امروز رییس اوت شد، بسیار غریبانه. بدون مراسم تودیع. حقش خیلی بدتر از این بود. یعنی همان به ارابه بستن و دور شهر چرخاندن و از این قبیل کارها. فکر می کردم دلم خنک میشود ولی نشد. چیزهایی را که می خواستم بگویم ندیدمش تا بگویم و روی دلم سنگینی می کند. خیال برم داشت که اس ام اس بزنم. اما دیدم کار قشنگی نیست یعنی کمی سبک است. کسی که به جاش آمده آدم خوبی ست. اما برای آشفته بازاری که در واحد ما به وجود آمده مدیر خوبی به نظر نمی آید.انگار فرمالیته و موقت است. هنوز رییس رییس سر جایش نشسته. تا او هم عوض نشود وضع بهتر از این نمی شود. هرچند مشکل اصلی رییس بزرگ است که شایعه ست معاون وزیر به زودی می آید تا کس دیگری را معرفی کند. می گویند رفتن روز پنجشنبه ی وزیر هم به معنی اعتراض به وضعیت به هم ریخته ی اینجا بود.
به شکل خوش بینانه ای(یا شاید هم احمقانه) می خواستم باور کنم همان قصه همیشگی ست که آن بالاها نمی دانند چه خبر است و اخبار را غلط بهشان می رسانند و حقیقت را وارونه جلوه می دهند و از این قبیل حرفها. روز پنجشنبه ملاقات عمومی داشتیم با جناب وزیر. دلمان را خوش کردیم که نماینده داریم و مشکلات را می گوید و همه هستیم و خلاصه که حتما نتیجه ای می گیریم.هرچند که چنان وضعیت سازمان ما آشفته است که اگر کسی چشم بینا داشته باشد نیاز به هیچ توضیحی نیست.
هرچه برنامه داشتیم برای صبح روز تعطیلمان کنسل کردیم که حضور پررنگ داشته باشیم،که جناب وزیر باور کنند حرف نماینده حرف همه ی ماست،که نتیجه ای بگیریم. بماند که چه اطواری در آوردند و با چند ساعت تاخیر آمدند و بماند که مسئولین سازمان اجازه ندادند که نماینده ی ما صحبت کند و خودشان نماینده ی دیگری انتخاب کردند و البته بماند که وقتی رییس بزرگ گزارش عملکرد می داد مقام عالی وزارت عصبانی شد و حالش را گرفت. اما درست زمانی که ایشان باید جوابگو می شدند و وقت صحبتشان بود اعلام کردند که چون وقت نماز است و نماز هم باید سروقت خوانده شود می روند نماز می خوانند و می آیند صحبت می کنند. راستی کدام یک از بزرگان دین گفته بود حل مشکل مسلمانان واجب تر از نماز سروقت است؟ بعداز اینکه نماز به سبک جعفر طیار تمام شد و چندصد نفر آدم مدتی معطل ماندند،اعلام کردند که کاری پیش آمده و وزیر باید برود شهرستان دیگر، و بدون هیچگونه عذرخواهی در واقع فرار کردند.
جناب رییس جمهور کاش می فهمیدی که اگر از ابتدا مدیران لایق انتخاب می کردی بهیچوجه لازم نبود که با هیئت ۵۰-۴۰ نفری راه بیفتی از این شهر به آن شهر و عوامفریبی کنی و کلی وقت و پول و انرژی و امکانات هدر بدهی و آخرش هیچ نتیجه ای هم نگیری. کاش می فهمیدی این سیل جمعیت که می آیند استقبالت و تو ذوق می کنی که چقدر خاطر خواه دارم همانند غریقی هستند که وقتی نفس های آخر را می کشد حاضر است برای ادامه زندگی به هر خزه سست و بی ریشه ای که سر راهش سبز می شود چنگ بزند.کاش چشمانت را باز می کردی و از توهم بیمار گونه ات دست می کشیدی و واقعیت ها را می دیدی.چطور شرم نمی کنی وقتی این همه فقر و فساد و بیکاری و گرسنگی و بیچارگی را درجای جای این سرزمین می بینی. با چه پررویی اعلام می کنی که نرخ بیکاری در این استان دوازده درصد است. درحالیکه به جرات می توان گفت به بالای بیست درصد رسیده. استانی که زرخیز است و خاکش طلاست. استانی که چوب طبیعت سرسبزش را می خورد و در تمام دوران محروم و مهجور مانده و چون سبز است محرومیتش به چشم نمی آید. کاش فقط می فهمیدی....
این کامنت را اینجا می گذارم برای اینکه اگر شما هم دوست داشتید بسم لله:
با درود
و سپاس از نوشته تان درباره ی سریال ماندگار « هامی و کامی » ، به تازگی کمپینی با درخواست انتشار DVD این سریال و نیز کارتون خاطره انگیز « خپل و باغ گل ها » راه اندازی نموده ایم. در صورت تمایل می توانید نام و نشان آن را در بخش پیوند وبلاگ تان قرار دهید :
www.soskhk.wordpress.com
شاد و تن درست و کامیاب باشید. پروردگار نگهدارتان باد.
--------------------------
تا به حال فکر می کردم فقط منم که در میان این همه هیاهوی زندگی هنوز علاقه جنون آمیزم را به این فیلم از دست ندادم.
تیم گیله مرد مقام دوم کشوری را کسب کرد. ما هم روی یک کاغذ A4 از طرف پسرها بهش تبریک گفتیم و لحظه آمدنش چسباندیم پشت در آپارتمان. و صد البته به دلیل پایداری پشت جبهه و نگهداری از پسرها و نزدن غرغر تلفنی و گفتن حرف های روحیه بخش از طرف اینجانب، خواستار تحویل جایزه به مادر بچه ها شدیم. البته اولش سفارش آقای حبیبی را هم نوشتیم، ولی بعد دیدیم درست نیست حالا که اینقدر زحمت کشیدند و دوم شدند ضدحال به این بزرگی بزنیم.
این روزها اینجا حسابی کار ریخته. انواع و اقسام. معمولا هرکسی اگر اهل کار باشد همزمان چندجور کار انجام می دهد تا این شلوغی را کم کند. سرم پایین است و مشغولم. این تماس های تلفنی هم با سوال های عجیب و غریب گاهی خلق آدم را تنگ می کنند. کسی بالای سرم ایستاده. همینطور که سرم پایین است و می نویسم می گویم "مدارک لطفا" و دست چپم را دراز می کنم. مدارک را می گیرم و می بینم فیش بانکی ندارد. نگاهش می کنم. مردی ست درشت هیکل. می گویم فیش بانکی تان نیست.شماره ای می گیرد و با آقای دکتر آن طرف خط صحبت می کند و به من می گوید واریز شده. خودم می دانم،چون اگر واریز نمی شد که به من ارجاع نمی دادند. تصمیم می گیرم کارش را انجام دهم تا بعد فیش را برایم بیاورد، اما در همین بین کس دیگری می آید.یک سوال و جواب کوچک، و او می رود. رویم را می کنم طرف اولی که بهش توضیح بدهم. اما قبل از من شروع می کند به صحبت کردن "پسر معاون وزیر ... است". حرصم می گیرد. اما لبخند می زنم و می گویم از اول هم می خواستم کارتان را انجام بدهم. فرقی نمی کرد اگر توضیح هم نمی دادید. او هم لبخند می زند و می گوید نه!همینطوری گفتم. اما من داغ شدم. انگار گوشت تنم رعشه گرفته. کارش را انجام می دهم و می گویم فیش را حتما بعدا بیاورید اما یادتان باشد پسر معاون وزیر ... باشد یا پسر هرکس دیگر برای ما فرقی نمی کند. دیگر لبخند نمی زند. تشکر می کند و می خواهد برود، اما دلم می خواهد زهرم را بریزم. چطوری؟نمی دانم. دوباره می گویم واقعا اصلا دلم نمی خواهد یک وقت فکر کنید چون پسر معاون وزیر ... بود کارتان انجام شد. امضاها نشان می داد که شما آن وجه را واریز کرده بودید. وگرنه اگر پسر رییس جمهور هم بود ...... شانه ام را می اندازم بالا و لبم را کج می کنم(یعنی فرقی نمی کرد). دیگر قیافه اش جدی می شود. می دانم الکی کش دادم. هربار هم این چهار کلمه را کشدار تکرار کردم. می رود. هنوز می لرزم. می دانم چرا اینقدر عصبی شدم. یاد آدم های بیکس و کار افتادم. یاد آن بیچاره ای افتادم که از بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر آنطرف تر آمده بود و چقدر اذیت شد و آخر هم مجبور شد برگردد. یاد خیلی های دیگری می افتم که در این سالها دیدم و هر کدام برای خودشان داستانی داشتند.....
مادر بدجوری دچار پادرد است. قرص ضدافسردگی هم خواب آلوده اش کرده. دیشب رفته بودیم خانه ی خاله. حال و روز خوبی نداشت. دلم بدجوری گرفت. تا صبح نتوانستم درست و حسابی بخوابم.زنگ زدم حالش را بپرسم. می گوید نگران نباش. دراز کشیده بودم.حالا بلند می شوم کارهایم را می کنم. نگران پسرهاست که ناهار چه دارند بخورند. می گویم صبح زود بلند شدم کباب تابه ای و پلو پختم. تو نگران نباش. می گوید پیش تو شرمنده ام که نمی توانم بچه هایت را ناهار بدهم. می دانم تو کارت زیاد است و خسته ای. بغضم می گیرد. می گویم تو وظیفه ای نداری. ۱۵ سال زحمت بچه ها روی دوش تو بود. حالا هم که هفته ای یکی دو بار می آیند. می گوید آخر برایت سخت است که هر روز با این همه کار هم ناهار درست کنی و هم شام. چشمم پر از اشک می شود. در بدترین حال باز نگران منست. هنوز نتوانستم متقاعدش کنم که اجازه دهد دختری که گاهی برای نظافت خانه می آید هر روز دو سه ساعتی بیاید و در کارهای روزانه کمکش کند. هنوز غرورش اجازه نمی دهد. خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. حالا من ماندم و پرده اشکی که جلو چشمم نشسته.
کجاست آن مادر قوی و محکم؟ آن مادری که وقتی اراده می کرد انگار قادر بود که کوه را هم جابجا کند. چه کسی باور می کند که این مادر خسته و شکسته همان زن با اراده و مصمم است.
۱-با یک ماه تاخیر بالاخره همه شهامتم را یکجا جمع کردم و پسرکم را بردم دکتر. خوشبختانه همه آن غده های لنفاوی بزرگ شده، بحالت طبیعی برگشتند.
۲-پنجشنبه ی پیش رفته بودیم یک عروسی ناب لاهیجانی با همه رسومش. گذشته از باران سیل آسا و تاریکی جاده و غرغرهای گیله مرد که طبق معمول داد از خستگی می کرد همه چیز فوق العاده بود.اما دلم از این می سوزد که میان این همه هنرمند که انواع و اقسام هنرنمایی می کردند یک نفر پیدا نشد که بتواند رقص قاسم آبادی را که رقص فولکلور همان منطقه است کامل اجرا کند و وقتی یکی از مهمانان ترانه های لاهیجی بسیار شاد و زیبا را می خواند جوانان هیچ خوششان نیامد و تقریبا همه رفتند و نشستند. بدجوری داریم از اصلمان دور می شویم.
۳-گیله مرد چند روزی ست با تیم والیبال اداره شان رفته المپیاد ورزشی، و اگر بازی امروز را هم ببرند یکی از چهار تیم اول می شوند تا بعد. کم کم باید برایش شهر را آذین ببندیم و با حلقه ی گل برویم ورودی شهر استقبالش. پسرها خیلی خوشحالند.
۴-دخترخاله ای دارم که با هم وجه تشابه زیادی داریم. اختلاف سنی ده ساله و دوری ۲۳ ساله در هیچ زمانی نتوانست از صمیمیت ما چیزی کم کند، حتی آن وقت که همدیگر را بعداز هفت سال دیدیم.هرسال که می آید زمان دوباره از روزی که رفته برایم ورق می خورد.حدود سه هفته است که آمده .روزهای متفاوتی را می گذرانم.
۵-پولی را که از کرایه ی خانه ی دایی هر ماه می گیرم می خواهم برایش ارز بخرم و بدهم دخترخاله ام بهمراه تتمه ی قرضش که پیشم مانده، ببرد. از مرداد تا حالا هر واحد چیزی حدود ۲۰ تومان ارزان شده. کلی ضرر کردم، اما به جهنم.
۶-دیگر باور کردم که پدر باید عمل کند. با این وضع خیلی اذیت می شود و دیگر نمی تواند تحمل کند. باید جلو بیفتم و کارهایش را انجام دهم، اما امروز و فردا می کنم. می ترسم، اما چاره ی دیگری نیست. فعلا موکول کردم به برگشتن گیله مرد. نمی دانم بعدا چه بهانه ای باید بیاورم.
۷-بعد از چند بار برو و بیا و ویزیت و مشاوره بالاخره روانپزشک، داروی مادر را شروع کرد. حالش بهتر است هرچند باز کمی خواب الوده شده .
وقتی بچه ها کوچکند چقدر نگرانی های آدم، کوچک است. هر چه که قد می کشند، نگرانی های آدم هم قد می کشد. هردوتایشان دلم را می لرزانند. بزرگه بدجوری آلوده سیاست می شود. وقتی قاطی بحث بزرگترها می شود، وقتی تحلیل هایش را می شنوم، از او که آرام است و محجوب، تعجب میکنم که چطور برای گفتن این حرف ها از خود بیخود می شود و تند و تند و باهیجان عقیده اش را می گوید. مدتی ست می بینم که عقاید سیاسی و مذهبیش منتقدانه است. اما حالا دیگر انگار دارد جهت دار می شود. عقایدش هم مثل خودش دارد بزرگ می شود. دلم می لرزد. نگران می شوم. اما سکوت می کنم. بگذار راهش را خودش پیدا کند.
این یک هفته ای که تلویزیون مستند جنگ را نشان می داد می دیدم پسر کوچکم هر روز صبح زود با ولع، این برنامه را نگاه می کند. چشمان مشتاقش را که می بینم آرزو می کنم هرگز جنگ را تجربه نکند. او و هیچ بچه ای در هیچ کجای دنیا. این یکی، برخلاف ظاهرش عقاید مذهبی پررنگ تری دارد. چنان جواب سوالات دینی دوروبری ها را می دهد انگار پدر جدش اخوند بوده. از تعجب چشمانم گرد می شود. نگران می شوم. اما باز سکوت می کنم. بگذار راهش را خودش پیدا کند.
من هم راهم را خودم پیدا کردم. چقدر بیراهه رفتم. چقدر خطر کردم. حالا که به گذشته فکر می کنم می بینم انجام بعضی کارها از شجاعت نیست. از نادانی ست، از حماقت است یا شاید از نشناختن خطر. چقدر نادان بودم. حالا آنها هم حق دارند تجربه کنند. فقط باید حواسم باشد ، یادم باشد ازشان غافل نشوم.
وقتی زن خلق شدی، یعنی:باید قوی باشی، صبور باشی، مدیر باشی، همیشه یک همسر ،یک مادر، یک فرزند، و یک خواهر وظیفه شناس باشی. همیشه باید حالت، یکسان باشد. نباید بی حوصله باشی. نباید سکوت کنی. البته حق پرحرفی هم نداری. تعادل یادت نرود. حق انتخاب نداری. هرچه می پزی، هرچه میخری، هرچه میپوشی، هرچه میکنی،باید با سلیقه خانواده ات همخوانی داشته باشد.اگر مریض بودی، اگر درد داشتی، اگر غصه داشتی، یادت باشد خم به ابرو نیاری. خانواده ات کسل می شوند. آخر زن باید همیشه خوش اخلاق باشد، تا روحیه خانواده اش خراب نشود.
وقتی زن خلق شدی، باید همه ی خانواده را درک کنی. خیلی مهم نیست تو را درک کنند. احتیاج نداری.چون پوست زن کلفت تر از این حرف هاست.
نمی دانم کدام نادانی بود که زن را ضعیفه یا جنس لطیف نامید. یادشان رفت که مردها تحمل یک سرماخوردگی خفیف را هم ندارند. یادشان رفت که بزرگترین دلیل برای قوی بودن زن همین بس که درد عظیم زایمان را بی هیچ شکوه ای تحمل می کند تا مادر شود. تا باز هم رنج ببرد و جورکش فرزندانش شود و آخ هم نگوید.
چقدر خسته ام از زن بودن. دلم سکوت می خواهد....
آمدن پاییز ، باران های پاییزی ، یوی خاک و برگریزان خزان را سخت دوست دارم. اما هیچ، روزهای اول مهر را دوست ندارم.این روزها برایم یاداور روزهای شروع مدرسه است در کودکی که شلوغی بود و هیاهو و باران های پر گل و لای که گند می زد به لباس نوهایمان. یاداور دوری از خانه است و سختیهایش در دوران دانشجویی. یاداور شروع یک دوره دیگر کار سخت و پرتلاش است در سال های اخیر. اما سرامد همه ی این یادهای ناخوب، یاداور تلخی و شومی آن روزهای خونبار و مرگ آور شروع جنگ هشت ساله است.یاداور همه ی آنهایی ست که بدون توجه به گرایش های حزبی، بدون توجه به دین و مذهب و آیین شان بلافاصله بعداز شروع جنگ با سر دویدند طرف جبهه ها ، که از حیثیت ملت و کشورشان دفاع کنند. این روزها عجیب مرا بیاد علی، می اندازد که فقط چند روز بعد از شروع جنگ همراه دوست و همکلاسی قدیمیش در دزفول کشته شد. بعد از دفنش فهمیدند "اکثریتی" بود و می خواستند جنازه اش را از قبر بکشند بیرون و از قطعه شهدا خارج کنند.این روزها عجیب مرا بیاد آقای اسدی، آن ارتشی غیوری می اندازد که تنها چند روز بعد از شروع جنگ، در کردستان با تیر خودی های شورشی از پا در آمد و سه بچه را بی پدر کرد. این روزها مرا بیاد سعید"ک" می اندازد که بعد از مرگش شناختمش. او را به جرم همکاری در کودتای نوژه اعدام کردند و بعداز اعدام فهمیدند که بیگناه بوده و گفتند شهید محسوب می شود. این روزها عجیب مرا بیاد همه ی آنهایی می اندازد که به جرم گناه های ناکرده مجازات شدند. و این روزها عجیب نفرتم زیاد می شود از همه ی آنهایی که خون این عزیزان را پل کردند برای این که به شهرت و افتخار و قدرت برسند، برای این که جولان بدهند، برای این که کشور را بکنند عرصه تاخت و تاز و خودکامگی هایشان....
چقدر وقتی از مطب روانپزشک مادر، می آمدم خانه دلم هوایت را
کرد.چقدر ناگهان فهمیدم ازتو، از خودم چه دور دور شدم.چند وقت است سراغت نیامدم؟
می گویند فقر و تنگدستی ،آدمها را از تو دور می کند،بعضی ها را هم شاید خوشی
زیادی، بعضی ها هم حتما به نتایجی رسیده اند برای خودشان ،اما مرا گرفتاری ها و
دلمشغولی های ریز و درشتم از تو دور کرده. خواستم در راه انا انزلنا بخوانم، دیدم
یادم رفته. آدم سنش می رود بالا حافظه اش ضعیف می شود یا اینهمه استرس آدم را خنگ
می کند؟با خودم گفتم می روم خانه می نشینم سوره قدر را می خوانم. آمدم دیدم قرار
است مهمان بیاید. آماده شدم. تا رفتند گفتم بروم خانه پدر و مادر ،امروز وقت نکردم
بروم. رفتم،یادم آمد وقت افطار که خانه نبودم تا افطار حسابی آماده کنم . برگشتم برایشان شام پختم.شامشان را دادم،منتظر ماندم گیله مرد
که رفته بود دنبال خاله و دختر خاله ام بیاید. شام او را هم آماده کردم و حالا که
فارغ از کارهایم شدم بجای اینکه بنشینم و برای دل خودم که اینقدر هوایت را کرده
کمی قرآن بخوانم،آمده ام اینجا. اینجا انگار شده قبله من.
هرچند خیلی وقت است سراغت نیامدم،اما این دلیل نمی شود که در
این شب ،ازت عاجزانه نخواهم شفای بیماران را، نجات گرفتاران را، مرحم دلسوختگان
را، آسایش بندگانت را، آرامش دلهای بیقرار را، وصال همه از هم جداماندگان را ،...و
هیچ دلیل نمی شود که جوابم را ندهی.