تبليغاتX
بانوی گیلک
دل نوشته ها

بچه که بودم از سر تنهایی،هرکس که می آمد خانه مان آویزانش میشدم و میخواستم باهاش بروم خانه شان.گاهی خاله، گاهی پسرخاله پدر که عمو میخوانمش و گاهی دوستی خانوادگی. به ندرت، مادر موافقت می کرد و من شاد و خندان لباسم را جمع می کردم و می رفتم. بعد از چند ساعت یا یکی دو روز که برمیگشتم لجوج بودم و بداخلاق. حرف همیشگی مادر هنوز در گوشم است که این موقع ها می گفت: خوشیت را با دیگران می کنی و بداخلاقیت را می آوری برای ما.

امروز هم این حرف را به من زد. بهم گفت:وقتی در سفری صدایت شادست و مرا خوشحال می کنی. حالا چرا اینقدر عبوس و عصبی هستی.

آخر این گناه منست که در بدترین حالت باید خوش اخلاق باشم.حتی اگر در گرمای جاده از یک راه دور هم آمده باشی و روز بعدش هم ، همان یک روز در هفته ای باشد که باید صبح زود بروی سر کار و باز روز قبل ترش هم ندانسته وارد جاده ای شده باشی که تا مسافت زیادی هیچ تابلویی بهت نشان نداده باشد که چقدر راه درپیش داری. و ازقضا جاده بسیار خلوتی هم بوده باشد که بعدا بفهمی اصلا امن هم نبوده و برسی به پیرانشهر و باز از آنجا بهت بگویند که نیمساعته می رسی غار سهولان و تو باز گول می خوری و به اصرار، همسرت را راضی می کنی و می کوبید تا مهاباد و تازه می فهمی کلی راه کوهستانی و داغ دیگر در پیش دارید . و غروب تازه باید حداقل دو ساعت دیگر بروید تا برسید دوباره ارومیه. و فردایش این خستگی هم بیاید روی ترافیک جاده ای و راه 9 ساعته را 14 ساعته آمده باشید ، و بعد از اینکه رسیدید تازه بفهمید یکی از سه مرد خانه ،یک ساک پر از شامپو و صابون و خمیر ریش و خمیر دندان را در یکی از مغازه های پیرانشهر جا گذاشته اند و میل شدیدی داری که غرغر کنی تا تخلیه شوی،اما یادت می آید این سه مرد بردبار چطور به همه سازهای در سفرت رقصیدند و خم به ابرو نیاوردند، هر چند که گاهی سازهایت اشتباه هم داشته و حالا دیگر بهیچوجه از مسکن غرغر نمیتوانی استفاده کنی. عوضش می بوسیشان و بابت همه چیز تشکر می کنی و  هی به خودت می گویی فدای سرشان. هی به خودت می گویی 2300 کیلومتر راه رفتیم .انگارکن چندبار جریمه شدیم. هی به خودت می گویی می گویی اصلا فکر کن استفاده شان کردی و تمام شدند. هی میخواهی با این استدلال ها خودت را راضی کنی. اما چون خسته ای و چون نمی توانی این فشار را سر کسی خالی کنی در نتیجه روی اخلاقت اثر می گذارد.

مسافرت خوبی بود ،اما گرمای ارومیه بیداد می کرد. و مشکل دیگرش وضعیت عجیب خیابان هایش بود. هر شهردیگری که تا به حال رفتیم، با یکی دوبار عبور و مرور میشد مسیرها را تشخیص داد. اما ارومیه تنها شهری بود که بدون نقشه نتوانستیم حتی برای چندمین بار در آن، یک خیابان را پیدا کنیم. حتی خیابانی را که محل سکونتمان در آن قرار داشت. فکر می کنم وقتی جابجا شوم و کامل خستگی در کنم خاطرات خوبی از این سفربرایم می ماند. اما فعلا سیستم مغزم قاطی ست.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط گیل بانو  | 

فرقی نمی کند ترک باشیم یا کرد ، یا بلوچ و یا گیلک، و یا هر قومیت دیگری. فرقی نمی کند که در کجای گربه قرار گرفته باشیم، حتی فرقی نمی کند که گاه از روی شوخی و گاه از نادانی، برای ما چه داستانی ساز کنند یا چه چیزی را به ما نسبت دهند. هر جای این ملک پهناور که باشیم، دنیا دنیا بار بیش از این که انرژی هسته ای حق مسلم ما باشد، آبادانی این دیار حق ماست، حق مسلم ما.

وقتی بطرف آذربایجان می رفتیم، از دیدن آبادانی ظاهری آن دیار بسیار لذت بردم. هرچند که حق مردم خوب آن سامان بسیار بیش از اینست، همانطور که حق مردم هر جای دیگر این سرزمین. اما سوالی که همیشه آزارم می داد ،حالا دیگرمصر تر از همیشه دهن کجی می کرد. اینکه چرا در تمام دوره ها، در همه سیاستها، چه تند و چه کند، و چه مذهبی و چه کفرآلود، گیلان همچنان محروم مانده. همچنان مهجور و مغضوب و تنها. راستی مردم گیلان به چوب کدام گناه زده میشوند؟

اما وقتی به بهانه دیدن بازار پیرانشهر سر از اشنویه در آوردیم و به بهانه دیدن غار سهولان، سر از نقده و مهاباد، دلم از دیدن آنهمه محرومیت به راستی به درد آمد،و طعم تلخ تبعیض را مزه مزه کردم. آخر چطور می شود در یک استان با یک مرکزیت، قسمت آذری نشین آنقدر آباد باشد و قسمت کردنشین آنقدر محروم. وقتی نیروهای مسلح را بوفور در پیرانشهر می بینی درمی یابی که هنوز احساس ناامنی در آنجا حاکم است، وقتی لبخند مهربان پیرمرد کرد را در پشت ظاهر خشنش می بینی که درجواب گیله مرد که به شوخی می گوید اگر می دانستیم غار سهولان اینقدر دورست نمی آمدیم می گوید قدمتان روی چشم ، چشمهایت مرطوب می شود. و وقتی گیله مرد می پرسد "از من که وظیفه دارم جواب همه سوالات سخت را بدانم" پس نماینده مهاباد در مجلس چکار دارد می کند دیگر اشکت سرازیر می شود و میگویی بخدا حق این مردم بسیار بیش از اینست.

کاش مسولین می فهمیدند که مردم صبور و زحمتکش جای جای این دیار حقشان تحمل این همه سختی و جفا نیست . آنوقت شاید اینقدر به کارهایشان که فقط تا مرحله شعار جلو آمده غره نمی شدند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 15:52  توسط گیل بانو  | 

چهارشنبه ۱۲ مرداد ۶۷

چه خیالات خامی! پایان جنگ! بعد از ۱۶ روز طرفین هنوز نتوانستند به توافق برسند و آتش بس اعلام کنند. در روزهای بعد از قبول قطعنامه ۵۹۸ از طرف ایران ، آتش جنگ شعله ور تر و خانمان برانداز تر ادامه دارد و خدا می داند که در این قایم موشک مسخره ای که اسم جنگ رویش گذاشته اند چندهزار نفر مردند. ر ج و ی رذل و شیطان صفت هم با عراق همدست شد و به جان همان خلقی افتاد که از آن دم می زد. هدفش همچنان نامعلوم است. با فبول قطعنامه از طرف ایران، عراق که از ۶ سال پیش فریاد صلح خواهی بلند کرده بود، درنده تر از قبل شده.زمامداران هردو کشور عروسکهای خیمه شب بازی بیش نیستند که نخ هایشان در دست قدرت هاست. جنگ امریکایی، صلح امریکایی، دولتمردان امریکایی و درنهایت زندگی سراسر فریب و دوز و دغل.

با تمام اینها می توان به صلح امیدوار بود.منافع امریکا در حال حاضر در پایان این جنگ است. جنگی که با سر کار آمدن ریگان شروع شده و در پایان دوره رییس جمهوریش به پایان خود نزدیک می شود. جنگی بی ثمر،بی هدف ، بی نتیجه، احمقانه و مثل هر جنگ دیگری بدون برنده.

دیگر از این زندگی خسته شدم. از اینکه صبح تا شب مثل خوک در کثافت بلولیم و بعد هم اسم انسان روی خودمان بگذاریم.

تنها بامید فردایی پر از صلح و آرامش زنده ام.

این خاطرات یک دختر ۱۹ ساله است،با همه نفرتی که از جنگ داشت. با همه نظراتی که حالا بعد از اینهمه سال شاید در آن تغییراتی صورت گرفته.هر چند که هنوز بعد از ۲۰ سال،طعم صلح و آرامش واقعی را نچشیده. هنوز مردمش روی خرابه های همان جنگ لعنتی نشسته اند. مگر نه آرش؟ حتما تو بهتر از من می دانی. من که هرگز به جنوب نرفته ام. فقط شنیدم. شنیدم مردم خرمشهر، همان خرمشهری که خدا آزادش کرد( نه از خودگذشتگی جوانانمان) هنوز حتی آب آشامیدنی هم ندارند.از خدا می خواهم که بگویی دروغ شنیدم. بگویی دیگر جنوب ،آباد شده. کاملا پاکسازی شده. اما می دانم نشده.می دانم ۲۰ سال زمان کمی ست برای آدمهای خودبین و خودشیفته که بخواهند ویرانی ها را آباد کنند.

-----------------------------

بالاخره ما شاخ غول را شکستیم و برنامه هامان را با هم جور کردیم و می رویم اردبیل و از آنجا ارومیه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 12:38  توسط گیل بانو  | 

میزتحریر دوران دانش آموزی من سالها بود که در خانه پدری دست نخورده بود. مدتی ست مادر می گوید بیا و جابجایش کن. کمی تمیزش کن. بالاخره وقت کردم. این میز مثل یک چاه گود می ماند. نمیدانستم این همه اثاث در آن جا دارد. چیزهایی که اصلا یادم نبود. روزنامه ای که اسامی قبولشدگان کنکور سال 66 و سال 65 در آن نوشته شده( من و گیله مرد) . و دفترچه کنکور،نامه سازمان سنجش، کارنامه قبولی کنکور،نامه گزینش برای استخدام ، نسخه های چشم پزشکی از اولین سالی که عینکی شدم.از سال 60 به ترتیب تا سال 72 که پسر بزرگم به دنیا آمد. تقویم سالهای مختلف با یادداشت های درونش و کلی نامه از دوستان دوران مدرسه که دوران دانشجویی برایم می فرستادند. حتی بلیط فیلم هایی که دوران دانشجویی رفتم با نام فیلم ها.البته همه میز را هنوز وقت نکردم زیرورو کنم. هنوز بخش زیادی از آن مانده. چیزهایی که یادم می آید دفتر خاطرات من و نامه های گیله مرد است و حتما خیلی چیزهای دیگر که یادم نیست. این نامه ها فکر می کنم تعدادشان از صدتا هم بیشتر باشد. اما هنوز بازشان نکردم. در طول این سالها هرگز سراغشان نرفتم. دلایلی دارم برای خودم. اما چیزی که الان برایم مهم است اینست که اینهمه نظم و دقتی که داشتم چه شده. کجا رفته؟ همیشه دنبال چیزی می گردم بس که حواسم پرت است.همیشه گمشده ای دارم. گاهی از اینهمه فراموشکاری ترسم میگیرد.من که یک 118 سیار بودم الان بندرت شماره تلفنی بیادم می ماند. هنوز که چیزی از سنم نگذشته .چرا اینقدر بی دقت وحواس پرت شدم؟
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:13  توسط گیل بانو  | 

1-جواب آزمایشات پسر کوچکم را گرفتم. خوشبختانه خیلی خوب بود. خیلی نگرانش بودم. گاهی اضطراب نزدیک بود خفه ام کند. البته از آنجایی که دکترها خوششان می آید آدم را نگران نگهدارند دکتر عفونی گفته یک ماه دیگر دوباره معاینه اش میکنم. اگر اندازه اش بزرگتر شود، شاید نمونه برداری انجام دهم. 

2-پسر بزرگم در آزمون مرحله دوم قبول نشد. به خاطر خودش کمی حالم گرفته شد، اما ته دلم انگار خیالم جمع شده که لازم نیست فشار مضاعف را تحمل کند. نمیدانم تا چه حد درست است، اما معلم ریاضیش می گفت امکان پارتی بازی زیاد است. از طرفی روز امتحان یک دوقلوی روستایی آمده بودند امتحان بدهند. از وقتی گیله مرد برایم تعریف کرده بود دلم گرفت. همش نگران بودم که نکند یکی قبول بشود و دیگری نشود. دیروز که اسامی را دیدم هر دو قبول شده بودند. خیلی خیلی خوشحال شدم که با آن امکانات کم و با زحمت زیادی که پدرشان برای گیله مرد تعریف کرده بود توانستند قبول شوند.

3-من تعجب می کنم که چرا اینهمه کار همیشه سرم خراب است. همیشه کاری برای انجام وجود دارد. یا دفترچه بیمه مادر تمام شده ، یا باید فتوکپی شناسنامه پدر را ببرم کانون بازنشستگان، یا باید برای جایی پول واریز کنم، یا باید خریدی انجام دهم. گاهی هم مثل امروز همه این کارها را باید با هم انجام دهم باضافه کلی کار دیگر.از صبح در حال سگ دو زدن هستم. امروز به این فکر می کردم خانمهایی که همیشه بزک کرده در خیابانها با کفش پاشنه بلند و درنهایت خونسردی قدم می زنند و هیچ عجله ای در رفتارشان دیده نمی شود این قبیل کارهایشان را پس چه کسی انجام می دهد. همه آنها وکیل و مباشر دارند؟

4-پدر یک گرامافون قدیمی دارد که شاید بالای چهل و پنج سال عمر داشته باشد، اما هنوز تمیز و قشنگ است.چند وقت پیش از پدر گرفتمش ،ولی خوب کار نمی کرد. هیچ فکر نمی کردم بشود جایی پیداکرد که تعمیرش کنند. پرسان پرسان سر از یک فروشگاه لوازم صوتی ماشین درآوردم. دو روزه تمیر شد. یکی از چرخ دنده هایش شکسته بود. خیلی ذوق کردم. با شنیدن هر صفحه خاطره ای در من زنده می شود. یکی دلم را می لرزاند. آن دیگری بوی بهار دارد و دیگری مرا یاد یک روز گرم تابستانی می اندازد که بس شوریده بودم.  این روزها با آن سرگرمم. با ترانه هایی که پسرها از آن سر در نمی آورند.

5-آن همسایه قدیمی کوچه پدری که بیمار بود به آرامش ابدی رسید. این روزها زیاد شعر "کوچه" داریوش را زمزمه می کنم. چقدر قشنگ از دل ما می گوید . تا بحال دیده اید وقتی کسی میمیرد اطرافیان چقدر در آن چند روزه از باهم بودن لذت می برند؟چقدر حرف نگفته برای هم دارند؟ کسانی که همدیگر را سالها ندیده اند چنان تنگ و دوستانه همدیگر را بغل می کنند که آدم می ماند حیران که چطور با این همه علاقه اینطور از هم بیخبر بودند.من نفهمیدم ما که اینقدر از با هم بودن کیف می کنیم چرا فقط باید در مراسم عزا همدیگر را ببینیم. خیلی از ما حتی حوصله نداریم در جشن های عروسی همدیگر شرکت کنیم.

6-معمولا سعی می کنم گذرم هرگز بانک ملی نخورد. کندتر و گندتر از این بانک وجود ندارد. همه شعبه هایش هم مثل همند. اصلا انگار کارشان هیچ پیش نمی رود. امروز برای کاری مجبور شدم بروم آنجا و دوباره کلی اعصابم خط خطی شد. همیشه یک جای کارش لنگ می زند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 15:35  توسط گیل بانو  | 

این روزها خیلی دوروبرم شلوغ است. کارهای ریز و درشت زیادی سرم هوار شده که بس مختلفند گاهی خودم نمی توانم بینشان توازن ایجاد کنم. اصلا نمی توانم خودم را هماهنگ کنم. بعضی بی اهمیت، بعضی هم بااهمیت.

اول از همه پسرکم را بردم رادیولوژی و سونوگرافی. تا حالا اینجورش را ندیده بودم که جواب عکس و سونو را چهار روز بعد بدهند. لابد برای تعطیلات تایپیستشان رفته مسافرت. اما دکتر که سونو می کرد گفت چیزی که دکتر عفونی دنبالش بود ندیدم و از آن نظر مسئله ای ندارد. این حرف برای من وسواسی کمی دو پهلو و شک برانگیز است. اما فعلا سعی می کنم بهش فکر نکنم تا شنبه که جواب را بگیرم و ببرم دکتر. خوشحالم که نگرانیم تا حدودی برطرف شده.

راستی ممنونم از همه دوستان، برای تسلی خاطری که به من دادند. به گیله مرد می گویم که چه رابطه دوستانه لذتبخشی ست که کسی ، کسی را در دنیای واقعی نمی شناسد ولی دوستی ها صمیمانه تر از دوستیهای رودرروست. با غم هم غمگین می شوند و با شادی هم شاد. آدم می تواند حرف هایی را بگوید که شاید هرگز در دوستیهای رودررو مطرح نمی شود. رودربایستی ها نمی گذارد. من بدجوری به این دنیای مجازی دل سپردم.

موضوع دیگری که مرا به خودش مشغول کرده و برایم خیلی مهم است، قرضی ست که به دایی دارم. وقتی خانه ای می خواستیم بخریم که خیلی با شرایطی که در نظرمان بود جور بود و خیلی دوستش داشتم و مهمتر از همه فاصله اش با خانه پدری شاید حدود صد قدم بیشتر نباشد، هر جور حساب و کتاب کردیم، هر چه تبدیل کردنی داشتیم، هر چه کنار و گوشه پس انداز داشتیم و هرچه پدر و مادر به ما کمک کردند باز دوازده ملیون کم داشتیم. وقتی داشتم تلفنی برای دایی که همیشه از ما چند و چون کار را می پرسید تعریف می کردم، اصلا اجازه نداد که حرفم تمام شود. در کمتر از 24 ساعت این مبلغ را برایم فرستاد. البته قرضم به ارز بود و از شانس ما در این یکسال و نیم ارز هر روز گران و گرانتر شده و در نتیجه مبلغی به قرضم اضافه شده. نصفش را چند ماه پیش برگرداندیم. این روزها قرار بود نصف از بقیه را بدهیم که ناگهان تصمیم گرفتیم بجای تعویض ماشین، کل باقیمانده قرض را برگردانیم. مطمئنا قیمت ماشین در طول چند ماه باندازه قیمت ارز بالا نمی رود. هر چند که در این مملکت هیچ چیز حساب و کتابی ندارد. هیچ چیز تابع قانون خاصی نیست. نمی شود برای آینده پیش بینی کرد و طبق پیش بینی برنامه ریزی کرد. حالا فکرم سخت درگیر تهیه ارز و فرستادن آن از طریق یک آشناست. صراف ها هم از توبره می خورند و هم از آخور. دوست ندارم از طریق آنها بدهم.

اگر خیالم از بابت پسرکم جمع شود شاید بتوانم برای مسافرت برنامه ریزی کنم، البته جواب آزمون ورودی پسر بزرگم در مرکز استعدادهای درخشان هنوز نیامده. باید منتظر آن هم بمانیم. تکلیف پسر بزرگم در مورد دبیرستان هنوز مشخص نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:16  توسط گیل بانو  | 

این روزها دچار تناقضات زیادی شده ام. بین کارهایی که می خواهم بکنم و کارهایی که مجبور میشوم بکنم اختلاف وجود دارد.دلم می خواهد عکس هایی را که سالها سرگردانند وارد آلبوم کنم، دلم میخواهد کمی خیاطی کنم، دلم می خواهد دو سه روزی بروم تهران و ول بگردم، دلم می خواهد مسافرتی را که گیله مرد برنامه ریزی کرده روی اردبیل و تبریز و ارومیه در هفته آخر مرداد که کمی از شدت گرما کم می شود بروم، دلم می خواهدچندین کار کوچک ولی برای من مهم را انجام دهم ولی نمی توانم. هر روزی که برای تهران رفتن برنامه ریزی می کنم یا با کلاس پسرها تداخل دارد یا با نوبت پزشکی یا با یک قرار کاری گیله مرد. کلاس بچه ها را میشود یک جلسه ای ازش گذشت، ولی بقیه را نه.

 

پسر کوچکم مدتی ست زیر چانه اش یک برجستگی کوچک دارد. دکتر سونوگرافی از غدد لنفاوی و غده تیرویید داده و معلوم شده در دو طرف گلویش هم غدد لنفاوی زیادی وجود دارد که البته غیر طبیعی نیست. ولی دوتای آنها کمی بزرگند. در معاینه مشخص شد که در زیربغل چپش هم یک غده لنفاوی کوچک وجود دارد. دکتر می گفت می تواند کاملا طبیعی باشد. ولی برای اطمینان بیشتر باید از کبد و طحال و مجاری صفراوی سونوگرافی شود و از ریه هم عکسبرداری شود. نوبت این کارها هفته دیگر است. نگرانی نمی گذارد دستم به کاری برود.

 

از طرفی سالهاست که در هفته آخر مرداد ما گرفتار افتتاح پروزه هایی هستیم که در هفته دولت باید از طرف محل کار گیله مرد افتتاح شود و بعضی هایش مربوط به خودش است. چنان گوزگیجه گرفته ام که نمی دانم چطور باید برنامه ریزی کنم. هرشب بارها برنامه هایمان را چک می کنیم و آخرش هم به هیچ نتیجه ای نمی رسیم. گاهی هم با غرغر و دلخوری می رویم بخوابیم. حداقل تا شنبه که پسرم را ببرم سونوگرافی نمی توانم تصمیم واضحی بگیرم.به من می گویند مسائل طبیعی را بزرگ می کنی. البته امیدوارم طبیعی باشد. ولی مگر می شود از کنار غدد لنفاوی بیتفاوت گذشت؟

 

این پادرهوایی مرا مضطرب می کند. معمولاچند روزی ست روزی یک لورازپام می خورم تا آرام شوم. گرمای هوا و بی برقی و بی آبی هم دست و پای آدم را می بندد. مدتی ست کتاب میدل مارچ را شروع کردم. اما نمی توانم خیلی جلو بروم. نوشته کتاب کمی ناگیراست و افکار من هم پراکنده.

 

اما باز چه سعادتی ست که در این گرمای جهنمی و شرجی مجبور نیستم صبح زود از خانه بزنم بیرون و قعر آفتاب برگردم. همین که فرصتی شد تا با بچه ها بیشتر باشم خودش عشق است.

برای پسر کوچکم دعا کنید.

راستی من چون اینترنت پرسرعت ندارم گاهی نمی توانم کامنت دانی هایتان را باز کنم. ببخشید که برایتان کامنت نمی گذارم. معمولا روزی دو سه بار به شما سر می زنم
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 12:41  توسط گیل بانو  | 

در اولین روزهای آرامش ما با کمال میل ،شستیم و رفتیم وسابیدیم و پختیم و حسابی شدیم یک کدبانوی خوب. خیلی هم از این کار لذت بردیم.خانه ما تازه شکل خانه یک کدبانوی خوب را گرفته. بعد با خودمان فکر کردیم که اگر گیله مرد تعطیل بود چکار می کرد.

می توانم حدس بزنم روز اول ، صبح زود بلند می شد و مرا می رساند اداره و ماشین را می برد سرویس. سر راه خرید می کرد و می آمد خانه و ناهار درست می کرد و بعد استراحت...

روز دوم احتمالا می رفت به خواهرها و برادرهایش سر می زد.کارهای اداری عقب افتاده را انجام می داد و بعد هم می آمد و به فکر ناهار می شد. و بعد خستگی بود و خستگی. و من هی باید از سر کار می آمدم و به به و چه چه می کردم تا قدردان زحماتش باشم.

از روز سوم دیگر دخالت در تمام امور آشپزخانه شروع می شد و دیگر کم کم کار به جر و بحث می کشید. تازه چون هوا خیلی گرم بود دیگر از روز چهارم می ماند خانه و دیگر خدا به داد باید برسد. حالا این در شرایطی ست که من بروم سر کار. وگرنه اگر هر دو نفر، یکماه خانه بمانیم که دیگر کار به جنون طرفین کشیده می شود.(خدا هیچ مردی را خانه نشین نکند)
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:28  توسط گیل بانو  |