رسیده. اما دونات هنوز نیامده. من ماندم در این هوای سرد پاییزی با قند خون پایین که تنها دونات نوشین را می طلبد و قیافه ی مرد فروشنده که هر روز مرا می بیند که سرک می کشم توی ویترینش و سرش را به نشانه ی سلام تکان می دهد و لبخند می زند.
بارها در این سال های طولانی و در شرایط مختلف سنی وقتی به این روزها نزدیک می شویم از خودم پرسیده ام که اگر همه اتفاقات این سال ها را تجربه کرده باشیم و بعد زمان برگردد عقب، به آن روز بیاد ماندنی، آیا باز آن اتفاق را تایید می کنم؟ و هربار خواستم خودم را متقاعد کنم که یک کار بی تفکر بود و احساسی بود و به عواقبش فکر نکردند و بعد از آن چه بلاهایی بر سرمان آمد و نگذاشتند دیگر کمر راست کنیم و چه و چه. اما باز دلم پر کشید آنجا و آن روز، و هربار به این نتیجه رسیدم که اگر آن روز به جای اینکه ۱۰ ساله بودم، مثلا ۱۹-۱۸ ساله بودم حتما سرو کله ام آن طرف ها پیدا می شد. هرچند آن روز را خطی کردند و خطش را نام گذاشتند، همان ها که انقلاب را هم انحصاری کردند و مال خودشان دانستد.اما هرگز ندانستند خشم انقلابی مثل عشق نوجوانی می ماند. کور است. عقل و منطق نمی شناسد. در خط و حصار نمی گنجد. شور است و احساس. فردا را نمی بیند. خانمان برانداز است و آتشین. اما دقیقا مثل همان عشق نوجوانی دوست داشتنی ست و شیرین. شاید برای همین است که من از انقلاب به اندازه جنگ وحشت دارم.
امروز که دیدم پسر کوچکم خوشحال است که می خواهند ببرندشان راهپیمایی، یک لحظه به فکرم رسید بگویم مدرسه نرود. اما یاد خودم افتادم که چقدر ذوق می کردیم برویم و فریاد بزنیم مرگ بر آمریکا. و تحت تاثیر انواع تفکرات چپ که دور و برم پر بود دل ما می شنگید برای همسایه شمالی و نمی گفتیم مرگ بر او، و این را یک نوع مبارزه می دانستیم. یک بار همین دوم سوم راهنمایی بودم شاید، که ناگهان یک آدم وحشتناک مثل اجل معلق آمد بالای سرم و هرچه حرف زشت بود بارم کرد که چرا نمی گویی مرگ بر شوروی، و من نزدیک بود قالب تهی کنم که الان مرا می برد به ناکجا آبادی که خیلی های دیگر را برای همین دلایل خنده دار و مسخره برده بودند. و الان فکر می کنم که حتما آدم خوبی بود که پیله نکرد به من. حالا من حق ندارم که به پسرم بگویم نرود. هرچند آن چه ما بودیم و دیده بودیم و تجربه کرده بودیم با آن چه که بچه هایمان هستند تفاوتش زمین تا آسمان است.شرایط هم فرق کرده. این ها می روند که از درس فرار کنند و کمی بیشتر بخندند. آن شور انقلابی دیگر سال هاست به انتها رسیده. اما هنوز از یاداوری آن روز با همه عواقب تلخی که داشت گرمای شیرینی در وجودم می پیچد. شاید افکارم خیلی متحجرانه است. نمی دانم
تلخ شدی دختر، تلخ تلخ مثل زهر. چه خبرته؟ کمی به خودت بیا. چند ماهه که حداقل هفته ای دوبار توی مطب دکترها پلاسی؟ تازه گاهی به هفته ای چهار بار هم می رسه. دیگه حالی برات نمونده. باید هم به زمین و زمان گیر بدی. باید هم اینقدر حساس بشی. بچه هات چه گناهی کردند که همش تو فکری و ساکت. همسرت چکار باید بکنه که نکرده. بخدا پدر و مادرت هم راضی نیستند به این کاری که تو داری می کنی با خودت. اگه مریض بشی کی هست که به دادت برسه. مواظب خودت باش. تو باید سالم باشی تا بتونی از پس مشکلات بربیای.....
این روزها اصلا حال خوشی ندارم. سعی می کنم بخندم، شاد باشم، در جشن ها و مهمانی ها شرکت کنم. پا به پای بقیه بزنم و برقصم. اما ذره ای شادی در وجودم حس نمی کنم. مدت هاست با صدای بلند و از ته دل نخندیدم. هر چیز کوچکی اعصابم را تحریک می کند. چند روز پیش بود که جایی خواندم "با رنجنامه سرودن، رنج را به ابتذال نکشید" . از خودم و از شما و از خانواده ام خجالت کشیدم. همه ی تلاشم را می کنم تا با روحیه ای بهتر بیایم...
زمانی می شود که با همراهت، دوستت، یار قدیمیت می رسی ته کوچه ای که بن بست است. کاش زود بفهمی که کجای راه را اشتباه آمدی و برگردی. اما وای به روزی که بخواهی خودت را بکوبی به در و دیوار و راه باز کنی.راه باز نمی شود و خودت هم زخمی می شوی. همسفر قدیمی من هم باور نمی کند جایی از این راه پر پیچ و خم را اشتباهی آمده.
دلم می خواهد مدتی تنهای تنها، از همه چیز و همه کس دور باشم(البته جز بچه هایم). وسوسه ی سفر بدجوری افتاده به سرم. اما وقتی یاد برگشت می افتم و کارهای نیمه کاره ای که باز می ماند برای خودم و باید برگردم و تمامشان کنم ، یا مشکلات و غصه هایی که نبودنم هیچ کمشان نمی کند از هرچه سفر و فکرش پشیمان می شوم.درواقع دلم سفر نمی خواهد، فرار می خواهد.