از اتاقم می آیم بیرون. مرد جاافتاده ی خوش لباسی با زبان چرب و نرم می آید طرفم. با لبخند سلام و علیک بالابلندی می کند و فبل از اینکه من فرصت داشته باشم حدسی بزنم کارت ویزیت شیکی می دهد دستم. لابلای حرف هایش که هنوز نتوانسته بودم رویشان تمرکز کنم چشمم می افتد به ترازوی عدالت روی کارتش و می شنوم که هر مشکلی، کاری داشتید خدمتتان هستم. می خوانم"دکتر..."و می شنوم "وکیلم"ـ از تهران آمده بود ـ . می پرسم چه کاری از دستم برمی آید؟می گوید: شنیدم شما مسئول .... هستید. می خندم و می گویم من اینجا هیچ مسئولیتی ندارم. اطلاعات سوخته دادند به شما.با لجاجت می گوید آخر به ما گفتند دو هفته دیگر بیایید،نمی شود کاریش کرد؟ می گویم اگر گفتند دو هفته دیگر،حتما باید همان وقت تشریف بیاورید.دوباره کارت ویزیتش را که دردستم بود نشان می دهد و می گوید بعنی هیچ راهی ندارد؟می گویم شرمنده ام ،بهیچوجه.و از ذهنم می گذرد مگر قانون برای همه، یکسان نیست؟هر که هستی باش .احساس می کنم دلش می خواست کارتش را از من پس بگیرد.با بیحوصلگی معذرت می خواهد و میرود (لابد سراغ کس دیگری). و من از خودم لجم می گیرد که چرا آنچه از ذهنم گذشت را به زبان نیاوردم.
براساس یک باور کودکانه، معتقدم که اگر آن خبری را که منتظر وقوعش هستم به کس دیگری بگویم اتفاق نمی افتد. خیلی با خودم مبارزه کردم تا نگویمش و بعداز وقوع کامل بگویم. اما دیگر لبریزم. نمی توانم در خودم حفظش کنم.
این روزها باید شاد باشم، اما نیستم. کمی، فقط کمی راضیم، اما شاد، نه. وقتی به اتفاقات پشت سرم فکر می کنم، به همه مصایبی که در یک سال و نیم اخیر بر سر من و عده ای از همکارانم آمده، به همه تهمت هایی که زده شده، به سوال و جواب های احمقانه ای که صورت گرفته و روح و روان ما را آزرد و به تمام رذایلی که شاهدش بودیم و کسی نبود که باور کند، چطور می توانم شاد باشم.
در این مدت تنها آرزویی که می کردم این بود که به همان تهمت های ناروایی که زدند،حقیقتا گرفتار شوند. گویا این اتفاق خجسته افتاده. خیاط بدجوری در کوزه سقوط کرده.
اگر فقط و فقط بخواهند تاوان بلایی که سر همکار بسیار عزیزی آوردند را بدهند باید به ارابه ببندندشان و دور شهر بچرخانندشان.بقیه بماند طلبشان.
اگر از من بپرسند که بزرگترین گناه چیست، میگویم تهمت. وقتی کسی را می کشند،جانش را می گیرند و خلاص. اما وقتی به کسی تهمت می زنند و شخصیتش را می برند زیر سوال ،یعنی یک انسان زنده باید یک عمر تاوان خطایی را که مرتکب نشده پس بدهد و آبرو و حیثیتش را بگذارد پای کاری که نکرده.
رمضان که می آید،با خودش حال و هوایی می آورد. نقب می زند به خاطرات. به رمضان
های گذشته.دور و نزدیک.
رمضان دور، خیلی دور. آن خانه قدیمی ما. تابستان، سفره افطاری روی ایوان بزرگ آن خانه. یا در خانه عمه. یک سالن
بزرگ و باصفا در یک خانه قدیمی. عمه رسم داشت هر ساله برای مهمانی افطاری همه ظروف
و استکان، نعلبکی ها را نو کند. . همه فامیل جمع می شدند.دور و نزدیک.
کمی بعد. رمضانی که در شهریور بود.می خواستم آن سال بروم مدرسه. عمه فرنگیس از تهران آمده
بود. بزرگ ترها چه حوصله ای داشتند آن سالها. پلو گرم با کباب برای سحری. اولین
روزه عمرم. چادر نماز آبی. هنوز دارمش. نماز ظهر در مسجد محل. اولین و تنها نمازی
که در مسجد خواندم. پدر وقت افطار آن روزه را صد تومان ازم خرید .آخ عمه فرنگیس! چقدر دلم برایت تنگ است. حتی تا به حال مزارت را هم ندیدم.
رمضان نوجوانی. خیال می کردم کمونیستم. باز رمضان در تابستان بود. یا شاید
بهار. روزه می گرفتم بدون نماز. آن سالها مد شده بود اینجور روزه گرفتن پیش جوجه
کمونیستها. هنوز نفهمیدم که این دیگر چه جورش بود. دم خروس بود یا قسم حضرت عباس.
مد بود دیگر.
کمی بعد، رمضان عاشقی. خیابانهای تهران. دیگر روزه را بوسیده بودم و گذاشته
بودم کنار. ساعتها با گیله مرد در خیابانها راه می رفتیم. بنده خدا می گفت روزه هستم.
باور نمی کردم. وقت اذان یادم می آید از بقالی های تخت طاوس خرما می خرید و افطار
می کرد. باز هم باور نمی کردم.
آن رمضان تلخ، که با عید یکی شد. عمه سخت، مریض بود. از پیش ما رفت. برای
همیشه.
رمضان سال های اول ازدواج. خانه پدری گیله مرد. یادش بخیر. همه خواهرها و
برادرها جمع می شدند. بعد به نوبت هر کدام، همه را دعوت می کردند. اولش غرغر می
زدم. ولی بعد که همه می آمدند چه صفایی داشت. قند تو دلم آب می شد که تنهایی
توانستم از پسش بربیایم.
رمضان سوم بعد از ازدواج، پسر کوچکم به دنیا آمد.
آن رمضانی که اول من آبله مرغان گرفتم و بعد بچه ها. همان آخرین خاطره افطاری با دایی. دایی هم رفت. تا ابدیت.
رمضان سالهای اخیر کم کم رنگ باخت. مادر که خسته است و بیمار. پدر و مادر گیله
مرد دیگر کنارمان نیستند. خواهرها و برادرهایش هم سنی ازشان گذشته. هرکس گرفتار
دردها و مشکلات خودش است. در این سالها سعی کردم افتان و خیزان این سنت را حفظ
کنم.جوانترین عضو خانواده هستیم آخر.
چند سالی هم، تا همین پارسال دخترخاله ای که سالها پیش از ایران رفته برای
رمضان، مهمانمان بود.و چقدر خوش می گذشت. افطاری برای گیله مرد آماده می کردیم و
خودمان زودتر می نشستیم دورش و از گیله مرد گرسنه تر بودیم.
رمضان پارسال. در تب و تاب اثاث کشی بودیم. پنجم رمضان بود که آمدیم اینجا.
چقدر ذوق داشتیم. همه چیز بوی تازگی داشت.دختر خاله هم بود. چقدر کمکم کرد.آخر شب با
چه حال خوشی می نشستیم حاج آقا فتوحی را می دیدیم.
امسال هم گفت که می آید. گفت که دوست دارد در این ماه اینجا باشد.شاید ده روز
آخر کنارمان باشد.
۱-جان به جانم کنند کم خوابی را نمی توانم تاب بیاورم.دیشب ساعت ۱۰ از آرایشگاه برگشتم.گفته بودم پدر و مادر و خاله برای شام بیایند خانه ما. مجبور شدیم از بیرون شام بگیریم.وقتی هم که رفتند با همان ریخت و پاش خوابیدیم. امروز هم باید زود بروم و عاقلانه است که فردا مرخصی بگیرم.
۲-عروسی نوه ی دایی مادر است. اما رابطه ی نزدیکی داریم.دوست دارم این رابطه ها را حفظ کنم. نمی خواهم نسل که عوض شد،فامیل همدیگر را نشناسند. حیف است که خویشاوندی در گذر زمان از یاد برود.می دانم ادامه ی اینکار تا جایی ممکن است و بعد از آن بخواهی یا نخواهی کمرنگ و بعد بیرنگ می شود. اما فعلا سعی می کنم ادامه دهم. یک جور لذت در این کار می بینم.
۳-دیشب یک خواب عجیب دیدم. خواب بدی نبود. ولی بالشم خیس از اشک شد. شاید یکجور نوستالژی بود. خواب کسی را دیدم که ۹-۲۸ سال است از ایران رفته. یک فامیل دور. در این سالها هیچ به ایران نیامد. هیچ رابطه ای با او نداشتم. گهگاهی فقط خبری درباره اش شنیدم.روزی که دانشجویان،سفارت آمریکا را گرفته بودند،ما تهران بودیم. خانه ی آنها. او تازه دبپلم گرفته بود و می خواست برود آمریکا کنار خواهر و برادرش. وقتی این اتفاق افتاد خیلی غصه خورد.همانوقت ها رفت آلمان و آنجا ماندگار شد. حالا دیشب دیدم که آمده و مرا نشناخته. داشتم آنروز تاریخی را برایش موبمو تعریف می کردم. و نمی دانم چرا آن همه گریه کردم.
۴-امروز صبح که داشتیم می آمدیم سر کار، گیله مرد داشت نصیحتم می کرد که کمی در محل کارم عاقلانه رفتار کنم. لجبازی نکنم و کمی سربراه شوم.من هیچ طوری نمی توانم حالیش کنم که محیط کار من با او چه فرق هایی دارد. بهمین دلیل سکوت کردم و فقط گوش دادم. روبروی اداره اش چشمم به پرده ای افتاد که برای برگشت از حج برای کسی زده بودند. بعد با خودم فکر کردم که چقدر آدم خوشحال می شود این پرده ها با همه ی مسخرگیشان،اما سیاه نیستند. بعد نمی دانم چرا ناگهان دلم برای برادر بزرگ گیله مرد که دوسه هفته ای ست ازش خبر نداریم پر کشید.چشمم خیس شد. او فکر کرد برای حرفهایش ناراحت شدم. من هم نمی توانستم توضیح دهم،چون بغضم می ترکید. وقتی پیاده شد، دیگراشکم سرازیر شد. حالا باید یادم باشد برایشان دیرتر زنگ بزنم.
هروقت کم می خوابم اینطور عجیب و غریب می شوم . آسمانم به ریسمان ربط پیدا می کند.
ما امروز بعداز ۶-۵ هفته تعطیلی برگشتیم سر کار. نه اینکه فکر کنید خیلی با انرژی آمدیم ها. اصلا از این خبرها نیست. دیشب که از فکر گزارش دوتا تحقیقی که باید دوشنبه ارائه بدهیم و اصلا هیچ کاریش را انجام ندادیم خواب به چشممان نیامد. یعنی تازه داشتیم فکر می کردیم از کجا باید شروع کنیم. بعد با خودمان عهد بستیم امروز صبح که آمدیم ،نرویم سراغ وبلاگ خوانی و عزممان را جزم کنیم و این کار را تمام کنیم. اما از صبح تا حالا نشستیم به وبلاگ خوانی!
از طرفی خاله جان ما از تهران می آیند برای عروسی فردا شب. ما باید ساعت ۲ برویم دنبالشان. پس باید چند ساعت مرخصی بگیریم برای امروز. فردا شب هم که عروسی هستیم و هنوز آرایشگاه هم نرفتیم. حالا در فکریم که بعدازظهر چطور از صحبتهای خاله جان دل بکنیم و برویم آرایشگاه.
فردا هم که حتما باید مرخصی بگیریم یا زود برویم تا باز به آرایشگاه برسیم.
دوشنبه هم که خسته از عروسی ، لابد یا باید دیر بیاییم و یا باید مرخصی کامل بگیریم. تحقیق را هم که باید ارائه بدهیم.
تازه سه شنبه هم که ماه رمضان است و ما هنوز شامی نپختیم. یعنی خواستیم بپزیم ها. نخود و لپه را در آب خیساندیم. بعداز ۲۴ ساعت دیدیم حوصله نداریم گذاشتیمش داخل یخچال. دوباره بعداز۲۴ ساعت دیگر ،گذاشتیمش داخل فریزر. هنوز حوصله نکردیم بپزیم. برای ما رشتی ها هم که سفره افطار بدون شامی اصلا معنی ندارد.روزه هم اگر نگیریم ۳۰ شب رمضان باید شامی را داشته باشیم.
حالا بدتر از همه که بعداز این تعطیلات من هی بخواهم دیر و زود کنم ،آقایان دوباره باین فکر می افتند که می خواهم لجبازی کنم. آقا والله ما کار داریم. قصد لجبازی و دهن کجی نداریم. کسی به خرجش نمی رود که نمی رود.
----------------------------
راستی آن آشنا پول دایی را بهش رساند.
دوازده سال پیش از واحد محل کارم به
واحد جدیدی رفتم. مرا به اتاقی فرستادند که یک مرد جوان در آنجا کار می کرد. بعدها
فهمیدم 4 سال از من کوچکتر است. قیافه اش را که در نظر اول دیدم،رمیدم.پیراهن سفید
که دگمه اش تا بالا بسته شده بود و روی شلوار بود. ریش و موی سیاه و پرپشت. با
قیافه ای عبوس و ابروهای گره خورده. آن وقت ها،من حتی روشن کردن کامپیوتر را هم
بلد نبودم. قرار بود او به من یاد دهد. هنوز سیستم عمل کامپیوترهای ما
"داس" بود و تایپ را با زرنگار انجام می دادند.
سلام کردم و گفتم من ... هستم.
قرارست همکار شویم. عا*خوندمآبانه از جایش بلند شد و به من خوشامد گفت. می دانست
باید یه من کامپیوتر یاد دهد. تقریبا خیلی زود شروع کرد.صندلیم را گذاشتم کنار
صندلیش. می دانستم معذب است،اما چاره ای نبود. در زمان خیلی کوتاهی هر چه که در
چنته داشت،به من هم یاد داد. بیشتر از آن چیزی که لازم داشتم. حتی تایپ با زرنگار
را. این رابطه مربی و کاراموزی باعث شد که اختلاف ظاهری مان و به تبع آن اختلاف
عقیده مان از یاد برود. تقریبا صمیمی شده بودیم. بخصوص که هنوز ته مایه ای از
شیطنت و طنز دوران تجرد در من مانده بود و مثل امروز زیر فشار زندگی خشک و منجمد نشده بودم.شوخی
هایم برایش عجیب و غریب بود،ولی کم کم عادی شد.
بعدتر ها فهمیدم رودباری ست. از آن
بچه های باهوشی بود که اگر انقلاب و جنگ نمی شد حتما از نظر علمی پیشرفت زیادی می
کرد. سخت به بیراهه رفته بود. در سن دوازده سالگی با دست بردن در شناسنامه اش و
کلی کلک سوار کردن رفته بود جبهه. عاشق اسلحه و موتور بود.عکس روزهای اول جبهه
رفتنش را که دیدم هم خنده ام گرفت و هم گریه. خیلی بچه بود. آنجا حسابی روی مغزش
کار شد. وقتی جنگ تمام شد،15 ساله بود.شده بود یک فالانژ حسابی.بدون هیچ اندیشه ای
پشت کارهایش.
کم کم صمیمی شده بودیم. دیگر صدایم
می کرد "همشیره خانم".پسرهایم دوسه ساله بودند.برایشان انواع و اقسام
ویدئوی موش وگربه وپلنگ صورتی می آورد.آخر رییس پایگاه بسیج هم بود و آنجا بقول
خودشان کار فرهنگی می کردند. وقتی از جبهه برگشت درسش را خواند و دیپلمش را گرفت. چند وقتی هم درس حوزه خواند و
چون رزمنده بود وسابقه درخشانی هم در ضرب و شتم و چماق بدستی داشت،آورده بودندش اداره ی ما
دستش را بند کرده بودند.
می دانستم از آنهایی ست که در عروسی
ها کراوات ها را قیچی می کنند.می دانستم از آنهاست که بوتیک های خاص را منفجر می
کنند. اما باز ادامه می دادم.از آزادی های فردی مان در خانواده تعریف میکردم. از
نوع روابطمان. از اینکه در باورمان نیست که شوهر خاله ای را که روی پایش بزرگ شدی نامحرم
بدانی.ازاینکه می شود با پسرخاله ای که با هم بزرگ شدید روبوسی کنی بدون اینکه به
گناه بیفتی. می شود با پسرهای همکلاسی بروی کوه و هیچ فکر گناه آلودی بسرت نزند.
می دانستم حالا دیگر مرا خیلی قبول دارد. بهش گفتم اگر اینطور باشد که تو میگویی
من باید ام الفساد باشم دیگر.گفتم آخر اگر فکر و ذهن یک شخص، بیمار نباشد که دیگر از
پیراهن مردی که داخل شلوار باشد به گناه نمی افتد. این فقط کار آدم های بیمار است.گفتم گیله مرد هم نماز می خواند و روزه می گیرد. با همان ظاهری که می گویی به "چپ ها" می ماند.
هنوز نمی دانست نباید روی ظاهر آدمها قضاوت کند. می گفت در تازه ای به رویم باز کردی. هرگز با آدمهایی غیر از قماش خودمان همصحبت
نشده بودم. فکر می کردم هرکس غیر از ما غیر قابل معاشرت است.
من به او کاست محاکمه گلسرخی را می
دادم و او به من کاست آهنگران را. من به او کتاب های فروغ را می دادم و او به من
احادیث.
مبنای انتخاب همسرش در 22 سالگی این
بود که خواهرزاده اش بهش گفته بود معلمی داریم که خیلی زیبا قرآن می خواند و او هم
تصمیم می گیرد برود خواستگاریش. از آن چادری هایی بود که فقط دوتا چشمهایش را می
شد دید.تا بعد از عقد صورت همسرش را ندیده بود.
کم کم پیراهنش رفت داخل شلوار. مدل
مویش عوض شد. ریش انبوهش تبدیل به ته ریش شد. اما هنوز طلبکار بود. از همه کس و
همه چیز. یک روز کشیده ای به یک ارباب رجوع زد و همان مدیری که می گفت کلی با هم "روابط
خاص" داریم بیرونش کرد.
کمی بعد شنیدم از
همسرش جدا شد و با یک دختر امروزی ازدواج کرد. دیگر کاملا از او بیخبر بودم. سالها.
شاید 9 سال. امروز دیدمش. همه این خاطرات برایم زنده شد.می خواست در برود. اما
راهش را بستم. ریش و سبیل سه تیغه اصلاح شده بود.تیپش کاملا عوض شده. هرچند که نمی
شود این آدمها را شناخت. اما حالا دیگر به نظامی که برایش اینهمه سینه سپر کرده
بود هم پشت کرده.حالا دیگر کارهای ضدفرهنگی می کند.
از این آدمها در
جامعه کم نیستند. اینها قسمتی از بهترین دوران زندگی خود را گم کردند. و اکثرشان
هم نا آگاهانه. اینهاهرگز جوانی نکردند. سبکسری های آن سن را تجربه نکردند.و حالا
همیشه یک گمشده ای دارند. چشمشان سیر نیست.همه ی گذشته را اشتباه میدانند و جرات
اعتراف ندارند..حتی دیگر همسر سنتی خودشان را هم قبول ندارند.دنبال زن های مدرن و
امروزی می گردند.زندگیشان وجوانیشان را باختند. خودشان را کامل باختند.خالا هم می
خواهند تقاسش را از اجتماع بگیرند.بازهم خودشان را طلبکار می دانند.
چند وقت است درگیرشان هستم. دوست
ندارم مرتب نگرانی هایم را زار بزنم. اما چه کنم. جای دیگری ندارم برای زار زدن.
1-مادر از سالها پیش، از دوران
یائسگی زودرسش دچار افسردگی شده و تحت نظر دکتر است. وقتی دارو می خورد مشکلی
ندارد. اما مدتی ست باز هم دکتر، به گفته خودش طبق پروتکل دارویی ،دارویش را قطع
کرده. و مادر هر چه که بیشتر می گذرد، بهانه گیرتر و ریزبین تر می شود. به زمین و
زمان پیله می کند و بیش از هرکسی خودش ، و بعد پدر و ما را اذیت می کند. ما خم به
ابرو نمی آوریم. اما از درون ، فشار زیادی را متحمل می شویم. تمام دلخوری های
هزارساله برایش تازه می شود. تمام غصه های نخورده همه ی سالها را می خورد و هر چه
که پدر در جوانی، در حقش کوتاهی کرده به یادش می آید. گاهی دلم دیگر از غصه نزدیک
است بترکد. وقتی اینطور بهانه گیر می شود، زیر بار استدلال هیچکس نمی رود و فقط
حرف خودش را درست می داند.
2-پدر مشکلی دارد که نیاز به جراحی ست.
اما دکتر قلبش ریسک عمل را خیلی زیاد دانسته. از طرفی مشکلش هم اذیتش می کند. دوتا
پا را در یک کفش گذاشته که بعد از ماه رمضان می خواهم عمل کنم. تصمیم گیرنده و
اقدام کننده اصلی باید "من" باشم. الان همه، فامیل و دوست و آشنا می گویند
چرا نمی بریش عمل کند. من که نمی توانم حرف های دکتر قلب را همش تکرار کنم.
نگاهشان می کنم و مثل احمق ها سرم را تکان می دهم. دلم هم برایش می سوزد. دلم می
خواهد عمل شود. اما خیلی می ترسم. مشکلش حاد نیست. یعنی به تحمل خودش بستگی دارد.
می شود یکجوری با آن کنار بیاید. هرچند که سخت باشد.ارزش وسط گذاشتن "زندگی"
را ندارد یعنی. اما چطور می شود این حرف ها را گفت. به چه زبانی.
3-چند روز دیگر دوباره نوبت دکتر پسر
کوچکم است. قرار شده دکتر ببیند اندازه آن غده های لنفاوی تغییری کرده یا نه. و
اگر خدای نکرده بزرگتر شده باشد، شاید نمونه برداری کند.
4-قرض دایی را قرار بود به یک آشنا
بدهم که ببرد. قرار شد معادل نصفش بهش ریال بدهم و او،آنجا ارز به دایی بدهد و نصف
دیگر را ارز بخرم تا ببرد. ریال را بهش دادم. ارز را هم خریدم. در اوج گرانی . ولی
نشد که بهش بدهم. یعنی باید یکی می برد تهران بهش می داد ،که چون ارز دیر به
دستمان رسید ،نشد. البته خوشبختانه. حالا سه هفته است که رفته و هنوز پول دایی را
نداده.هر وقت هم یک بهانه ای دارد. در آخرین خبر گفت منتظر است حقوق بگیرد.
5-از بعداز مسافرت کارت ملی من پیدا
نیست. نمی دانم چه شده.وقتی فکر سرگردانی در اداره ثبت احوال را می کنم حالم به هم
می خورد.
6-تازگی متوجه شدم قسمتی از موی سرم
بشکل سکه ای ریخته. البته معلوم نیست. لای موها گم است.فکر می کنم از استرس باشد.
وقتی پسرها کوچکتر بودند،هر شهری می
رفتیم مسافرت،برای این که حوصله شان سرنرود،حتما سری به شهربازی آن شهر هم می
زدیم. دو سه سال پیش رفته بودیم تبریز. با اصرارشان سوار یکی از این وسایل بازی مهیج
شدیم. حسابی ترسیدم و کلی جیغ زدم. وقتی پیاده شدیم جوری سبک و راحت بودم که سالها
آنطور نبودم. حالا هم دلم می خواهد بروم جایی که صدایم را کسی نشنود و حسابی جیغ
بزنم.بلکه کمی سبک شوم.
امروز ناهار مهمان داشتم. دو جفت زن
و شوهر مسن. پدر و مادر، و خواهر و شوهر خواهر گیله مرد. اینقدر که حرف ها و
خاطرات مختلف شنیدم کله ام پر از حرف است. بعد از ظهر هم بلند شدیم و رفتیم بک
جایی نزدیکیهای فومن و دوری زدیم و برگشتیم. حالا اینجا نشستن و تایپ کردن برایم
یکجوری ریلکسیشن است.
دوست عزیزم، تیلدا مرا به اولین بازی وبلاگیم دعوت کرد. بازی
خاطرات مرگبار. البته کمی دیر شد ،ولی سرم این روزها خیلی شلوغ بود. حقیقتش اسم
بازی هم کمی نچسب است. اما دلم نیامد که به اولین دعوتم جواب ندهم.
1-چهار پنج ساله بودم. دایی بزرگ و
خاله هایم تهران زندگی می کردند و تابستان ها می آمدند یکی دوهفته ای بندرانزلی
پلاژ می گرفتند و ما هم چند روزی می رفتیم پیششان. هنوز انقلاب نشده بود و بندر
انزلی ، معنیش پلاژ خاطره بود و بوی ازون برون کبابی و بازی فوتبال دستی. معنیش
شنای خانوادگی بود بدون حجاب اسلامی. معنیش رقص و آواز شبانه ی کنار ساحل بود و
بدمستی بعضی مردها.معنیش قدم زدن آخرشب کنار ساحل بود،بدون ترس از تذکرهای مودبانه
یا بی ادبانه. معنیش شنای قبل از ظهر بود و یک ناهار حسابی و دوباره شنا و قدم زدن
عصرانه کنار بلوار. هر معنی دیگری هم اگر داشت، اما غم و غصه در آن جایگاهی نداشت.
یک روز صبح دایی مرا نشاند روی شانه اش و برد داخل آب. خیلی رفتیم جلو و ناگهان
دستهایم که دور شانه اش را محکم گرفته بود در اثر بازیگوشی و بی احتیاطیم ول شد و فرورفتم
داخل آب. نمیدانم چند ثانیه گذشت تا دایی مرا کشید بیرون. ولی برایم خیلی طولانی
گذشت و مرگ را به راستی نزدیک دیدم.
2-نوجوان بودم و سربه هوا. هر لحظه
عاشق کسی می شدم. یعنی از وقتی خیلی کوچک بودم هر چه پسر خوش قیافه که دوروبرم بود
یکی یکبار عاشقشان شده بودم. آن روز با دوستانم رفته بودم بیرون. از آن روزهای گرم
تابستانی بود و شیطنت های مخفیانه و دررفتن از ماشین های کمیته.وقتی برگشتم خانه
مادر نبود و من کلید ورودی ساختمان را جاگذاشته بودم. ده تایی پله بود تا آن دری
که کلیدش را نداشتم و پله ها نرده نداشتند. من هم در آن روزها فکر می کردم عاشق
دلخسته پسر همسایه ای هستم که همین تازگیها فوت شده.همینطور که داشتم به پنجره ی
اتاقش نگاه می کردم تکیه دادم به دیوار. اما جای دیوار را نیم متری عوضی گرفتم، که
ناگهان بشدت پرت شدم. با چنان ضربه ای پرت شدم که اصلا انتظار زنده ماندن
نداشتم،چه رسد به سالم ماندن. فقط زانوی چپم یک زخم عمیق برداشت که هنوز اثرش
مانده.
3-ترم دوم دانشکده بودم. یک غروب سرد زمستانی بود و تازه رسیده بودم خوابگاه . با بچه ها نشسته بودیم چای می خوردیم و
چرند می گفتیم و می خندیدیم.صدای یک انفجار مهیب را شنیدیم و قطع برق و صدای آژیر
آمبولانس. نیمساعتی گذشت تا فهمیدیم صدام حمله موشکی را شروع کرده. خانه ی دایی
نزدیک بود. دوان دوان خودم را رساندم آنجا. تنها فرزندشان تازه رفته بود سربازی و
آنها هم حال خوشی نداشتند.موشک ها هم امان نمی دادند. یکی بعد از دیگری.هر انفجاری
را که می شنیدی بی اراده خدا را شکر می کردی که این یکی هم بخیر گذشت. سر تو هوار
نشد.سر یک بیچاره ی دیگر افتاد. نیمه های شب بود که به رختخواب رفتم. حملات کمی
آرام گرفته بود و من خوابم برد،که ناگهان صدای انفجار شنیدیم و بعد ریزش آوار.
چشمانم را بستم و مرگ را حتمی دانستم. لحظه ی تسلیم بود. دیگر هیچ کاری از کسی
برنمی آمد. چند لحظه ی کوتاهی گذشت و دیدم انگار چیزی دوروبرم نریخته. چشمم را باز
کردم. موج انفجار گرفته بود به پنجره های طرف دیگر ساختمان و پنجره های بسیار بزرگ
یا شیشه از دیوار کنده شدند و ریختند داخل اتاق. آن صدایی که شنیدیم صدای پودر شدن
شیشه ها بود.این مرگبارترین خاطره ام است.